در سنت لیبرال غربی، آزادی بیان همواره با مفهوم حقیقت گره خورده است. این نظریهی رایج میگوید آزادی بیان در نهایت ما را به حقیقت نزدیک میکند؛ گویی که حقیقت، امری عینی، بیطرف و همگانی است که اگر فضا آزاد باشد، خود به خود نمایان میشود. اما آیا واقعاً چنین است؟
سوزان ویلیامز، استاد حقوق دانشگاه بلومینگتن آمریکا، با تکیه بر دیدگاههای فمینیستی این باور دیرینه را به چالش میکشد. او میپرسد چه کسی حقیقت را تعریف میکند؟ بر اساس چه ارزشهایی؟ و چرا در بازار آزادی بیان، برخی صداهاــ بهویژه صدای زنان و گروههای بهحاشیهراندهشده ــ همیشه ضعیفتر شنیده میشود؟
ویلیامز ضمن مرور انتقادهای فمینیستی از نظریهی سنتی حقیقت، تلاش میکند پیشنهاد آنها برای ساختن الگویی تازه از حقیقت را بازگو کند: الگویی که بهجای ادعای بیطرفی، بر رابطه، زمینه و مسئولیت اخلاقی تأکید دارد.
او معتقد است از دل این نگاه، میتوان به برداشتی نو از آزادی بیان رسید؛ برداشتی که نهفقط در پی کشف حقیقت بلکه در پی ساختن دنیایی عادلانهتر است.
بازاندیشی در مفهوم حقیقت: مفروضات دکارتی
آزادی بیان، به عنوان بنیادیترین اصل دموکراسی آمریکایی، بندی کوتاه است در متمم اول قانون اساسی ایالات متحده: «کنگره نباید قانونی وضع کند که آزادی بیان را محدود سازد.» با وجود ایجاز این جمله، آنچه در عمل از دل آن بیرون آمده نظامی پیچیده از نظریهپردازیهای حقوقی و فلسفی است.
ویلیامز معتقد است در میان تفاسیر گوناگون، جای خالی یک خوانش فمینیستیِ بنیادین به چشم میخورد؛ هر چند که فمینیستها از منظر آسیبشناسی پورنوگرافی و نفرتپراکنی به بررسی متمم اول قانون اساسی و آزادی بیان پرداختهاند، اما پرسشهای بنیادین از منظر فمینیسم کمتر مورد توجه قرار گرفته است. نظریههای حقوقی در مواجهه با آزادی بیان را میتوان به سه دسته تقسیم کرد: نظریهی حقیقتمحور (Truth Theory)، نظریهی استقلال و نظریهی دموکراسی.
به باور ویلیامز، در نظریهی حقیقتمحور هدف اصلیِ محافظت از آزادی بیان کمک به کشف حقیقت است و تنها در دنیای آزاد است که ایدهها حقیقت خود را آشکار میکنند. در تاریخ اندیشهی سیاسی نیز چهرههایی همچون جان استوارت میل از بزرگترین حامیان این نظریهاند و بیتردید مولفان قانون اساسی نیز با این ایده همدل بودهاند و همچنان این نظریه به عنوان بخش جداییناپذیر آزادی بیان مدام از سوی قُضات دادگاه عالی آمریکا تکرار میشود. آنچنانکه دیوان عالی هم مانند دیگران آن را بدیهی میداند و وقت نمیگذارد تا دقیقاً بررسی کند که مفروضات این مدل چه تأثیراتی دارد. با این حال، فلاسفهی فمینیست همچون آلیسون جاگر و سوزان بوردو جنبههای گوناگون این مدل را که نظریهی دکارتی حقیقت نامیده میشود، شناسایی کردهاند. در واقع این مدل فرض میگیرد که حقیقت یک ویژگی ثابت و عینیِ مستقل از افکار و احساسات ماست. به این معنا که حقیقت مثل این است که بگوییم آیا یک دیوار در آنجا هست یا نه؟ پس حقیقت جدا از باورها و ارزشهای شخصی ما به خودی خود وجود دارد. طبق این دیدگاه، انسانها میتوانند از طریق عقل خود و گاهی از طریق حواسشان به این واقعیتهای عینی پی ببرند. در این مدل، عقل همهی انسانها مشابه است و هیچ تفاوتی در توانایی افراد برای درک حقیقت وجود ندارد.
به بیان دیگر، حقیقت دکارتی مبتنی بر دوگانهی طبیعت/فرهنگ است و در آن طبیعت جهان غرایز و عواطف تعریف شده و فرهنگ ساحت غلبهی ذهن و خرد. طبیعت جهان حیوانات است و همچنین ساحت مردمان بدوی که هنوز به مرحلهی خردورزی ارتقا نیافتهاند، گروههایی نظیر زنان و رنگینپوستان و فقرا.
نقد فمینیستی: وقتی حقیقت مردانه است
در چند دههی اخیر برداشت سنتی از حقیقت را مسیرهای فکری گوناگونی نقد کردهاند؛ ویلیامز نیز در این مقاله نقدهایی را که از دل دغدغهها و فلسفهی فمینیسم عبور میکند، اساس کار خود قرار داده است. هرچند گرایشهای فمینیستی نیز تفاوتهای اساسی با هم دارند، اما ویلیامز دست روی نقاط اشتراک چارچوبهای فمینیستی میگذارد، از جمله این باور که زنان در طول تاریخ بهصورت نظاممند از حق برابری و احترام محروم شدهاند و این وضعیت ناعادلانه باید اصلاح شود. اصل دومی که بسیاری از فمینیستها (هرچند نه همهی آنها) بر آن تأکید دارند، این است که واقعیتهای اجتماعی، ساختهی جوامع انسانی هستند نه اموری ذاتی یا طبیعی. و در نهایت، بیشتر فمینیستها بر اهمیت شنیدن صدای زنان و جدی گرفتن روایتهای شخصی آنها از تجربههای زیستهشان تأکید دارند.
پس نقد فمینیستی به نظریهی دکارتی حقیقت از اینجا آغاز میشود: دانش چیزی نیست که در خلأ بهدست بیاید؛ بلکه در دل جامعه و تحتتأثیر فرهنگ شکل میگیرد. بهعبارت دیگر، فمینیستها معتقدند آنچه ما دانش یا حقیقت مینامیم، حاصل یک فرایند اجتماعی است و نه کشف واقعیتی کاملاً بیطرف و جهانی.
این نگاه اجتماعی به تولید دانش، وقتی با هدف فمینیسم یعنی پایاندادن به سلطهی مردسالارانه پیوند میخورد، نشان میدهد که مدلهای سنتی شناخت ــ که حقیقت را عینی، عقلانی، جهانشمول و نمایانگر واقعیت میدانند ــ در واقع به بازتولید سلسلهمراتب جنسیتی یاری میرسانند و نظامی را تقویت میکنند که در آن صدای زنان به حاشیه رانده میشود.
همچنین، گزارهی بدون پیشفرض وجود ندارد. هیچ گزارهای بدون شکلی از تفسیر ادا نمیشود. هر تجربهای را میتوان به روشهای مختلف تفسیر کرد و بر زبان آوردن هر گزارهای در روایتِ تجربهی انسان در واقع پذیرفتن یکی از این تفسیرهاست.
به دلیل تفسیرپذیری تجربه، مسائل و پرسشهایی که اولویت مییابند نیز از دل یک ساختار قدرت برمیآیند و مسائل مطرح در جامعه هیچ وقت افراد را به یکسان تحت تأثیر قرار نمیدهد. تاریخ پزشکی نمونهی بارز این تبعیض است، علمی که تا قرنها با محوریت فیزیولوژی بدن مرد پیشرفت میکرد.
بهاینترتیب، دانستن امری خنثی نیست. کسی که دانشی را اخذ یا خلق میکند شخصاً نسبت به آن مسئولیت دارد، چرا که تولید دانش تولید ارزش نیز هست، و هر اقدامی در تولید دانش کنشی اخلاقی و سیاسی است. به همین دلیل، تعریف دکارتیِ حقیقت از اساس غلط است. زیرا حقیقت متکثر است نه واحد، وابسته به شرایط تاریخی است نه جهانشمول، و سیاسی و اخلاقی است نه خنثی.
از نگاه فمینیسم، آن مدل دکارتی از حقیقت، که در آن، عقلِ خنثی و جهانی، فارغ از بافت اجتماعی، به کشف حقیقت میپردازد، نه تنها غیرواقعبینانه است، بلکه در عمل، به تداوم نابرابری و سلطهی مردانه کمک میکند. ادعای «دانش خالص» یا «حقیقت بیطرف» اغلب برای بیاعتبار کردن صداهایی به کار میرود که از موقعیتهای بهحاشیهرانده میآیند. بنابراین، از منظر فمینیستی، اگر بخواهیم نابرابریها را برطرف کنیم، باید درکمان از حقیقت، دانش، و عقلانیت را هم مورد بازنگری قرار دهیم.
مفهوم حقیقت در چشمانداز فمینیستی
از نگاه فمینیستی، کنار گذاشتن مدل دکارتی حقیقت (که حقیقت را امری کاملاً عینی، مستقل و جهانی میداند) به معنای انکار کامل مفهوم حقیقت نیست. ویلیامز استدلال میکند اگر بپذیریم که انسانها کاملاً در چارچوب فرهنگ خود اسیرند و هیچ راهی برای فرار از آن نیست، آنگاه تغییر اجتماعی غیرممکن میشود. در این صورت، چگونه میتوانیم در جامعهای مردسالار از امکان ظهور فمینیسم صحبت کنیم؟ یا چطور میتوانیم بگوییم که ستم بر زنان اشتباه است، اگر هیچ معیار اخلاقی فراتر از دیدگاه فردی یا فرهنگی وجود نداشته باشد؟
ویلیامز معتقد است فمینیسم باید بتواند از موضعی اخلاقی، نابرابری و ستم را نقد کند. بنابراین، نسبیگرایی مطلق ــ که همهی نظامهای ارزشی را برابر میداند ــ برای فمینیسم قابل قبول نیست. در نتیجه، اگرچه فمینیسم انتقادهای جدی به مدل سنتی حقیقت دارد، اما نمیتواند مفهوم حقیقت را بهکلی کنار بگذارد. به همین دلیل، نیاز است که مدلی جایگزین و قابل اتکا برای درک حقیقت پیشنهاد شود که هم اجتماعی بودن دانش را بپذیرد و هم امکان نقد اخلاقی را حفظ کند.
اما پیش از بحث در باب بازیابی حقیقت، ویلیامز به مسئلهی فواید حقیقت میپردازد. او ابتدا میخواهد ببیند حقیقتجویی چه فایدهای دارد و چرا باید برای آن وقت بگذاریم. ویلیامز میپرسد حقیقت چه کارکردهایی دارد؟ و سپس در تبیین حقیقت چهار فایده میبیند:
ایجاد واقعیت مشترک: وقتی میگوییم چیزی حقیقت دارد، به دیگران کمک میکنیم تا همه از یک واقعیت مشترک حرف بزنند و درکی یکسان پیدا کنند.
امکان نقد باورهای عمومی: با تکیه بر حقیقت میتوانیم برخی از سنتها یا فرضهای فرهنگی را زیر سؤال ببریم و بگوییم: «اینطور نیست، حقیقت چیز دیگری است.»
تمرکز بر تأثیر تصمیمات: ادعاهای حقیقت توجه ما را به پیامدهای واقعیِ تصمیماتمان برای آدمهای واقعی جلب میکنند؛ یعنی یادمان میاندازند که انسانهای واقعی تحتتأثیر قرار میگیرند.
ارتباط با جهان غیرانسانی: حقیقت همچنین پیوند ما را با دنیای اطرافمان، طبیعت، محیط زیست، فیزیک جهان، حفظ میکند.
زمینه: از نقد نسبیگرایی تا روایت تجربه
ویلیامز استدلال میکند که نقد فمینیستی نه تنها در برابر نسبیگرایی مطلق میایستد، بلکه با شکل دیگری از جزماندیشی، یعنی هنجارباوری، نیز مخالف است. در عینحال، نسبیگرایی مطلق، حقیقت را صرفاً امری وابسته به منظر ناظران میداند و هیچ معیار فراتجربیای را نمیپذیرد. در سوی مقابل، هنجارباوری به ارزشها و معیارهای ازپیشموجود چنگ میزند و در نتیجه، راه را بر هرگونه نقد مؤثر از وضعیت موجود میبندد. از نظر ویلیامز، اگر قرار است بپذیریم که دانش و حقیقت همواره در بستر اجتماعی و تاریخی خاصی تولید میشوند، پس هر دو سر این طیف ــ نسبیگرایی مطلق و هنجارباوری ــ قابل نقدند. مسئلهی اصلی، در این نگاه، خلق کردن زمینهای مناسب برای ادراک و داوری است. اما زمینه، برخلاف آنچه برخی میپندارند، امری ایستا و ازپیشتعریفشده نیست؛ بلکه پیوسته در حال ساخته شدن و از میان رفتن است. زمینهها را میتوان خلق کرد، از دل تجربههایی که پیشتر بستر مفهومی یا اجتماعی لازم برای درک و بیانشان وجود نداشته است.
فرایند خلق و بازآفرینی زمینهها فرایندی سیاسی و اجتماعی است و نظامهای ارزشی، نهادها، و گفتمانها در شکلگیری آن نقشی اساسی ایفا میکنند. بنابراین، اگر گروهی اجتماعی از دسترسی به واقعیت مشترک برای رسیدن به حقیقت محروم مانده است، گام نخست آن است که چنین واقعیتی را بسازد.
قصهگویی یکی از ابزارهای کلیدی برای این خلق واقعیت است. نمونهی روشن آن، تجربهی زنان در نظامهای پدرسالارانه است: پیش از شکلگیری گفتمان فمینیسم، زبان و زمینهای برای بیان تجربههای زنانه از رنج، سرکوب یا حذف وجود نداشت. اما امروز، به یمن این گفتمان، واقعیت مشترکی فراهم آمده که نه تنها امکان گفتن را ممکن کرده، بلکه راهی به سوی داوری اخلاقی و حقیقت نیز گشوده است.
نسبت حقیقت و مسئلهی آزادی بیان
اما این روایت از حقیقت چطور میتواند منشاء خلق نظریهای نو برای آزادی بیان شود؟ برای هر شکلی از حقیقتجویی، داشتن نظریهای برای آزادی بیان بسیار مهم است، و به گمان ویلیامز، نظریههای موجود که از دل متمم اول قانون اساسی آمریکا ظهور کردهاند باید بهروزرسانی شوند. او معتقد است به جای تمرکز بر حق بیان فردی باید آزادی بیان را در بستر روابط بین افراد درک کرد.
تمام مواردی که در اهمیت حقیقت ذکر شد، یعنی واقعیت مشترک و نقد قراردادهای اجتماعی مفروض و سنجش تأثیر و ارتباط با جهان غیرانسانی، همه و همه به واسطهی بیان ممکن است. از این نظر، ویلیامز با دکارتیها اختلافی ندارد. او بیشتر به دنبال گستراندن دامنهی بحث است: بیان فقط مسئلهای بین دو نفر، یک گوینده و یک شنونده، نیست. آنچه هست نظامهای بیان است که تعداد کثیری از افراد در آنها مشارکت میکنند و میکوشند مسیر خود را به سوی حقیقت بیابند. این نظامها شامل رسانه، کارزار سیاسی، آموزش و دهها نهاد دیگر میشوند. نظریهی آزادی بیان مبتنی بر الگوی نسبی حقیقت، بیش از حق بیان افراد در پی حراست از حق بیان این نهادهاست.
هرازگاهی پروندهای به دادگاه عالی میرود که در آن دولت برای دخالت در آزادی بیان اقامهی دعوی میکند، بهخصوص پروندههای مربوط به نفرتپراکنی، و دادگاه عالی در بیشتر موارد این تقاضا را رد کرده است. در رد درخواست دولت، ارجاع دادگاه همیشه به نص متمم اول قانون اساسی بوده است.
ویلیامز میگوید دلیل دولت میتواند هرچیزی باشد و گاه هم موجه به نظر برسد، اما مسئله این است که دولتها لزوماً حقیقت را نمیگویند. مسئلهی اصلی اینجا قرائت صحیح وضعیت و درک درست از انگیزه و استدلال دولت است، که این فقط در صورت وجود واقعیت مشترک امکانپذیر خواهد بود.
به زعم ویلیامز، دخالت دولت در این عرصه تنها در صورتی قابل دفاع است که هدفش حمایت از نهادها و سازوکارهایی باشد که به خلق واقعیت مشترک کمک میکنند، مثلاً تصویب قوانینی برای جلوگیری از تمرکز قدرت رسانهای در یک کمپانی خاص، نظارت بر منابع مالی کارزارهای سیاسی و به طور کلی بر پولی که خرج سیاست میشود، و جلوگیری از بعضی شکلهای نفرتپراکنی.
بازاندیشی در آزادی بیان
ویلیامز استدلال میکند که فمینیسم فقط نظریهی سنتی حقیقت در بحث آزادی بیان را نقد نمیکند، بلکه میتواند پایهای برای یک نظریهی جایگزین ارائه دهد که در آن، حقیقت رابطهمند، وابسته به زمینه، و هنجاری است.
در سنت فلسفی غرب، اغلب از حقیقت برای آرامکردن میل ما به قطعیت استفاده شده و این قطعیت معمولاً به بهای ایجاد سلسلهمراتب و نابرابری به دست آمده است. اما حقیقت هنوز هم باید برای ما مهم باشد. در واقع، حقیقت میتواند نماد این تعهد ما باشد که میخواهیم در کنار یکدیگر زندگی کنیم، آنطور که با معیارهای اخلاقیمان سازگار است؛ میخواهیم واقعیت و آیندهمان را بهصورت جمعی بسازیم. ویلیامز در نهایت مینویسد دیدگاه فمینیستی به حقیقت نوید این را میدهد که متمم اول قانون اساسی آمریکا در دفاع از آزادی بیان میتواند حافظ این تعهد اخلاقی باشد.