پدیدهی اهانت برخلاف آنچه در نگاه اول به نظر میرسد، صرفاً یک واکنش احساسیِ فردی نیست، بلکه عمیقاً با ساختارهای قدرت درهمتنیده است. این عمل نهتنها میتواند ابزار قدرتمندان برای تحقیر و کنترل فرودستان باشد، بلکه گاهی خود بهعنوان ابزاری برای مقاومت علیه قدرت به کار میرود.
جان ماکسول کوتسی، رماننویس و برندهی نوبل ۲۰۰۳ ادبیات، معتقد است اهانت میتواند شکلی از بهچالشکشیدن هنجارهای تثبیتشده باشد، اما در عین حال ممکن است به بازتولید همان ساختارهای قدرتی منجر شود که مدعی نقد آنهاست. از این منظر، پرسش دربارهی معنای اهانت، همزمان پرسشیست دربارهی جایگاه قدرت، زبان و مرزهای آزادی بیان.
بازتولید قدرت از رهگذر زبان
اوایل دههی ۱۹۹۰، پس از برچیدهشدن آپارتاید، تغییری معنادار در گفتمان عمومی آفریقای جنوبی رخ داد. سفیدپوستانی که برای قرنها با خیالی آسوده به آنچه سیاهپوستان میگفتند وقعی نمینهادند، ناگهان نسبت به اینکه آنها را با اصطلاح «سکنیگزین» (Settler) خطاب میکردند حساس و حتی خشمگین شدند؛ زیرا خود و خانوادهشان همیشه اینجا سکونت داشتهاند و از این رو، لقب سکنیگزین را فقط لایق انگلیسیهایی میدانستند که موقع اقامت در آفریقا بچههایشان را برای تحصیل به لندن میفرستادند و هر قدر هم که اینجا زمین و ملک داشتند باز لفظ «خانه» را برای فقط «بریتانیا» به کار میبردند. در حالی که برای بسیاری از اهالی بومی آفریقایجنوبی سکنیگزین یعنی کسی که حضورش موقتی است. وقتی اروپاییها برای نخستین بار پایشان به جنوب آفریقا رسید، خود را «مسیحی» نامیدند و مردم بومی را «کافر» یا «وحشی». این دوگانهی نامگذاری بعدها تغییر شکل داد: از «متمدن/بَدَوی» گرفته تا «اروپایی/بومی» و «سفید/غیرسفید».
اما یک چیز در همهی این جفتهای متضاد ثابت ماند: همیشه این طرف قدرتمند، یعنی مسیحی، سفیدپوست، اروپایی یا متمدن بود که حق نامگذاری داشت: هم برای خودش و هم برای دیگری. اما حالا دیگری بود که به او لقبی میداد و خصومت نهفته پشت این لقب میترساندش. حتی اگر در واژهنامهها این لغت معنایی خصمانه نداشت، در فحوای عمومی اتهام عدم تعلق را به همراه میآورد و بر مردمی دلالت میکرد که باید از آن زمین رانده میشدند.
در وهلهی نخست، چندان روشن نیست که چرا واژههایی چون «کاکاسیا» که در ظاهر بیطرفانه بهنظر میآیند روزبهروز آکندهتر از نیروی خشم و اهانت شدهاند، تا آنجا که دیگر بیشتر به قصد توهین به کار میروند. بنابر استدلال کوتسی این پایداریِ معنا و قدرت انفجاری نهفته در این واژهها تنها زمانی قابل درک است که آنها را نه صرفاً واژه بلکه کنشی زبانی بدانیم؛ ژستی برای مرزبندی، برای تعیین فاصله میان گوینده و مخاطب. آنگاه روشن میشود چرا چنین واژگانی در برابر فرسایش معنایی مقاومت میکنند؛ در چنین وضعیتی، واژهها حامل تمام زخمهای تاریخ میشوند.
کوتسی معتقد است رنجیدن تنها محدود به کسانی نمیشود که در موقعیتی فرودست یا ناتوان قرار دارند. در همهی تجربههای رنجش، نوعی احساس یا پیشآگاهی از سلب قدرت وجود دارد؛ گویی رنجیدن همواره با این حس همراه است که چیزی از اقتدار ما ربوده شده یا در معرض تهدید قرار گرفته است. پس وسوسهانگیز است که چنین استدلالی را پیش بکشیم: منطق نامگذاریِ تحریکآمیز—زمانی که بهعنوان تاکتیکی از سوی ضعیفان علیه قدرتمندان بهکار میرود—در این است که اگر بتوان قدرتمندان را وادار به رنجیدن کرد، آنها ناخواسته و دستکم برای لحظهای، خود را در جایگاه ضعیفان قرار میدهند. یعنی در رنجیدن، توازن قدرت بهنحوی موقت برهم میخورد، و قوی، برای لحظهای، تجربهی ضعیف را از طریق قدرت واژه و زبان تجربه میکند.
تساهل و خودبزرگبینی: روشنفکران در مواجهه با توهین
روشنفکران عقلگرا و سکولار عموماً افرادی نیستند که بهسادگی برنجند. کوتسی معتقد است براساس استدلال روشنفکران، کسی که در مواجهه با نقد زود میرنجَد، نه از موضع قدرت بلکه از موضع ضعف چنین واکنشی نشان میدهد. از دید آنها به مصداق عبارت لاتین همهی دیدگاهها سزاوار شنیده شدن هستند (audi alteram partem)؛ پس این منطق و گفتوگو است که باید تعیین کند کدام دیدگاه برتری دارد.
همین دیدگاه سبب میشود روشنفکر خشم و رنجش دیگران را تا حدی به رسمیت بشناسد، اما اغلب در دل آن را ابتدایی، غیرعقلانی یا نشانهی ضعف میداند. ممکن است او از حق دیگران برای رنجیدن دفاع کند، بیآنکه واقعاً آن احساس را محترم بداند. همانطور که ممکن است به عقاید مذهبی کسی احترام بگذارد، ولی در دل آن را خرافی بداند. این نوع تساهل میتواند هم نشانهی بلوغ فکری باشد و هم نشانهی نوعی خودبزرگبینی، بر پایهی اطمینان روشنفکر از عقلانیت سکولار.
اما به زعم کوتسی این شکل از عقلانیت توان درک بیقدرتی را ندارد، چون خود شکلی از قدرت است. روشنفکرانِ اینچنینی حتی از شدیدترین انتقادها نیز استقبال میکنند و همهچیز را به چارچوب عقلانی خود بازمیگردانند، مانند استاد شطرنجی که با آرامش منتظر حریف درخور است. در این ترکیبِ تکبر و تواضع، روشنفکر که خود را برتر از توهینکننده میبیند، در پاسخ به توهین لبخند میزند و میگذرد.
کوتسی خود را نیز روشنفکری از این دست میداند: کسی که هنگام شنیدن توهین، به جای واکنش احساسی خونسردیاش را حفظ میکند و سعی میکند ریشهی توهین را در خود شخص پیدا کند. یکی از تبعات چنین رویکردی، به زعم او ، همین است که کسی که خود به توهین مقاوم باشد شکنندگی دیگران در مواجهه با توهین کلامی را درک نمیکند. پس این نوع احترام در واقع نوعی مصالحه است میان باور شخصی و ابراز عمومی آن باور؛ مصالحهای که هدفش حفظ نظم اجتماعی و امکان همزیستی مسالمتآمیز است. این نگرش در حد و اندازهای نیست که بتوان آن را اخلاقی نامید؛ چرا که تنها از ما میخواهد احساسات شهروندان دیگر را در نظر بگیریم و صرفاً در رفتار، طوری وانمود کنیم که گویی برای آنها احترام قائلیم.
مناقشه بر سر آزادی بیان در جامعهی پساآپارتایدی
آفریقای جنوبی از سال ۱۹۹۰ به این سو شاهد دو تحول مهم و تاریخی بوده است: از یک سو، در جریان انتقال قدرت، دستگاه سانسور دولتی عملاً از کار افتاد؛ و از سوی دیگر، توافق عمومی روشنفکران غربی دربارهی ارزش و اهمیت آزادی بیان تغییرات عمدهای را در این کشور رقم زد.
روشنفکران غربی دیگر مثل قبل در دفاع از آزادی بیان همنظر و یکصدا نبودند؛ برخی از آنها حالا براساس دلایل دیگری همچون عدالت اجتماعی، مبارزه با تبعیض، یا حفاظت از گروههای آسیبپذیر از محدود کردن برخی شکلهای بیان حمایت میکنند، مثلاً حذف سخنان نژادپرستانه، جنسیتزده یا توهینآمیز و محدود کردن پورنوگرافی. کوتسی مینویسد این موج خیلی زود به آفریقای جنوبیای رسید که روزگاری در حسرت آزادی بیان بود. هرچند دولت دیگر دخالتی در سانسور نداشت، اما سال ۱۹۹۵ عدهای از روشنفکران در صدد برآمدند فیلمها و کتابهای قدیم را که مؤید آپارتاید بود از کتابخانهها و آرشیو فیلمها جمع کنند. دانشگاهیان و ناشرانی که زمانی بهشدت مخالف سانسور بودند اکنون در قالب نوعی پاکسازی فرهنگی (Säuberungsaktion) با نهادهای آموزشی همکاری کردهاند تا واژگان نژادپرستانه را از چاپهای جدید آثار کلاسیک زبان آفریقایی حذف کنند.
کوتسی با این رویکرد موافق نیست. هرچند او تا میانهی دههی ۱۹۸۰ فرضش بر این بوده که جامعهی روشنفکری با او در این مسئله همنظر است و اگر گاهی آزادی بیان شکلهایی ناخوشایند به خود میگیرد، باید گفت بخشی از بهای آزادی است. او سانسور نهادی را نشانهای از ضعف دولت میداند و نه قدرت آن؛ و معتقد است سابقهی سانسور در سراسر جهان چنان زشت و شرمآور بود که میبایست برای همیشه بیاعتبار شده باشد. اما میگوید از حوالی سال ۱۹۹۵، دیگر نمیتوانست چنین فرضی برای همدلی و اجماع داشته باشد؛ چرا که روشنفکران معتبری را میدید که از مجازاتهای قانونی و نهادی علیه انتشارات و فیلمهایی حمایت میکنند که در آفریقای جنوبیِ پیشین نامطلوب خوانده میشدند و حالا معمولاً توهینآمیز توصیف میشوند.
آزادی بیان یا محافظت از گروههای آسیبپذیر؟
کوتسی تاکید میکند در اینجا هدفش حمله به سانسور یا پرداختن به نمونههای پیچیده و مرزی همچون نژادپرستی یا جنسیتگرایی نیست. در عوض به شکلی از سانسور میپردازد که از دل مناسبات جوامع لیبرال امروزی بیرون آمده است؛ یعنی اقدام گروهی از افراد برای محافظت از گروههای آسیبپذیر جامعه که به شکل سانسور نمایان میشود. این رویکرد گسترهی وسیعی را در بر میگیرد؛ برای نمونه او به تلاش جامعه برای دورنگهداشتن کودکان از آسیبهایی که پورنوگرافی دارد، میپردازد. او از چنین بزنگاههایی به عنوان وضعیتی یاد میکند که تعقل روشنفکری به بنبست میخورد و فرد باید بین دو راهحل نامناسب یکی را انتخاب کند؛ در این نمونه هر دو راهحل آسیبزا هستند. واقعیت این است که کنجکاوی کودکان با دور نگه داشتن آنها از مسائل جنسی برطرف نمیشود و پاسخهای مبهم و نیمهکارهی بزرگسالان نیز کودکان را فقط کنجکاوتر میکند. در آن سو، هیچ عقل سلیمی نمیپذیرد کودکان به پورن دسترسی آزاد داشته باشند.
واکنشها به سانسور پورنوگرافی گسترهی وسیعی را در بر میگیرد. افراطیترین موضع پورنوگرافی را شر اخلاقی میداند. موضع میانهروتر استدلال میکند که اصول اخلاقی مشترک بنیان هر جامعهای است و تخطی از آن جامعه را ملزم به واکنش میکند؛ پس اینجا پای قانون به میان میآید، از این موضع که وقتی بیشتر افراد یک جامعه نسبت به مسئلهای دچار انزجار و خشم میشود، قانونگذار وظیفه دارد برای جلوگیری از این تجربهی ناخوشایند وارد عمل شود. کوتسی معتقد است اما هیچ معیار دقیقی در اینجا در دسترس نیست، از آن جهت که ابزاری برای سنجش عواطف یک جامعه وجود ندارد. دیگر استدلالهای مشابه برای حمایت و حراست از جامعه نیز به همین معضل بر میخورند.
جان استوارت میل این استدلال را معکوس کرد. به زعم او، جامعه نیاز به حفاظت در برابر فرد ندارد، این فرد است که باید در برابر جامعه از او حفاظت کرد، و این حفاظت شامل عقاید و عواطف اکثریت نیز میشود. دولت در مورد موضع اخلاقی جمعی باید خنثی و بیطرف بماند و نیروی خود را معطوف به حراست از مواضع اخلاقی افراد کند. به اعتقاد کوتسی، جان استوارت میل در منظومهی فکری خود بسیار فردگراست. او همیشه تبعیت از استانداردهای غالب را درجا زدن میداند و عمل بر اساس باور فردی را پیشرفت. بنابراین، اگر کنش یا سخن فردی منجر به ناخرسندی جمعی شود، این نشانهی پیشرو بودن فرد است و نشانهی شجاعت او در تخطی از استانداردها و باید ستوده شود. پس از این منظر، سانسور پورنوگرافی هرچند در کوتاهمدت ناخرسندی اخلاقی جامعه را کم میکند و فضا را آرام، اما در درازمدت این شیوهی رفع تنش به ضرر جامعه تمام خواهد شد. با این حال این ایده نیز از بسیاری جهات مورد نقد واقع شده؛ به ویژه آماج نقدهای فمنسیتی.
کوتسی بنیان نقد فمینیستی را نظریهی کنش کلامی معرفی میکند، به این معنا که کلمات فقط کلمه نیستند، بلکه شکلی از کنشگری هم هستند؛ پس با کلامی که آسیب میزند باید همچون کنش آسیبزننده برخورد کرد. از سوی دیگر، فمینیستها میگویند میان اعتیاد به پورنوگرافی و خشونت علیه زنان رابطهای مستقیم وجود دارد و عادیسازی پورنوگرافی میتواند یکی از عوامل رواج خشونت در جامعه باشد. در این دیدگاه، حتی زنی که داوطلبانه در پورنوگرافی شرکت میکند و از فرایند لذت میبرد از این نقد مستثنی نیست، چرا که این فرد منطق نگاه خشونتبار مردانه را درونی کرده و خود را به عنوان کالایی جنسی ارائه میکند.
کوتسی در این مباحث اخلاقی رایج در عصر ما یک آسیب جدی میبیند، اینکه افراد بهسرعت مشترکات خود را گم میکنند و در نتیجه، استدلالها بیشتر بار عاطفی دارند تا عقلانی، پس همین افراد ترجیحات و خواستههای خود را به هیأت استدلال ارائه میکنند. بسته به اینکه چه تصوری از «آسیب» و «توهین» داریم، در بحث بر سر امور دشوار اخلاقی موضع میگیریم و این برداشتها را با استدلال نمیتوان بهراحتی تغییر داد.
او سوزان سانتاگ را نمونهی نادر عبور از این نوع نگاه میداند؛ سونتاگ در مقالهی «تخیل پورنوگرافیک» نوشت هرچند خود با پورنوگرافی مشکل دارد و برایش دشوار است در دسترس بودن آن را بهراحتی بپذیرد، اما واقعیت این است که پورنوگرافی تنها یکی از بسیار کالاهای خطرناکی است که در جامعه در دسترساند، و چه بسا کمخطرترینشان باشد. کوتسی البته معتقد است فمینیستها امروز میتوانند به آمار افزایش خشونت علیه زنان و شیوع پورنوگرافی در دههی 1990 اشاره کنند و استدلال سونتاگ را بیپایه بدانند. اما دیگر فمینیستها، کسانی نظیر کارول اسمارت نیز علیه تلاشها برای محدودیت پورنوگرافی سخن گفتهاند و گوشزد کردهاند که این اصرار به سانسور عملاً فمینیستها را در کنار راستگرایان اخلاقگرا قرار داده است.
اینها فقط بخشی از مشکلات پیرامون معضل آزادی بیان و پورنوگرافیست و شمهی کوتاهی از دعواهای فکری و فرهنگی حول آن. میتوان بحث هنر اروتیک و پورنوگرافی را مطرح کرد و پرسید جایگاه نویسندهای چون مارکی دوساد در این میان کجاست؟ و مرز هنر و پورن را چطور میشود تعیین کرد؟ میتوان به صنعت تبلیغات اشاره کرد که در دههی 1990 در استفاده از استعارههای جنسی روزبهروز بیپرواتر میشد و پرسید در باب تبلیغات چه موضعی باید گرفت و چه باید کرد که با موضعی که در قبال پورنوگرافی میگیریم در تضاد نباشد؟
پورنوگرافی فقط یک مورد از بیشمار مواردیست که بر مرز آزادی بیان و آسیب قرار میگیرند و هیچکس حرف آخر را دربارهشان نمیزند. مواردی از این دست بسیارند، مثل مفهوم «مقیم» که با تغییر شرایط تاریخی از لقبی خنثی به توهین بدل شد.
کوتسی معتقد است که با تکیه به عواطف و احساسات شخصی برای سنجش میزان توهین یا عدم توهین کاری از پیش نمیرود. مواردی از این دست نیازمند کار فکری جدی و عمیق است و باور به اینکه در انتهای این مسیر لزوماً به جواب قانعکنندهای نخواهیم رسید.