نیرا یووال‌دیویس:

بازسازی «ما» پس از تروما: تعلق و تخیل سیاسی آن

بازیگران تئاتر در حال اجرای نمایش «پچیدگی‌های تعلق» در ملبورن استرالیا، سال ۲۰۱۴ (Photo: Jeff Busby)

نیرا یووال‌دیویس:

بازسازی «ما» پس از تروما: تعلق و تخیل سیاسی آن

نیرا یووال‌دیویس استاد بازنشسته‌ی علوم اجتماعی در دانشگاه شرق لندن است. این گزارش مختصری است از منبع زیر:

Yuval-Davis, Nira. “Belonging and the Politics of Belonging.” Patterns of Prejudice 40.3 (2006): 197-214.

بازیگران تئاتر در حال اجرای نمایش «پچیدگی‌های تعلق» در ملبورن استرالیا، سال ۲۰۱۴ (Photo: Jeff Busby)

ترومای جمعی نه صرفاً زخمی مشترک در حافظه‌ی تاریخیِ یک اجتماع، بلکه گسستی در نظم تعلق است: نظمی که تعیین می‌کند چه کسی «ما»ست و چه کسی «دیگری»؛ چه کسی درون مرزهای عاطفی، اخلاقی و سیاسی یک جمع تعریف می‌شود و چه کسی بیرون از آن قرار می‌گیرد. وقتی از ترومای جمعی سخن می‌گوییم، لازم است مفهوم تعلق به جمع را تشریح کنیم و دیر یا زود با این پرسش مواجه‌ایم آن حلس تعلق به جمع که حالا گسسته‌تر و پر‌آشوب‌تر می‌نماید، به چه معناست و چه وجوهی دارد؟

نیرا یووال‌دیویس، استاد بازنشسته‌ی علوم اجتماعی در دانشگاه شرق لندن، در مقاله‌ی «تعلق و سیاست تعلق» می‌کوشد مفهوم تعلق داشتن را در سه سطح تحلیلی—موقعیت اجتماعی، دلبستگی‌های هویتی و احساسی، و ارزش‌های اخلاقی و سیاسی—شرح دهد. او سپس به «سیاست تعلق» می‌پردازد و نشان می‌دهد چگونه پروژه‌های سیاسی معاصر، به‌ویژه در زمینه‌ی شهروندی و حق برخورداری از منابع، از طریق انتخاب و تثبیت برخی سطوح تعلق، نظم فراگیری را تولید یا بازتولید می‌کنند.

در وضعیت پساتروما، سیاست تعلق، در وجه رهایی‌بخش خود، می‌تواند مرزهای کهنه‌ی «خود» و «دیگری» را که به تداوم حس گسست و چنددستگی اجتماعی دامن می‌زنند، به چالش بکشد و زمینه‌ساز ترسیم خطوطی تازه از همبستگی و درهم‌تنیدگی شود؛ خطوطی که نه‌تنها تجربه‌ی بیگانگی، انزوا و شکاف ناشی از ترومای جمعی را التیام می‌بخشند، بلکه افق تعلق به اجتماعی وسیع‌تر و فراگیرتر را نیز پیش روی ما می‌گشایند.

ترومای جمعی و مفهوم تعلق در هم تنیده‌اند: فاجعه‌های جمعی، نه‌تنها رنج می‌آفرینند، بلکه تعلق‌ها را بازتعریف می‌کنند، طرد را نهادینه می‌سازند، و در نهایت، الگوهای جدیدی از شمول و حذف سیاسی را رقم می‌زنند. جامعه‌ی پساتروما برای عبور از بحران تعلقی که فاجعه به‌جا گذاشته، نیازمند بازاندیشی بنیادین در معنای تعلق و خلق انگاره‌های نوینی از پیوند اجتماعی است.

تعلق‌داشتن یعنی چه؟

یووال‌دیویس می‌گوید باید میان تعلق (belonging) و سیاست مبتنی بر تعلق‌ تفاوت گذاشت. تعلق‌ نوعی پیوند عاطفی است؛ احساس این است که مال جایی هستیم یا با کسانی، یا در جاهایی احساس امنیت می‌کنیم. منظور از سیاست تعلق‌ اما برنامه‌ای است برای ایجاد احساس تعلقِ مجموعه‌ای از افراد به جمعی، که گاه خود آن جمع قرار است اصلاً با همین تعلق‌یافتن‌ها ساخته شود.

یووال‌دیویس یادآور می‌شود که تعلق و سیاست تعلق از عمده‌ترین مضامینی بوده‌اند که مباحث روان‌شناسی و جامعه‌شناسی کلاسیک از دل آنها برآمدند. برای مثال، آثار روان‌شناسانه و روان‌کاوانه‌ی فراوانی به ترس جدایی از کودکان، از مادر، یا از خانواده و آثار روانی ویران‌گر تصدیق‌نشدن چنین تعلق‌هایی پرداخته‌اند.

در نظریه‌های جامعه‌شناسی نیز نویسندگان بسیاری، از دورکیم و مارکس گرفته تا گیدنز و کاستلز، به‌وجوه مختلف تعلق افراد به گروه‌ها و جوامع و نیز تغییر‌یافتن شکل و ماهیت تعلق‌های گروهی به دلیل صنعتی‌شدن و مهاجرت و پدیده‌هایی از این قبیل پرداخته‌اند.

همان‌طور که آنتونی گیدنز، جامعه‌شناس بریتانیایی، اشاره می‌کند، در جهان مدرن، احساس تعلق حالتی بازتابی (reflexive) یافته و نیازمند انتخاب و بازاندیشی مداوم شده است. اگر در جوامع سنتی، تعلق به گروه‌هایی چون خانواده، قوم، دین یا ملت معمولاً از پیش‌تعیین‌شده و بدیهی بود، در دنیای مدرن افراد پیوسته از خود می‌پرسند: «من کیستم؟ به کجا تعلق دارم؟» و ناچارند این حس تعلق را بسازند، انتخاب کنند و گاه دگرگون سازند.

مانوئل کستلز، جامعه‌شناس اسپانیایی، این وضعیت بازتابی را در قالب برداشتی شبکه‌محور از تعلق توضیح می‌دهد. او معتقد است جامعه‌ی معاصر به شبکه‌ای از اجتماعات دفاعی بازسازی‌شده بدل شده است—جوامعی که در آن‌ها احساس تعلق از ساحت ملی و مدنی به سوی فضاهای هویتی محدود، محلی، و گاه انحصاری رانده شده است. این دگرگونی در وضعیت پساتروما می‌تواند شدت یابد: جایی که زخم جمعی نه‌تنها پیوندهای پیشین را سست می‌کند، بلکه افراد و گروه‌ها را به بازتعریف تعلق در قالب‌هایی محافظه‌کارانه‌تر و مرزبندانه سوق می‌دهد—حرکتی که گرچه ممکن است نوعی امنیت روانی فراهم کند، اغلب به بازتولید طرد و گسست اجتماعی می‌انجامد.

قصد یووال‌دیویس این است که چهارچوبی تحلیلی برای شناسایی انواع این تعلق‌ها ارائه دهد. 

مردم به شیوه‌های مختلف و به چیزهای مختلفی تعلق پیدا می‌کنند. تعلق‌داشتن می‌تواند عبارت باشد از اینکه کسی خودش را به چیزهایی متعلق بداند یا دیگران او را متعلق به چیزهایی بدانند. این تعلق می‌تواند باثبات باشد یا گذرا. 

یووال‌دیویس تعلق‌داشتن را به سه سطح تقسیم می‌کند:
سطح اول عبارت است از پیوندی که فرد با موقعیت اجتماعی‌اش دارد؛
سطح دوم به همسان‌پنداری و پیوستگی‌های عاطفی فرد با جماعت‌ها و گروه‌ها مربوط می‌شود؛
و سطح سوم به نظام‌های ارزشی اخلاقی و سیاسی مربوط می‌شود که مردم با آن تعلقات خودشان و دیگران را داوری می‌کنند.

یووال‌دیویس می‌گوید این سه سطح به یکدیگر مربوطند اما قابل تحویل به همدیگر نیستند.

تعلق به نسبت موقعیت‌های اجتماعی

وقتی می‌گوییم کسی به جنسیت، نژاد، یا طبقه‌ یا ملت خاصی تعلق دارد، یا به گروه سنی، خویشاوندی یا حرفه‌ی مشخصی متعلق است، داریم راجع به موقعیت‌های اجتماعی و اقتصادی‌ای حرف می‌زنیم که در هر مقطع تاریخی پیامدهای خاصی در شبکه‌ی روابط قدرت اجتماعی دارند. مرد، زن، آفریقایی یا اروپایی‌بودن فقط به معنی تعلق‌داشتن به مجموعه‌هایی متفاوت نیستند، بلکه موقعیت افراد را در راستای محور قدرت در مقاطع تاریخی و جغرافیایی مختلف و در زمینه‌های تاریخی متفاوت مشخص می‌کنند.

البته این موقعیت‌ها حتی در ثابت‌ترین شکل خود هیچ‌گاه فقط در امتداد یک محور قدرت چیده نشده‌اند بلکه در تقاطع‌های مختلف محورهای قدرت و تفاوت‌های مختلف پراکنده‌اند: این همان چیزی است که قائلان به نظریه‌ی اینترسکشنالیتی (درهم‌تنیدگی) می‌گویند.

بنابراین، اولاً موقعیت انضمامی آدم‌ها در اجتماع در تقاطع محورهای مختلف جنسیت، نژاد، طبقه، قومیت و از این قبیل قرار دارد. ثانیاً این محورهای مختلف به همدیگر افزوده نمی‌شوند، یعنی هر یک محورهای کاملاً مستقلی از بقیه نیستند که به‌تنهایی خصایص خود را به فرد بیفزایند، بلکه این محورها توسط یکدیگر مقید و ساخته می‌شوند. و ثالثاً توصیف موقعیت افراد در این تقاطع‌ها اصلاً کار ساده‌ای نیست و خصوصاً در معرض خطای تقلیل‌دادن برخی از مؤلفه‌ها به مؤلفه‌های دیگر است.

یووال‌دیویس توجه ما را به پرسش مهمی جلب می‌کند که در این میان مطرح می‌شود: آیا در هر موقعیت مشخص تاریخی می‌توان شمار محدودی از تمایزهای اجتماعی را نشان داد که برسازنده‌های اصلی شبکه‌ی قدرت در آن مقطع تاریخی باشند؟ دو پاسخ مختلف به این پرسش وجود دارد که لزوماً نافی یکدیگر نیستند. 

پاسخ اول این است که: بله، در هر موقعیت تاریخی می‌توان شماری از تمایزهای اجتماعی، مانند جنسیت و نژاد و طبقه و از این قبیل، را نشان داد که عناصر اصلی برسازنده‌ی شبکه‌ی قدرت اجتماعی، اما نه لزوماً هویت اجتماعی، هستند. در‌عین‌حال، وجود چنین تمایزهایی به معنی وضوح آنها نیست؛ اتفاقاً در هر موقعیت تاریخی، بازشناسی چنین تمایزهایی می‌تواند یکی از برنامه‌های مهم سیاست‌های رهایی‌بخش باشد.

«تخیل خلاق»

پاسخ دوم برمی‌گردد به تلقی‌ای که کورنلیوس کاستوریادیس از «تخیل خلاق»  به دست می‌دهد: تمایزها و عناصر برسازنده‌ی شبکه‌ی قدرت، موجودیت‌های قابل تشخیص عینی نیستند، بلکه تخیل خلاق و آزاد آدمی در وضع و بازشناسی آنها تأثیر تام دارد. یعنی می‌توان در هر مقطع تاریخی، عناصر اصلی برسازنده‌ای برای شبکه‌ی قدرت معرفی کرد. اما خود این معرفی و بازشناسی به معنی تشخیص چیزهایی از پیش موجود نیست، بلکه به معنای وضع‌کردن چنین عناصری است. اینجاست که می‌بینیم ماجرای تعیین موقعیت و تعلق اجتماعی می‌تواند چقدر پیچیده باشد.

به‌این‌ترتیب، یووال‌دیویس می‌گوید هویت‌های فردی و جمعی از جمله‌ی روایت‌ها یا داستان‌هایی هستند که افراد راجع به خودشان می‌گویند؛ اینکه که هستند و که نیستند. این روایت‌ها می‌توانند حاکی از تعلق فردی یا جمعی باشند، یا به گذشته و اسطوره‌ای در خصوص خاستگاه جمعی ارجاع دهند؛ ممکن است راجع به حال باشند؛ یا ممکن است حاکی از مسیری برای ساختن هویتی در آینده باشند.

این روایت‌ها فقط حاوی عناصر معرفتی و شناختی نیستند بلکه حاوی بیان امیال و عواطف و نمایی از آن چیزهایی هستند که افراد و گروه‌ها می‌خواهند باشند و بشوند. یووال‌دیویس بر این نکته انگشت می‌گذارد که خود این امیال و عواطف نیز، مانند ادراکات، در طول زمان دستخوش تغییر می‌شوند.

از طرف دیگر، همه‌ی انواع تعلق‌ها نیز به یک اندازه برای مردم مهم نیستند. عواطف و دریافت‌هایی که اجزاء برسازنده‌ی هویت‌های مردم هستند برایشان از بقیه مهم‌ترند و اگر این اجزاء در معرض تهدید قرار بگیرند، بیش‌تر احساس ناامنی می‌کنند: این مؤلفه‌های هویتی همان‌هایی هستند که مردم حاضرند گاه جان خود یا دیگران را هم برایشان فدا کنند.

یووال‌دیویس می‌گوید تعلق صرفاً به موقعیت اجتماعی و ساختارهای هویت فردی و جمعی مرتبط نیست، بلکه به شیوه‌هایی که این هویت‌ها ارزیابی و داوری می‌شوند نیز مربوط است. به‌ طور مشخص، ایدئولو‌ژی‌هایی که می‌گویند مرزهای هویتی کجا باید رسم شوند خودشان برسازنده‌ی تعلق هستند. 

در همین ساحت است که نزاع بر سر مقولات ایدئولوژیک و اخلاقی و شیوه‌‌ای که این مقولات از آن طریق به موقعیت‌های اجتماعی متوسل می‌شوند یا روایت‌های هویتی را به کار می‌گیرند مهم می‌شود؛ این همان جایی است که ما از ساحت تعلق، به سیاست تعلق گذر می‌کنیم.

ما و دیگری: شکل‌گیری سیاست تعلق

یووال‌دیویس می‌گوید تخیل ما در خصوص تعلق بیش از اینکه راجع به کیستی «ما» شفاف باشد، راجع به کیستی «آنها» و «دیگری» وضوح دارد. سیاست تعلق فقط به کشیدن مرزهای جامعه‌ای که به آن تعلق داریم و ترسیم قدرت‌های مسلط بر چنین جامعه‌ای نمی‌پردازد، بلکه به نزاع با کنشگران سیاست‌های دیگر نیز می‌پردازد.

این کنشگران هم‌زمان هم به تبلیغ و پیشبرد برنامه‌های مشخص خود برای ساخت جماعتشان و کشیدن مرزهایش می‌پردازند، و هم از ایدئولوژی و برنامه‌ی هویتی برای ارتقاء و تثبیت قدرت خود استفاده می‌کنند. سیاست تعلق نیز، هم شامل مبارزه برای تعیین معیارهای تعلق به جامعه می‌شود، و هم شامل تعیین نقش‌های خاصی که موقعیت‌های اجتماعی و روایت‌های هویتی در این دایره‌ی تعلق باید بر عهده بگیرند.

به‌این‌ترتیب، وقتی با جامعه‌ی سیاسی‌ای سروکار داریم که در آن تعلق به معنای شهروندی است، سیاست تعلق هم شامل مبارزه بر سر ابعاد مشارکت شهروندی می‌شود و هم شامل مبارزه بر سر رابطه‌ی همین مقولات با الزامات شهروندی.

بر سر تعریف شهروندی بحث‌های زیادی در جریان بوده است. در نظریه‌ی لیبرال، شهروندی اساساً نوعی رابطه‌ی دوجانبه‌ی مسئولیت و حقوق میان افراد و دولت است. در نظریه‌های جمهوری‌خواهانه، جامعه‌ی سیاسی واسطه‌ی میان شهروند و دولت است، و وفاداری به آن جامعه‌ی سیاسی، یعنی ملّت، وظیفه‌ی اصلی شهروند شمرده می‌شود و حتی گاه لازم می‌آید که شهروند جانش را هم برای این منظور فدا کند. نظریه‌های جماعت‌گرا از این هم فراتر می‌روند تا جایی که شهروند را نه فقط ملزم به وفاداری به جامعه‌ی سیاسی می‌بینند، بلکه همچنین شهروند را ساخته‌ و اندامی از جماعت و جامعه‌ی سیاسی می‌دانند، و از این نظر در نقطه‌ی مقابل الگوی لیبرال کلاسیک قرار می‌گیرند که جامعه را متشکل از اتم‌های افراد مجزا می‌دانست.

امروزه در بسیاری از جوامع، وجه مشارکت‌جویانه‌ی شهروندی که خواهان تعلق کامل و مشروع شهروندان است تبدیل به کانون مبارزات سیاسی بسیاری از گروه‌های حاشیه‌ای و محذوف شده است. مثلاً فمینیست‌های آمریکای لاتین در دوره‌ی پس از کناره‌گیری دیکتاتوری‌های نظامی در این کشورها شهروندی را ابزار سیاسی اصلی خود کردند؛ به‌همین‌ترتیب، روستاییان پاکستانی و بنگلادشی نیز اصلی‌ترین مطالبه‌شان گرفتن حقوق کامل شهروندی بوده است.

رابطه‌ی میان شهروند و دولت همه‌جا رابطه‌ی پیچیده‌ای است، و دولت‌ملت‌ها در همه‌جا عملاً فقط برخی از لایه‌های متعدد مردم را واجد حقوق شهروندی می‌دانند. حتی لیبرال دموکراسی‌ها که قرار است، بنا بر ادعا، شهروندی‌شان فراگیر باشد، در عمل، چنان که نظریه‌پردازی چون اتین بالیبار نشان می‌دهد، اکثریت‌گرا و «غرب‌محور» هستند.

یووال‌دیویس می‌گوید به همین دلیل است که برخی از نظریه‌پردازان فمنیست و ضد‌فاشیست کوشیده‌اند نظریه‌های شهروندی بدیلی طرح کنند که تفاوت‌های شهروندان را در بر بگیرند. وجه مشترک این رویکردها آن است که به جای نادیده‌گرفتن تفاوت‌ها و کنار‌گذاشتن متفاوت‌ها از دایره‌ی تعلق به جامعه‌ی سیاسی، می‌کوشند به همه‌ی تفاوت‌ها پاسخ دهند و آنها را در دایره‌ی تعلق به جامعه‌ی سیاسی بگنجانند؛ همان‌طور که دولت‌های رفاه می‌کوشند به دایره‌ی متنوع نیازهای افراد جامعه رسیدگی کنند.

با این همه، بحث بر سر استحقاق و حقوق و وظایف شهروندی همچنان بحث غالب در جوامع است و حول تعیین معیارهای مختلف تعلق می‌چرخد و بیش‌تر این مباحث بر سر این است که شهروند چه حقوق و وظایفی باید داشته باشد و این حقوق و وظایف چه ارتباطی با هم دارند. در سال‌های اخیر، بحث بر سر نقش معیارهای فرهنگی در تعلق به جامعه‌ی سیاسی نیز پردامنه بوده است.

یووال‌دیویس می‌گوید علاوه‌ بر‌ این حقوق، باید «حق بر فضا» را نیز در این مباحث در نظر گرفت: یعنی حق وارد‌شدن به دولت یا جامعه‌ای سیاسی و حق ماندن در آن. به‌ زعم یووال‌‌دیویس، بسیاری از حقوقی مانند حق مهاجرت، گرفتن کار، و ماندن در یک کشور که این روزها موضوع بحث‌های داغ سیاسی شده‌اند ذیل همین حق بر فضا می‌گنجد.

این حقوق و وظایف، چنان که یووال‌دیویس تأکید دارد، به‌ لحاظ تاریخی دستخوش تغییر بوده‌اند: زمانی بالاترین وظیفه‌ی شهروند مرد این بود که خود را فدای کشورش کند و به‌ خاطر کشورش دشمنان را بکشد، و وظیفه‌ی زنان که شهروندان کامل به‌ حساب نمی‌آمدند نیز این بود که شهروندان بعدی را به‌ دنیا بیاورند.

با به‌رسمیت‌شناخته‌شدن حق شهروندی زنان و گروه‌های قومی و نژادی در دموکراسی‌های غربی و با حرفه‌ای‌شدن ارتش در بسیاری از این کشورها، پیوند میان این حقوق و وظایف با شهروندی تضعیف شد. در مقابل، در سال‌های اخیر و با رشد نولیبرالیسم و تضعیف دولت‌های رفاه، پیوند میان کار و حق برخورداری از امکانات رفاهی به‌ مثابه‌ی شهروند نیز تقویت شد.

مسئله‌ی اصلی در کل این مباحث این است که فرد چه ملزوماتی باید داشته باشد که شایسته‌ی حق تعلق‌یافتن به جامعه‌ی سیاسی شود: یعنی چه خاستگاهی داشته باشد، یا چه کاری باید بکند تا شهروند به‌‌ حساب بیاید. این همان چیزی است که برنامه‌های سیاسی مختلف مبتنی بر سیاست تعلق راجع به آن بحث می‌کنند.

در این برنامه‌ها معمولاً ملزومات تعلق به موقعیت اجتماعی گره می‌خورد: خاستگاه (مثل نژاد یا محل تولد)، زبان، فرهنگ و برخی اوقات دین از جمله ملاک‌های برجسته‌ی تعیین این ملزومات هستند. وفق‌یافتن داوطلبانه با برخی از ملاک‌ها نیز در برخی از سیاست‌های تعلق از جمله‌ی ملزومات شمرده می‌شود.

سیاست‌های تعلق در بریتانیا

یووال‌دیویس سپس با توصیف برخی از سیاست‌های تعلق بریتانیایی پس از نیمه‌ی قرن بیستم، در پی نشان‌دادن مؤلفه‌های مشترک آنها در مقام سیاست تعلق بر می‌آید تا به این وسیله مختصات کلی سیاست‌های تعلق را روشن‌تر کند.

به‌ زعم او، ایناک پاول نخستین چهره‌ی سیاسی عمده‌ی بریتانیایی بود که کوشید در دوران پس از امپراطوری، مرزهای انگلیسی‌بودن را از نو ترسیم کند. او به‌خوبی دریافته بود که امپراطوری واقعاً از دست رفته و باید به «میهن» بازگشت و آن را تقویت کرد. ایناک پاول، که نماینده حزب محافظه‌کار وقت بود، وظیفه یافته بود تا شهروندان بریتانیایی سیاه‌ را از جزایر کارائیب، که قبلاً مستعمره‌ی بریتانیا بودند، برای کار به انگلستان بیاورد. اما پاول آنها را از هرگونه بختی برای تعلق‌یافتن به ملیت انگلیسی برکنار داشت و استدلالش این بود که آنها با تولد در خاک انگلستان انگلیسی نمی‌شوند: تبار برای او مهم‌ترین ملاک بود. در نهایت وقتی پافشاری کرد که کسانی را که به ملیت انگلیسی تعلق ندارند به کشورهایشان برگردانند، وگرنه جوی خون به راه می‌افتد، حزبش او را برکنار کرد.

حدود ده سال پس از برکناری پاول از حزب محافظه‌کار، نورمن تبیت وزیر کابینه‌ی محافظه‌کار مارگارت تاچر سیاست تعلق دیگری طرح کرد که به «آزمون کریکت» معروف شد. یووال‌دیویس اشاره می‌کند که در یکی از پوسترهای انتخاباتی حزب محافظه‌کار به رهبری تاچر تصویر مرد جوان سیاهپوستی نقش شده بود که زیر آن نوشته بودند: «حزب کارگر می‌گوید او سیاهپوست است، ما می‌گوییم او بریتانیایی است.» به‌این‌ترتیب، سیاست تاچری خود را هم از چندفرهنگ‌گرایی حزب کارگر متمایز می‌کرد و هم از نژاد‌گرایی راست افراطی.

با این حال، تاچر از اینکه مهاجران فرهنگ انگلستان را خراب کنند ابراز نگرانی می‌کرد. نقش تبیت این بود که مرزی برای تعلق کشید که نه فقط مبتنی بر تطابق‌یافتن مهاجران با جامعه و فعالیت اقتصادی مفیدشان برای انگلستان بود، بلکه همچنین بر مبنای پیوند عاطفی‌شان با انگلستان بود: از نظر تبیت، مهاجرانی را می‌شد واقعاً انگلیسی به‌ شمار آورد که در هنگام تماشای مسابقه‌ی کریکت میان تیم کشور مبدأشان و تیم انگستان، واقعاً هوادار برد انگلستان باشند.

دیوید بلانکت وزیر کشور دولت کارگر تونی بلر، حواسش بود که از استعاره‌ی کریکت استفاده نکند و به‌‌ جایش همین مثال را با تیم‌های فوتبال می‌زد. حزب کارگر جدید به رهبری تونی بلر سیاست چندفرهنگ‌‌گرایی دهه‌ی ۱۹۶۰ حزب کارگر را کنار گذاشته بود. سیاست چندفرهنگ‌گرایِ تعلق اساساً در پی این بود که مبنایی غیرتطابق‌گرا برای ادغام بریتانیایی‌های رنگین‌پوستی پدید آورد که پس از جنگ جهانی دوم برای کار و زندگی از مستعمره‌های پیشین بریتانیا به انگلستان آمده بودند.

طی سال‌های متمادی، چندفرهنگ‌گرایی هدف نقدهای متعدد، هم از راست و هم از چپ، قرار گرفت و متهم شد که مسائل قدرت در درون اقلیت‌های قومی را نادیده می‌گیرد و با ذاتی‌کردن تفاوت‌های گروه‌های نژادی مهاجر آنها را از قضا بیش‌تر به حاشیه می‌راند و مرزهای تمایزشان را محکم‌تر می‌کند.

پس از شورش‌های سال ۲۰۰۱ در شمال انگلستان، گزارش‌ها نشان می‌داد که سیاست‌های چندفرهنگ‌گرایانه دست کم در این منطقه موجب جداسازی میان انگلیسی‌ها و جماعت‌های اقلیت قومی، خصوصاً آسیایی‌تبارهای مسلمان، شده‌ است. اینجا بود که دیوید بلانکت گفت ملت بریتانیا بر اساس فرهنگ یا تبار مشترک ساخته نشده است بلکه بر اساس همبستگی و وفاداری به کشور و جامعه‌ی انگلستان ساخته شده.

با همین استدلال در قانون جدید شهروندی، برای ایجاد این هماهنگی و همبستگی، آموختن زبان انگلیسی از ملزومات کسب شهروندی انگلستان شد. این سیاست جدید گرچه اساساً بر مبنای همسان‌پنداری و عواطف مشترک طرح شده بود اما هواداری از ارزش‌های سیاسی و اخلاقی مشخصی را نیز ایجاب می‌کرد: یعنی مشخصاً تأکید برای وفاداری به دموکراسی و حقوق بشر را.

یووال‌دیویس می‌گوید در دوران پس از ۱۱ سپتامبر (و در بریتانیا، پس از حملات تروریستی ۷ ژوئیه‌ی ۲۰۰۵)، «غریبه‌ها» دیگر نه فقط تهدیدی علیه انسجام جامعه سیاسی به‌شمار می‌روند بلکه تروریست‌های بالقوه شمرده می‌شوند. به‌این‌ترتیب، این موضوع که چه کسی را باید «بیگانه» شمرد مدام با انواع مسائل فرهنگی و سیاسی گره می‌خورد. در چنین موقعیتی است که سیاست تعلق تقریباً در همه‌جای جهان در محور برنامه‌های سیاسی قرار گرفته است.

بر اساس تحلیل یووال‌دیویس، شاید بتوان گفت که سیاست تعلق در بریتانیا، به‌ویژه در دوره‌های بحرانی و پس از فروپاشی نظم‌های پیشین (از امپراطوری گرفته تا حملات تروریستی) واکنشی به نوعی تروما یا احساس از دست‌رفتگی جمعی بوده است. این سیاست‌ها، به‌جای ترمیم پیوندهای اجتماعی در فضایی فراگیر، اغلب از خلال بازتعریف انحصاری مرزهای «خودی» و «بیگانه» عمل کرده‌اند؛ مرزهایی که نه‌فقط بر اساس تبار یا فرهنگ، بلکه بر پایه‌ی وفاداری عاطفی و سیاسی بازسازی شده‌اند.

از این منظر، می‌توان دریافت که چگونه تجربه‌ی بی‌ثباتی یا تهدید جمعی، میل به بازترسیم خطوط تعلق را برمی‌انگیزد. اما این بازترسیم، اگر از جنس طرد و انحصار باشد، به‌جای التیام، خود می‌تواند بر زخم گسست‌ها و نابرابری‌های اجتماعی بیفزاید.

تلخیص و گزارش از شهرزاد نوع‌دوست

از همین مبحث

تعلق‌داشتن صرفاً به معنای پیوند عاطفی با مکان یا جماعتی خاص نیست، بلکه احساس امنیت و پذیرفته‌شدن در کنار کسانی‌ست که بودن در میان‌شان ما را به خودمان پیوند می‌دهد. اما سیاستِ تعلق، برخلاف این پیوند طبیعی و تجربه‌زیسته، تلاشی‌ست آگاهانه، جمعی و اغلب هدایت‌شده برای ساختن یا تحمیل نوع خاصی از این احساس—پروژه‌ای سیاسی که تعیین می‌کند چه کسانی «حق دارند» احساس تعلق کنند، و چه کسانی بیرون از مرزهای «ما» تعریف می‌شوند
یووال‌دیویس بر این نکته تأکید می‌گذارد که تخیل ما از «ما بودن» اغلب مبهم و چندپاره است، در حالی که تصویرمان از «دیگری» معمولاً شفاف، قطعی و ریشه‌دار است. سیاست تعلق، دقیقاً از دل همین شفاف‌سازیِ دیگری و مرزگذاری میان خود و غیر خود برمی‌خیزد—تلاشی برای تعیین این‌که چه کسی می‌تواند عضوی از جماعت، جامعه یا ملت باشد، و چه کسی باید در حاشیه یا بیرون بماند