در سال ۱۹۸۲ جنگی میان آرژانتین و انگلستان بر سر مالکیت جزایر فالکلند (که آرژانتینیها آن را مالویناس مینامند) درگرفت. جنگ ۷۴ روز طول کشید. در آن زمان یک رژیم دیکتاتوری نظامی در آرژانتین حاکم بود، رژیمی که بهدلیل سرکوب گسترده و کشتار حدود ۲۰ هزار شهروند در بحران عمیق سیاسی به سر میبرد. نظامیان حاکم که در هفتههای پیش از جنگ با تظاهرات خشونتآمیز خیابانی و اعتصابهای سراسری دستوپنجه نرم میکردند، ناگهان به منجی غرورآفرین کشور تبدیل شدند. مخالفان سیاسی، فعالان اجتماعی و رهبران اتحادیههای کارگری، که برخی هنوز آثار کبودی ناشی از ضربوشتم و شکنجه را بر بدن داشتند، جلوی دوربینها از سلولهای زندان بیرون آورده شدند تا آنچه به شعاری جمعی تبدیل شده بود را تکرار کنند: «مالویناس متعلق به آرژانتین است.»
کریس هِجِز، روزنامهنگار آمریکایی که نزدیک به دو دهه جنگهای مختلفی را در سراسر جهان گزارش کرده بود، آنزمان در بوئنوسآیرس، پایتخت آرژانتین، مستقر بود. او از نزدیک شاهد تحولی بود که جنگ در افکار عمومی و روحیهی آرژانتینیها ایجاد کرد. چنانکه هجز در کتابش، جنگ نیروییست که به ما معنا میبخشد، مینویسد:« این حمله کشور را دگرگون کرد. یکباره داستانهایی از قهرمانی ارتش آرژانتین رسانهها را پر کرد؛ همان ارتشی که پیش از آن تنها دستاوردش سرکوب وحشیانه مردم خودش بود.» هِجز از نزدیک شاهد این بود که چگونه جنگ شور ملی را زنده میکند، اولویتها را جابجا میکند و موجب میشود تا مطالبات سیاسی برای مدتی به تعویق بیافتند.
هجز مینویسد، بسیاری از مخالفان حکومت نظامی که تا چند روز پیش از جنگ دیکتاتوری را بهشدت محکوم میکردند، حالا از قابلیتها و شجاعت فرماندهان آرژانتینی تعریف میکردند. داستانهای غیرت و وطنپرستی نظامیان نیز زبان به زبان میچرخید، از جمله اینکه یکی از ژنرالهای ارتش آرژانتین، در جریان اختلافی با کشور شیلی (متحد انگلستان در جنگ) با هلیکوپتر از مرز شیلی عبور کرده بود تا روی خاک آن کشور ادرار کند. در خیابانهای بوئنوسآیرس، مردم پرچم آرژانتین را تکان میدادند و خودروها بوق میزدند. در رویدادهای ورزشی، تماشاچیان ناگهان سرود ملی را میخواندند و بازیکنها را با شور و هیجان تشویق میکردند. حس غرور و همبستگی ملی در سراسر کشور موج میزد.
هجز از شبهای زیادی یاد میکند که تا پیش از جنگ با مخالفان حکومت و روشنفکران ناراضی آرژانتینی گذرانده بود؛ شبهایی که آنها از آرمانها و آرزوهایشان دربارهی آرژانتینی آزاد و دموکراتیک صحبت میکردند، کشوری که به حقوق بشر احترام بگذارد، آزادیهای بنیادین را بپذیرد و شاید ژنرالهای مسئول سرکوب و شکنجه و کشتار را محاکمه کند. اما به محض این که جنگ شروع شد، چنین صحبتهایی منفور و حتی خیانتآمیز تلقی شد. در خیابان، هر شکل مخالفت با جنگ میتوانست به خشونت فیزیکی منجر شود. از قضا آغازکنندهی جنگ خودِ نظامیان آرژانتینی بودند، با این حال هرگونه اشاره به اینکه این جنگ عاقلانه نیست و مایهی سربلندی بهشمار نمیرود، غیرقابل تحمل بود. هجز درباره حس بیگانگی و بُهت خود در این فضای جدید مینویسد، «گویی مانند یکی از شخصیتهای کافکا از خواب بیدار شده بودم و خود را به شکل حشرهای عظیم یافته بودم. بعدها در هر کشوری که درگیر جنگ میشد، همین احساس را پیدا کردم.»
حتی وقتی که نیروهای بریتانیایی در فالکلند پیاده شدند و سربازان آرژانتینی با تجهیزات ناکافی و یونیفورمهای نامناسب را بهراحتی شکست دادند، همچنان در مطبوعات ملی هیچ نشانهای از شکست نیروهای آرژانتینی دیده نمیشد. برعکس، از پوشش رسانهها چنین به نظر میرسید که بریتانیا در حال باختن جنگ است.
وقتی نیروهای آرژانتینی بالاخره تسلیم شدند، این اتفاق مانند موجی سهمگین بر کشور فرود آمد. سقوط جزایر باعث شد صدها هزار آرژانتینی خشمگین به میدان معروف «پلازا دِ مایو» در برابر کاخ ریاستجمهوری در بوئنوس آیرس سرازیر شوند و خواستار دریافت سلاح برای جنگ شوند.
خبرنگاران خارجی مورد حمله قرار گرفتند، خودروهایشان واژگون شد و به آتش کشیده شد. صبح روز بعد، مطبوعات تحت کنترل دولت شروع کردند به توجیه آنچه که رخ داده بود. آنها گفتند که آمریکا به آرژانتین خیانت کرده و پشتش را خالی کرده است. در سرمقالهی یکی از روزنامهها آمده بود: «ما میتوانیم یک ابرقدرت [انگلیس] را شکست دهیم، اما نمیتوانیم از پس دو تا برآییم.»
نکتهی جالب به عقیدهی هجز این بود که آرژانتینیها لزوماً به تبلیغات خودشان باور نداشتند. بسیاری از آنها به هجز میگفتند که میدانند بخش زیادی از آنچه در رسانههای داخلی میبینند و میشنوند دروغ است. آنها به رادیوهای خارجی دسترسی داشتند و میدانستند بریتانیاییها درباره جنگ چه میگویند.
اما در مورد جنگ فرض میکردند که هر دو طرف دروغ میگویند. آنها ترجیح میدادند گزینشی عمل کنند. مرتباً بخشی از تبلیغات رژیم را رد میکردند، اما پیام اصلی را نه: اینکه آرژانتین پیروز جنگ است. هجز مینویسد:« مردمی که پیشتر برای تغییر به پا خاسته بودند، اکنون از یکدیگر پیشی میگرفتند تا قاتلان یونیفورمپوش را ستایش کنند. همه در برابر دولت سر فرود آوردند.»
هجز مینویسد که جنگ آرژانتین درسی مهم به او داد؛ درسی که بعدتر در هر درگیری نظامی دیگر هم برایش تکرار شد: دولتها در زمان جنگ توانایی چشمگیری دارند که مردم را به شور و هیجان جمعی برای یک آرمان ملیگرایانه بکشانند. جنگ قادر است آرمانی بسازد که اضطرابهای فردی را فرو مینشاند و افراد را در یک تلاش مشترک و بیچونوچرا به هم پیوند میدهد. پس از جنگ کمتر کسی مایل است به شرایط پرمکافات جنگ بازگردد، اما خیلیها از آن دوره بهعنوان یکی از پرمایهترین دورههای زندگیشان یاد میکند. در چنین وضعیتی، منطق معمول یا حقیقت تأثیر چندانی در تغییر این تجربهی جمعی ندارند.
تنها پس از اتمام جنگ است که میتوان دوباره انگیزهها و اقدامات دولت را به پرسش کشید. در آرژانتین همینطور شد. وقتی آتشبس برقرار شد، مخالفان و ناراضیان آرژانتینی نقد حکومت را از سر گرفتند و مبارزهی سیاسی خود را درست از همانجایی ادامه دادند که هنگام جنگ رها کرده بودند. هجز مینویسد: « گویی هرگز جنگی در کار نبوده است. گویی آن خلسهی جمعی چیزی بیش از یک رویای بد یا آشفته نبود؛ یک شب بدمستی که بهتر است فراموش شود و صحبت دربارهی آن از ادب دور است.»
دو روز پس از خاتمهی جنگ، اعتراضات گستردهای در بوئنوس آیرس آغاز شد که بزرگترین تظاهرات ضد دولتی از زمان کودتای نظامی سال ۱۹۷۶ بهشمار میرفت. هزاران شهروند خشمگین در میدان «پلازا د مایو» تجمع کردند، شعار «خائن، خائن» سر دادند و خواستار پایان حکومت نظامی به رهبری و برقراری دموکراسی شدند. یک سال بعد، حکومت نظامی بهسادگی از صحنه محو شد.