اندیشمندان و جریانهای امروز چپگرا در غرب چه نسبتی با آزادی بیان دارند؟ آیا فهم آنها از آزادی بیان مشابه فهم شخصیتها و جریانهای لیبرال است؟ یا آزادی بیان را صرفاً ارزشی «بورژوایی» میدانند که در قیاس با برخی حقوق اساسیتر بیاعتبار شمرده میشود؟ در این نوشته میکوشیم با مروری گذرا بر نوشتههایی از کوری رابین استاد علوم سیاسی در کالج بروکلین، ساموئل فاربر نویسنده و استاد سابق جامعهشناسی کالج بروکلین پاسخی برای این پرسش فراهم کنیم.
تقریری که این نویسندگان نامدار از نسبت چپ با آزادی بیان ارائه میکنند، نقدی هم هست بر رفتار بخشی از جریان چپگرای تازهی موسوم به «عدالت اجتماعی» (Social Justice) در آمریکا که در سالهای اخیر تلاش کرده از ابراز عقاید مخالف در تربیونهای عمومی از جمله دانشگاهها ممانعت کند و گاه به طرد و منزویکردن چهرههایی پرداخته که نظراتی خلاف داشتهاند.
آزادی بورژوایی؟
کوری روبین در یادداشت کوتاهی در مجلهی ژاکبون به این اشاره میکند که چپ در طول تاریخش رابطهی مبهمی و سردرگمی با ارزشهایی داشته که از آنها با عنوان تحقیرآمیز «آزادیهای بورژوایی» یاد کرده است: از نقادی کارل مارکس در رسالهی دربارهی مسألهی یهود تا مفهوم «تساهل سرکوبگر» هربرت مارکوزه صرف این شده که نشان دهد رویکرد لیبرال در دفاع از آزادیها و حقوق چه محدودیتهایی دارد. [مارکوزه در تببین مفهوم «تساهل سرکوبگر» استدلال کرد که باید حق آزادی بیان قدرتمندان را سرکوب کرد چرا که آنها با استفاده از آزادی بیانشان قصد شستوشوی مغزی مردم را دارند.] روبین متذکر میشود که این سنت چپگرایانهی تعیین «محدودیتها» وقتی به مرحلهی عمل درآمده است پیامدهای فاجعهباری داشته که در مثلاً جباریت حاکم بر اتحاد شوروی شاهدش بودیم.
با این حال روبین فکر میکند که چپ امروز، در دانشگاه و خارج از آن، در دهههای آغازین قرن بیستویکم میلادی دیگر تمایلی ندارد مانند مارکوزه و دیگران به نقد مفاهیمی چون تساهل بپردازد.
روبین میگوید در واقع در فاصلهی دهههای ۱۹۶۰ تا ۱۹۹۰ بود که موضع چپ رفتهرفته عوض شد. خصوصاً بعد از معادلات فمینیستی در خصوص نقد کاترین مککینون و آندرهآ دُوِرکین از پورنوگرافی و بحث بر سر لزوم سانسورکردن یا نکردن آن، و نیز پس از فروریختن دیوار برلین. روبین میگوید خصوصاً پس از فروپاشی بلوک شرق چپ دیگر حاضر نشد، چه در نظر و چه در عمل، موضع قاطعی علیه آزادی بیان بگیرد. شاهد روبین این است که چپگرایان حاضر در جنبش اشغال با چه وسواسی مواظب بودند تا تنوع دیدگاهها را حفظ کنند و نگذارند هیچ صدایی در جنبش مجبور به خاموشی شود.
روبین اذعان میکند که در حال حاضر بخشی از جریان چپ به دفاع از آزادی بیان مشکوک است، چرا که گمان میکند به ابزاری برای توجیه نژادپرستی تبدیل شده است. چنین شکی به نظر روبین درست نیست و او میگوید که همواره تلاش کرده تا با این تصور منفی از آزادی بیان در جریان چپ مبارزه کند.
در عین حال روبین خود نیز به محدودیتهای آزادی بیان در چهارچوب فعلی لیبرالش اشاره میکند: این که کمپانیها و شرکتهای خصوصی قدرت چشمگیری در مهار آزادی بیان افرادی که در استخدامشان هستند دارند. شرکتهای خصوصی نه تنها میتوانند آزادی بیان را در محیط کاری محدود کنند، که حتی خارج از محیط کار نیز میتوانند آزادی کارکنان را در بیان عقاید سیاسی و مشارکت فعال در سیاست محدود کنند.
به نظر روبین قدرت سانسوری که شرکتهای خصوصی دارند «به نحو مرگباری مؤثر» است. کارکنانی که صدایشان خفه میشود جرأت هیچ اعتراضی ندارند و خاموش میمانند، چرا که میترسند فرصت کارکردن و امرار معاش را از دست بدهند.
آزادی بیان بر چه اساسی؟
نوشتهی روبین تا حدی روشن میکند که چپ در صد سال گذشته چه مسیری را در نسبت با آزادی بیان پیموده. اما در نوشتهی ساموئل فاربر میتوان محتوای ایجابی بیشتری یافت و فهمید که حال چپ با چه نوع استدلالهایی از آزادی بیان دفاع میکند.
ساموئل فاربر در نوشتهاش که اتفاقاً نقدی است بر کتاب تیموتی گارتن اَشِ در خصوص آزادی بیان، کوشیده است هم کاستیهایی را که در صورتبندی لیبرالی اَش از آزادی بیان میبیند نشان دهد، و هم نشان دهد که «رویکرد سوسیالیستی به آزادی بیان» چگونه باید باشد.
البته فاربر در همان ابتدا اذعان دارد که «نظریه و عمل سوسیالیستی هیچگاه جایگاه رضایتبخشی برای آزادی بیان در مبارزه برای تحول اجتماعی و در جامعهی سوسیالیستی آینده قائل نشده است.» با این حال فکر میکند دیدگاه اَش که مبتنی بر دو منبع یعنی آرای ایزایا برلین و اندیشههای جان استوارت میل است نیز پایهای محکم برای دفاع از آزادی بیان نمیسازد، و میکوشد خودش آن جایگاه رضایتبخش را فراهم کند.
اما چرا او دفاع اَش از آزادی بیان را محکم نمیداند؟ نقد فاربر بر گارتن اش مفصل است و وارد جزئیات استدلالها و سوگیریهای او در کتاب میشود اما مجمل حرفش این است که گارتن اش با رجوع به برلین و میل پایههای استدلالش را روی دو مفهوم همدلی (Empathy) و تساهل (Toleration) استوار میکند ولی این دو مفهوم اصلاً تضمینی برای آزادی بیان فراهم نمیآورند زیرا به نظر فاربر این دو مفهوم نمیتوانند مبنای نهادی برای آزادی بیان فراهم کنند.
فاربر فکر میکند که ما در عوض به رویکردی به حقوق نیاز داریم که بتواند در برابر بازیگران مقتدر دولتی و اقتصادی پایداری کند؛ رویکردی که به قول او مبتنی بر انتزاعات نباشد. از نظر فابر رزا لوکزامبورگ آنجا که راجع به حق رأی صحبت میکند چنین مبنایی را به دست میدهد: «حق رأی نیز مانند هر حق سیاسی دیگری نباید بر اساس چهارچوبهای انتزاعی مانند «عدالت» یا هر مفهوم بورژوا دموکراتیک دیگری سنجیده شود، بلکه باید بر اساس روابط اجتماعی و اقتصادیای سنجیده شود که برایشان طراحی شده است.»
منظور این است که برای صورتبندی آزادی بیان باید بتوانیم آن را بر بستر روابط اجتماعی و سیاسی واقعاً موجود تبیین کنیم و توسل به ارزشهایی مانند عدالت، تساهل و همدلی کافی نیست. یعنی باید ببینیم چه رابطهای میان این حق و چهارچوبهای مستقر قدرت وجود دارد.
فاربر میگوید سوسیالیستها در مواجهه با مسألهی آزادی بیان باید مانند رزا لوکزامبورگ فکر کنند که اصرار میورزید آزادی بیان، آزادی بیانِ مخالفان است.
از دید برخی از جریانهای چپ آزادی بیان و سایر آزادیهای دموکراتیک پوششی ایدئولوژیک هستند که صرفاً به کار محافظت از مالکیت خصوصی میآیند. این جریانها استدلال میکنند که بورژوازی سرمایهدار هرگز عمیقاً تعهدی به آزادی بیان و سایر آزادیهای مدنی نداشته است و بهراحتی با اقسام حکومتهای ضد دموکراتیک از آپارتاید گرفته تا فاشیسم کنار آمده است.
فاربر اما به نکتهی مهمی اشاره میکند: مبارزه برای بسیاری از حقوق دموکراتیک، مانند آزادی بیان، لغو بردهداری، حق رأی عمومی و حقوق زنان بعد از انقلاب بورژوازی رخ داده است و کارگران در متن این مبارزات بودهاند. کسب این حقوق، هر جا که به دست آمدهاند، از طریق مبارزات دموکراتیک مردمی با فعالیت بارز کارگران بوده است. فاربر از خود کارل مارکس شاهد مثال میآورد: از قضا اولین مقالهای که مارکس نوشت در نقد سانسور دولتی بود.
آزادی بیان، آزادی تشکل و تجمع و باقی آزادیهای دموکراتیک به کارگران امکان داده است که برای منافع خود مبارزه کنند؛ بهاینترتیب جا دارد که سوسیالیستها آزادی بیان را در حکم پیشنیاز ایجاد سوسیالیسم بدانند.
فاربر میگوید با همین چشمانداز برخی از هواداران سوسیالیسم از بالا تمایل دارند که از آزادی بیان و باقی آزادیهای دموکراتیک فقط در مقام حقوق طبقهی کارگر دفاع کنند، اما از نظر او این دیدگاهی تنگنظرانه راجع به طبقهای است که باید بهقول لنین «سخنگوی همهی مردم باشد» و باید نمایندهی منافع اکثریت اجتماع بهحساب آید.
این دیدگاه کوتهنظرانه اتفاقاً نقطهی مقابل سنت سوسیالیستی است که همواره بر کسب حقوق عمومیای مانند حق رأی همگانی تأکید داشته است. این دیدگاه همچنین حقوق دموکراتیک را فقط وقتی طلب میکند که خودش در موضع مخالف سیاسی تحت پیگرد قرار داشته باشد.
در مقابل چنین دیدگاهی هال دریپر در مقالهی سال ۱۹۶۸ خود با عنوان «آزادی بیان و مبارزه سیاسی» نوشت: «هیچ تناقضی، هیچ شکاف اصولیای میان آنچه ما از وضع موجود طلب میکنیم، و آنچه میخواهیم جایگزینش کنیم، یعنی جامعهی آزاد، وجود ندارد.»
فاربر میگوید ما نیز باید در همین راستا از آزادی بیان برای خود آزادی بیان دفاع کنیم، و نه صرفاً به این دلیل که به سازماندهی و مبارزه کمک میکند. از این لحاظ آزادی بیان فرقی با پیشرفت اقتصادی طبقهی کارگر ندارد. آزادی بیان فینفسه ارزشمند است؛ آزادی بیان هم به خاطر خودش و هم به این دلیل که طبقهی کارگر و همرزمانش را برای مبارزه در راه رهایی تقویت میکند ارزشمند است.