چگونه میتوانیم در جهانی سرشار از انواع باورهای دینی و سکولار، زندگی مسالمتآمیز و آزادیهای فردی را حفظ کنیم؟ در مواجهه با اختلافات عمیق اعتقادی اولویت ما باید کدام باشد: اصلاح آموزهها و باورها یا تضمین همزیستی مسالمتآمیز؟
تیموتی گارتن اَش، مورخ و استاد مطالعات اروپا در دانشگاه آکسفورد، تلاش کرده در فصلی از کتابش، آزادی بیان: ده اصل برای جهانی متصل (۲۰۱۶)، به این پرسش پاسخ دهد که چگونه میتوان در جهانشهر امروز بر سر مسئلهی پیچیدهی آزادی بیان با هم تفاهم داشت؟ او یکدهه پیش وبسایتی با عنوان «بحث دربارهی آزادی بیان» را با پشتیبانی دانشگاه آکسفورد بنا نهاد که اعضای تحریریهاش دهها متفکر، حقوقدان و پژوهشگر پسادکتری از سراسر دنیا بودند. این کتاب نیز یکی از ثمرات همان وبسایت است که استدلالهایی در دفاع از آزادی مبتنی بر اصول اخلاقی را بررسی کرده است. اَش ششمین اصل از ده اصل برای آزادی بیان را اینگونه تقریر میکند: «ما به باورمندان احترام میگذاریم، اما این احترام لزوماً شامل باورهایشان نمیشود.» آیا رسیدن به این اصل به سادگی همین جمله است؟
یکی از مناقشهبرانگیزترین مباحث در آزادی بیان وقتی است که پای باورهای دینی و باورمندان به میان میآید؛ به همین دلیل، جمعبندی اصل ششم در ده اصل دفاع از آزادی بیان برای اَش و همکارانش چندان آسان نبوده است. گروهی معتقد بودند از مذهب باید کمتر از نژاد و جنسیت در برابر گفتار نفرتپراکن (Hate Speech) محافظت شود، چرا که مذهب خصلتی بیولوژیک نیست. در همان حال، اَش تأکید میکند یکی از نقاط بحرانزا در مقولهی مذهب اینجاست که هر دینی نظریهای برای آزادی دارد که در اغلب موارد نیز با لیبرالیسم سکولار همخوان نیست و راه هر نقدی را سد میکند. او مینویسد اصل بر این است که افراد آزادند باورهای دینی خاص خودشان را داشته باشند، اما حق اجبار این باورها به دیگران را ندارند. اما باید بررسی کنیم این اصل در عمل تا چه حد شدنی است؟
اَش وقتی اصل ششم، یعنی مذهب، را با همتایان هندیاش و قانونگذاران این کشور مطرح کرد، با سیلی از مخالفتها روبهرو شد. سیاستمداران هندو، سیک، مسلمان و سکولار هندی همگی متفقالقول بودند که در جامعهای همچون هند اگر افراد بخواهند آزادانه محتوای باور و اعتقادات یکدیگر را زیر سؤال ببرند، چیزی نمیگذرد که کشور به یک جنگ داخلی کشیده میشود.
در عین حال، برخی از پژوهشگرانِ درگیرِ تدوین این اصول دهگانه میگفتند این تمایز اصلاً معنایی ندارد، چرا که شما نمیتوانید میان باورمند و باور او تمایز قائل شوید و پاسخ میشنوید: «اگر به من احترام میگذاری، باید به باور من هم احترام بگذاری.»
به زعم اَش، این دو استدلال ما را به مسیرهای کاملاً متفاوتی میبرند. استدلال نخست را میتوان با تعیین مرز بین گفتار نفرتپراکن و گفتار خطرناک بررسی کرد. این مرز همیشه به بستری بستگی دارد که نظر در آن ابراز میشود. برای مثال، گفتاری که در فیلادلفیا بیخطر است ممکن است در پنجاب بسیار خطرناک باشد، اما میتوان با گذر زمان کاری کرد که در پنجاب هم کمخطرتر شود.
اگر ایراد دوم به اصل شش را بپذیریم، پس در این صورت دین به واسطهی ذاتش همیشه نیازمند امتیاز ویژه است. آیا دین واقعاً سزاوار برخوردی ویژه است؟ اگر بله، چرا؟ رونالد دورکین به طعنه پرسیده بود: شاید برای اینکه مردم در قرن هفدهم به خاطر مذهب یکدیگر را میکشتند؟ یا شاید چون در قرن بیستویکم هنوز به خاطرش به قتل میرسند؟
استدلالهایی برای قائلشدن امتیاز ویژه
تیموتی گارتن اَش مینویسد در کمال حیرت هنوز در قوانین بسیاری از کشورهای اروپایی نیز جرمی به نام کفرگویی وجود دارد، هر چند که بهندرت اجرا شود. در عین حال، مسئلهی کاهش میزان دینداری و شرکت در مناسک مذهبی پدیدهای جهانی نیست و به جوامع اروپایی محدود میشود، البته نه همهی این جوامع، چون هنوز در لهستان و روسیه، افراد به جرم «توهین به حساسیتهای دینی» محاکمه میشوند. او معتقد است چشمدوختن به این بخش از دنیا برای اینکه فکر کنیم جوامع از این مرحله عبور کردهاند، سادهانگاری است؛ درست مثل زمانی که یورگن هابرماس فیلسوف آلمانی در مطرحکردن نظریهی «حوزهی عمومی» چنان تحت تأثیر پیشفرضهای اروپای غربی بود که تقریباً هیچ جایی برای مذهب در این نظریه قائل نشد.
اما در هند و پاکستان، کفرگویی هنوز جرمی جدی است و جدا از احکام دینی مانند فتوا که هر فقیه اسلامی میتواند صادر کند. گاهی مؤمنان خودشان آتشبهاختیار دستبهکار اجرای حکم الهی میشوند. اَش معتقد است شاید بهتر باشد مذهب را شکلی کامل از زیستن بدانیم. چنانکه لِشک کولاکوفسکی، فیلسوف لهستانی، میگوید: «دین فقط یکسری عقیده نیست، بلکه یک سبک زندگی است که در آن، فهم و ایمان و تعهد همزمان شکل میگیرند.» به زعم او، حقیقت دینی «از طریق تجربهی جمعی حفظ و منتقل میشود»؛ یعنی دین صرفاً با خواندن متون یا دانستن آموزهها فهمیده نمیشود، بلکه در بستر عمل و در زندگی جمعی معنا پیدا میکند.
اَش این وضعیت را با یک نمودار وِن (Venn Diagram) توضیح میدهد: دو دایره که بخشی از آنها روی هم میافتد. در ناحیهی مشترک، پیروان ادیان مختلف و حتی کسانی که دین ندارند میتوانند بر پایهی منطق و درک متقابل، دربارهی باورها و ادعاهایشان گفتوگو کنند. اما بخشهایی از دایرهها که روی هم قرار نمیگیرند بحثپذیر نیستند. برای نمونه، من نمیتوانم دربارهی تجربهی معنوی شما بحث کنم، همانطور که شما نمیتوانید دربارهی رنگ پوست من بحث کنید.
او استدلال میکند قوانین مربوط به آزادی بیان و آزادی دین باید به گونهای طراحی شوند که هر دو بخش، یعنی هم منطقهی اشتراک و هم تفاوتها، را با منطقها و تجربههای متفاوتشان به رسمیت بشناسند. آنچه ما معمولاً از آزادی بیان در نظر داریم، ناظر به همان بخش مشترک است: «محتوای ایمان»؛ بخشی از باورهای دینی که امکان گفتوگو، نقد و تبادل نظر دربارهاش وجود دارد.
مذهب واقعاً چیست؟
برای بسیاری از مردم، فقط یک دین «واقعی» وجود دارد: دین خودشان و دیگر باورها یا کفرند یا خرافه. در بعضی موارد، دایرهی پذیرش کمی گستردهتر میشود، مثلاً میان سه دین ابراهیمی: یهودیت، مسیحیت و اسلام. اما حتی در این موارد هم اغلب تبعیض پابرجاست. نمونهاش دانشگاه الازهر در قاهره است که پس از سقوط حسنی مبارک در سال ۲۰۱۱، بیانیهای در حمایت از آزادیهای بنیادین صادر کرد؛ اما این حمایت را مشروط به «احترام به باورها و مناسک سه دین ابراهیمی» دانست. در همین راستا، در سال ۲۰۰۳، مرکز تحقیقات اسلامیِ همین دانشگاه بهائیان را مرتد خواند و خواستار نابودی جامعهشان شد.
در مقابل، نگاه سکولار و عملیتری هم وجود دارد: هر گروهی که شمار قابل توجهی پیرو دارد و خودش را مذهبی میداند، باید به رسمیت شناخته شود. در این رویکرد، حتی آتئیستها، لاادریها و دیگر افراد بیدین نیز در دستهی «غیروابستههای دینی» جای میگیرند، یعنی بیش از یک میلیارد نفر در جهان. پس برای سادهسازی، میتوان سه نوع آزادی در رابطه با دین را از هم تفکیک کرد: نخست، آزادی در دین؛ دوم، آزادی از دین؛ و سوم، آزادی برای دین.
این سه دیدگاه، سه مدل از فضای عمومی را شکل میدهند: در مدل اول، فقط یک دین (یا چند دینِ مورد تأیید) اجازهی حضور در جامعه را دارد. در مدل دوم، هیچ دین یا باوری حق حضور در فضای عمومی را ندارد. در مدل سوم، همهی باورها وناباوریها در کنار هم پذیرفته میشوند.
برخی کشورهای مسلماننشین به مدل اول نزدیکاند، کرهی شمالی نماد مدل دوم است، و آمریکا تا حد زیادی شبیه مدل سوم عمل میکند. از نظر اَش بدیهیست که فقط مدل سوم با آزادی بیان واقعی سازگار است، یعنی فضایی که در آن مردم بتوانند آزادانه باور یا ناباوریشان را بیان و از آن دفاع کنند. با این حال، چنین فضایی هنوز در بیشتر نقاط جهان وجود ندارد. حتی در آمریکا، بسیاری از آتئیستها میگویند که احساس میکنند کاملاً پذیرفته نشدهاند. اَش با تأیید این احساس میپرسد: واقعاً چند سیاستمدار آمریکایی را میشناسید که آشکارا بگویند به هیچ دینی باور ندارند؟
اسلام و آزادی بیان
آیا در دهههای اخیر، مشکل ویژهای میان اسلام و آزادی بیان وجود داشته است؟ بله. البته دیگر ادیان نیز در محدودسازی خشونتآمیز آزادی بیان نقش داشتهاند: بوداییها در برمه، هندوها در هند، میلیشیای مسیحی در جمهوری آفریقای مرکزی، و آتئیسم کمونیستی در کرهی شمالی. اما دردسر اسلام از چهار نظر متمایز است: اول، گسترهی جغرافیایی و جمعیتی آن. دوم، تأثیر آن بر جوامع لیبرالدموکراتی که آزادی بیان را ارزشمند میدانند. سوم، پیوند آن با تروریسم. و چهارم، میزان ناپذیرابودن کشورهای با اکثریت مسلمان در برابر پیروان دیگر ادیان یا بیدینان.
اَش تاکید میکند نباید از مسالهی گستره غافل شد، چرا که اسلام دومین دین بزرگ جهان است. در حالیکه تاریخ مسیحیت نیز با سرکوب شدید آزادیها همراه بوده، از نیمهی قرن بیستم به اینسو، جوامع غربی تلاش کردهاند از قید و بندهای محافظهکاری دینی رها شوند. اما مهاجرت گستردهی مسلمانان به اروپا، بهویژه پس از دههی ۱۹۶۰، باعث شد تا بسیاری از اروپاییان احساس کنند که آزادیهای تازهبهدستآمدهشان دوباره تهدید میشود. مثالهای بارزی از این برخورد خشونتآمیز وجود دارد: قتل تئو فانگوخ، فیلمساز هلندی، به دست محمد بویری که مدعی دفاع از اسلام بود، و حملات تروریستی به دفتر شارلی ابدو در فرانسه.
با آنکه خشونت دینی در دیگر سنتها (همچون هندوئیسم یا سیکگرایی) نیز دیده میشود، نویسنده معتقد است که میزان و اثرگذاری خشونت مذهبی با منشأ اسلامی، بهویژه در اروپا، از نظر مقیاس و تأثیر، جایگاهی متفاوت دارد و «سرکوب خشونتآمیز آزادی بیان از سوی مسلمانان در غرب، در سطحی خاص و جداگانه رخ داده است.»
یکی از ویژگیهای قابل توجه تهدیدها و خشونتهای ناشی از افراطگرایی دینی در جهان اسلام این است که این فشارها صرفاً تقابلی میان اسلام و دیگر ادیان یا بیدینی نیست، بلکه در بسیاری موارد، تقابلی دروناسلامی است با تمرکز روی دو گروه: نخست، کسانی که از اسلام خارج شدهاند و دوم، مسلمانان اصلاحطلبی که میخواهند ایمان خود را از درون بازاندیشی و اصلاح کنند. نمونهای بارز از این وضعیت، شیخ بریتانیایی، اسامه حسن است که صرفاً به دلیل سخنرانی دربارهی نظریهی تکامل و تطبیق آن با علم با تهدید مرگ مواجه شد. در نتیجه، صدای او در همان جایی که باید شنیده میشد خاموش شد. در جوامع چندفرهنگی غربی نیز این تنشها از وضعیت کشورهای مسلمان جدا نیست. هر چند در کشورهایی مانند پاکستان، این وضعیت بسیار وخیمتر است. قوانین سختگیرانهی توهین به مقدسات با خشونتهای بیرون از چهارچوب قانون ترکیب میشود و زندگی کسانی را که متهم به ارتداد یا کفر شدهاند تهدید میکند. در عربستان سعودی، قوانین جدید حتی دعوت به اندیشهی خداناباورانه را معادل تروریسم میدانند.
به مدارا توکل کنیم؟
تیموتی گارتن اَش معتقد است برای رسیدن به یک راه حل لازم است به این پرسش پاسخ بدهیم که چه چیزی برایمان اولویت دارد: بهچالشکشیدن محتوای باورهای دینی یا دفاع از شرایطی که در آن همه بتوانند آزادانه و مسالمتآمیز در عرصهی عمومی حرف بزنند؟ این موضوع وقتی پیچیدهتر میشود که به انواع مختلف سکولاریسم در کشورهای مختلف نگاه کنیم. مثلاً در مالزی، حکومت با دین مهربان است و اگر کسی بگوید بیخداست، احتمالاً با واکنش منفی روبهرو میشود. اما در فرانسه، حکومت خیلی سختگیرانه دین را از عرصه عمومی کنار میگذارد و به قول مارتا نوسباوم رویکرد «رسمیکردن بیدینی» را در پیش میگیرد.
اَش به این نتیجه میرسد که سکولارها مدل فرانسه را ترجیح میدهند و باورمندان مدلهایی مثل بریتانیا که هنوز کلیسای رسمی دارد و البته مالزی و اندونزی را، چرا که در این کشورها دین همچنان جایگاه اجتماعی و قانونی دارد.
اَش ترجیح میدهد اولویت را به تحقق عملی همزیستی مسالمتآمیز بدهد، نه به مناظره و بحث دربارهی صحت یا نادرستی باورهای دینی. او میگوید اگر روانشناسان تکاملی درست گفته باشند و دین ریشهای عمیق در مغز انسان داشته باشد، و اگر تعلق دینی بخشی از هویت جمعی ما باشد، قانعکردن افراد برای ترک دین کار سادهای نخواهد بود. بنابراین، اولویت باید تضمین احترام به آزادی دیگران باشد، نه اثبات نادرستی باورهایشان. البته او تأکید میکند این نظر شخصی نویسنده است و دیگران باید آزاد باشند که باورهای دینی را نقد کنند، همانطور که افراد دیندار باید حق داشته باشند دینشان را تبلیغ کنند.
اَش مینویسد مدارا، اگرچه خود یک باور است، اما تنها راه ممکن برای زندگی مشترک انسانی در دنیایی چندصدایی است؛ جایی که افراد میتوانند با تفاوتهایشان کنار بیایند و به هم آزادی عمل بدهند، حتی اگر باورهای همدیگر را نادرست بدانند. توماس اسکنلن پیشنهاد کرده است به جای شعار «به خدا توکل میکنیم» روی سکههای آمریکا بنویسند: «به مدارا توکل میکنیم.»