جسیکا ویکز:

وقتی دیکتاتوری‌ها جنگ را می‌بازند

تصویری تبلیغاتی از صدام در حال نشانه‌رفتن یک آر.پی‌.جی، در دوران جنگ با ایران (Sipa Press / Rex Features)

جسیکا ویکز:

وقتی دیکتاتوری‌ها جنگ را می‌بازند

جسیکا ویکز استاد علوم سیاسی در دانشگاه ویسکانسن است. این گزارش مختصری است از منبع زیر:

Weeks, Jessica L. P., Dictators at War and Peace, Cornell University Press, 2014

تصویری تبلیغاتی از صدام در حال نشانه‌رفتن یک آر.پی‌.جی، در دوران جنگ با ایران (Sipa Press / Rex Features)

اقتدارگرایی‌ها چه وقت به جنگ می‌روند؟ چه انگیزه‌هایی برای جنگیدن دارند؟ آیا نظام‌های دیکتاتوری معاصر بیشتر جنگ‌هایشان را برده‌اند یا باخته‌اند؟ و وقتی در جنگ شکست می‌خورند، اما حکومتشان همچنان پابرجا می‌ماند، چه بر سرشان می‌آید؟

جسیکا ویکز استاد علوم سیاسی دانشگاه ویسکانسن، در کتاب دیکتاتورها در جنگ و صلح به بررسی نظام‌مند همین پرسش‌ها پرداخته است. ویکز برای پاسخ به این پرسش‌ها چارچوبی نظری ارائه می‌کند که نه‌فقط به فهم انگیزه‌ها و رفتار دیکتاتورها در مواجهه با جنگ کمک می‌کند، بلکه امکان شناخت سازوکار حکومت‌های اقتدارگرا و چگونگی تصمیم‌گیری آنها را هم پیش روی مخاطب می‌گذارد.

آیا اقتدارگراها  اغلب جنگ‌طلبند؟

اقتدارگرایی فقط مسئله‌ای مربوط به سیاست داخلی نیست؛ جسیکا ویکز یادآور می‌شود که بسیاری از دیکتاتورها در عرصه‌ی بین‌المللی نیز به جنگ و خشونت متوسل شده‌اند. آدولف هیتلر، صدام حسین و عیدی امین نه‌فقط با سرکوب داخلی، بلکه با بحران‌های بین‌المللی نیز نامشان گره خورده است. به‌این ترتیب پیوند میان اقتدارگرایی و خشونت در عرصه‌ی بین‌المللی سبب شده است این تصور شکل بگیرد که حکومت‌های اقتدارگرا ذاتاً مستعد جنگ و تنش با دیگر کشورها هستند.

پس اگر چنین رابطه‌ای را بپذیریم، گذار به دموکراسی دیگر صرفاً مسئله‌ای مربوط به حقوق سیاسی و آزادی‌های داخلی نخواهد بود، بلکه می‌تواند به‌عنوان راهی برای کاهش جنگ و حفظ صلح بین‌المللی نیز توجیه شود. از همین‌جا است که برخی نظریه‌‌ها در روابط بین‌الملل از دموکراتیزاسیون در کشورهای اقتدارگرا دفاع می‌کنند و حتی در مواردی، تغییر حکومت از طریق مداخله، براندازی یا جنگ را با استدلال حفظ صلح بین‌المللی توجیه کرده‌اند.

اما آیا واقعاً همه‌ی حکومت‌های اقتدارگرا به یک اندازه ستیزه‌جو هستند؟ ویکز برای پاسخ به این پرسش به شواهد تاریخی رجوع می‌کند و نشان می‌دهد که میان حکومت‌های اقتدارگرا از نظر گرایش به استفاده از نیروی نظامی تفاوت‌های چشمگیری وجود دارد. برخی از آنها بسیار کمتر از دیکتاتورهایی چون صدام حسین و هیتلر درگیر منازعات نظامی شده‌اند. چین پس از مائو، تانزانیا در دوره‌ی حکومت نیره‌ره، کنیا در دوره‌ی کنیاتا، مکزیک در دوره‌ی حاکمیت حزب انقلابی نهادی و حتی اتحاد جماهیر شوروی، همگی در تصمیم‌گیری برای تهدید یا به‌کارگیری نیروی نظامی محتاط بوده‌اند.

ویکز می‌کوشد توضیح دهد که چه تفاوت‌هایی در ساختار سیاسی و نهادهای حکومت‌های اقتدارگرا سبب می‌شود برخی از آنها کمتر به عرصه‌ی جنگ وارد شوند. به بیان دیگر، کدام سازوکارهای نهادی رهبران اقتدارگرا را در تصمیم‌گیری درباره‌ی جنگ محدود می‌کنند و کدام یک به آنها امکان می‌دهند با هزینه‌ی کمتری به اقدامات نظامی متوسل شوند؟

انواع اقتدارگرایی‌: تقسیم‌بندی در سایه‌ی تصمیم برای جنگ

محققان روابط بین‌الملل معمولاً حکومت‌ها را در دو دسته‌ی کلیِ دموکراتیک و غیردموکراتیک قرار می‌دهند. اما ویکز تأکید می‌کند که حکومت‌های غیردموکراتیک یا اقتدارگرا یکدست نیستند و از نظر ساختار سیاسی تفاوت‌های مهمی با یکدیگر دارند. او برای بررسی این تفاوت‌ها بر یک پرسش اساسی تمرکز می‌کند: آیا رهبر یک حکومت اقتدارگرا، در صورت شکست در جنگ، ممکن است از سوی نخبگان و گروه‌های قدرتمند درون رژیم بازخواست یا حتی برکنار شود، یا اساساً از چنین محدودیتی در امان است؟

او برای توضیح این تفاوت، از مفهوم «مخاطب داخلی» استفاده می‌کند. منظور از مخاطب داخلی لزوماً بدنه‌ی جامعه یا افکار عمومی نیست، بلکه افراد و گروه‌هایی درون رژیم‌اند که رهبر اقتدارگرا در مواقعی خود را در برابر آنها پاسخ‌گو می‌یابد و ممکن است برای عملکرد خود، از جمله شکست در جنگ، با خطر برکناری مواجه شود. از این منظر، حکومت‌های اقتدارگرا به دو دسته‌ی کلی تقسیم می‌شوند: حکومت‌های مقید (constrained) که رهبر در آنها با چنین محدودیت و پاسخ‌گویی‌ای مواجه است و حکومت‌های نامقید (unconstrained) که رهبر در آنها با چنین محدودیت مؤثری درگیر نیست.

اما این دو دسته نیز از نظر ماهیت رهبر و نیروهای داخلیِ قدرت متفاوت‌اند. در حکومت‌های مقید، اگر رهبر و گروه قدرتمند داخلیِ ناظر بر او غیرنظامی باشند، ویکز این نوع حکومت را «دستگاه» (Machine) می‌نامد؛ نمونه‌ی آن حکومتی است که رهبر غیرنظامی آن در برابر نخبگان یک حزب یا سازمان سیاسی پاسخ‌گوست. اگر رهبر و گروه ناظر بر او نظامی باشند، با «خونتا» (Junta) روبه‌رو هستیم؛ یعنی حکومتی که در آن گروهی از نظامیان می‌توانند رهبر را محدود یا برکنار کنند.

در حکومت‌های نامقید، رهبر با گروه داخلیِ قدرتمندی که بتواند او را برکنار کند مواجه نیست. اگر رهبر غیرنظامی باشد، ویکز او را «رئیس» (Boss) می‌نامد؛ و اگر نظامی باشد، از «قلدر» (Strongman) سخن می‌گوید. در این دو نوع حکومت، قدرت بیش از آنکه میان رهبر و گروهی از نخبگان تقسیم شده باشد، نزد خود رهبر متمرکز است.

این تقسیم‌بندی برای بحث ویکز درباره‌ی جنگ اهمیت اساسی دارد. استدلال او این است که رهبرانی که در برابر یک مخاطب داخلیِ قدرتمند پاسخ‌گو هستند، در صورت شکست در جنگ با خطر برکناری مواجه‌اند و بنابراین در تصمیم‌گیری برای آغاز جنگ با محدودیت بیشتری روبه‌رو می‌شوند. در مقابل، رهبران حکومت‌های نامقید، که چنین تهدیدی از سوی نخبگان داخلی متوجه آنها نیست، آزادی عمل بیشتری برای پذیرش خطر و ورود به جنگ دارند.

در واقع، ویکز در اینجا از تقسیم‌بندی‌ای که دن اسلیتر ارائه کرده است وام می‌گیرد؛ تقسیم‌بندی‌ای که می‌توان برای روشن‌تر شدن آن، به شکل جدول زیر صورت‌بندی‌اش کرد.

انواع حاکمیت‌های اقتدارگرا شخص‌محور

Personalist

غیرشخص‌محور

Non-Personalist

نظامی‌محور

Militarist

قلدر

Strongman

خونتا

Junta

غیرنظامی محور

Non-Militarist

رئیس

Boss

دستگاه

Machine

در واقع، ویکز می‌کوشد بر پایه‌ی دو متغیری که برای تقسیم‌بندی حکومت‌های اقتدارگرا به کار می‌گیرد، شخص‌محور بودن و نظامی‌محور بودن، تکلیف چند مسئله‌ی مهم را روشن کند: احتمال آغاز جنگ، احتمال شکست در جنگ و احتمال مجازات رهبران در صورت شکست.

نتیجه‌ی نسبتاً سرراستی نیز از این تقسیم‌بندی به دست می‌آید: هرچه رهبران یک حکومت اقتدارگرا در برابر گروهی از نخبگان داخلی برای شکست‌های خارجی خود پاسخ‌گوتر باشند و احتمال مجازات یا برکناری‌شان بیشتر باشد، آن حکومت از برخی مزایایی که معمولاً برای دموکراسی‌ها در عرصه‌ی سیاست خارجی برشمرده می‌شود، برخوردار خواهد بود.

لوازم پاسخگو بودن و نبودن حکومت‌های اقتدارگرا

نبود انتخابات یا حتی فقدان سازوکارهای رسمی برای برکناری رهبران، لزوماً به معنای پاسخگو نبودن رهبران در حکومت‌های اقتدارگرا نیست. در اقتدارگرایی‌های غیرشخصی، حاکمان انگیزه‌های قوی‌ای برای تطابق‌ با معیارهای مخاطبان داخلی خود دارند؛ زیرا این مخاطبان، به هر حال، از قدرت بازخواست‌کردن آنها برخوردارند.

«دستگاه‌ها»ی اقتدارگرایی که غیرنظامیان اداره‌شان می‌کنند و رهبرانشان از سوی مخاطبانی قدرتمند مقید و محدود می‌شوند، تصمیم به اقدام نظامی، با گزینش و احتیاط بیشتری گرفته می‌شود. هرچند روند سیاسی در این حکومت‌ها در اختیار گروه بسیار محدودی از نخبگان است، ترس رهبران از اینکه به دست خودی‌ها مجازات شوند، آنها را تا حدی محتاط می‌کند و وامی‌دارد پیش از رفتن به جنگ، هزینه‌های آن را حساب‌شده‌تر بسنجند. در نتیجه، رفتارشان الزاماً با الگوی مشهورِ دیکتاتور جنگ‌طلب و خیره‌سر جور درنمی‌آید.

در دستگاه‌های اقتدارگرا، هنگامی که مخاطبان خودی را دیوان‌سالاران و فن‌سالاران تشکیل می‌دهند، این افراد اغلب منفعت شخصی چندانی از جنگ نمی‌برند. خاستگاه غیرنظامی آنان نیز سبب می‌شود در سیاست خارجی، گزینه‌های دیپلماتیک را بیشتر جدی بگیرند. بنابراین، تردید مخاطبان خودی درباره‌ی استفاده از نیروی نظامی، رهبران را وامی‌دارد با گزینه‌ی جنگ محتاطانه‌تر برخورد کنند. چنین رهبرانی احتمال بیشتری دارد که از ورود به درگیری‌ای که ممکن است به شکست بینجامد، اجتناب کنند.

در حکومت خونتاها نیز رهبران باید بابت پیامدهای جنگ به مخاطبان خود پاسخ‌گو باشند، اما رابطه‌ی آنها با جنگ پیچیده‌تر است. تصمیم‌گیران اصلی در خونتاها ،که معمولاً افسران نظامی‌اند، بیش از حاکمان غیرنظامی احتمال دارد در وهله‌ی نخست، ورود به جنگی پرخطر را ضروری بدانند و تنها پس از شکست، به گزینه‌های صلح‌آمیز روی بیاورند.

ویکلز از نمونه‌هایی چون جنگ آرژانتین بر سر جزایر فالکلند در سال ۱۹۸۲، حمله‌ی السالوادور به هندوراس در سال ۱۹۶۹ و ماجراجویی‌های نظامی ژاپن در دهه‌های ۱۹۳۰ و ۱۹۴۰ نام می‌برد و  نشان می‌دهد که افسران نظامی بیش از حاکمان غیرنظامی احتمال دارد جنگ را گزینه‌ای ناگزیر ببینند و مذاکره‌ی دیپلماتیک را راه‌حل مؤثری ندانند. همچنین در حکومت‌های شخص‌محورِ رئیسان و قلدران که بازخواست‌کنندگان داخلی قدرتمندی ندارند، شکست‌ در جنگ مشکل چندان جدی‌ای به‌حساب نمی‌آید.

از رویدادهای تاریخی چه می‌توان فهمید؟

ویکز تحلیل و پژوهش خود را بر نمونه‌های کمّی و بررسی نظام‌مند آنها استوار کرده است. با اینکه داده‌های چندانی در اختیار نداشته، کوشیده است با احتیاط از همین داده‌ها نتایجی قابل‌اعتنا استخراج کند. اگر به داده‌های تحلیلی ویکز نگاه کنیم، می‌بینیم در میان کشورهایی که او در فاصله‌ی سال‌های ۱۹۲۱ تا ۲۰۰۷ بررسی کرده است، کشورهایی که دموکراسی‌های باثبات و تمام‌عیار نبوده‌اند، ۴۹ درصد از ۹۱ جنگی را که در آنها شرکت کرده‌اند، باخته‌اند؛ در حالی که دموکراسی‌ها تنها ۲۸ درصد از ۲۹ جنگ خود را باخته‌اند. منظور از «باخت در جنگ» در اینجا این است که کشور نتواند به اهدافی که هنگام ورود به جنگ برای خود تعیین کرده است، دست پیدا کند.

در میان کشورهایی که خود آغازگر جنگ بوده‌اند یا به جنگی پیوسته‌اند، تفاوت‌ها چشمگیرتر است: نادموکراسی‌ها ۳۶ درصد از جنگ‌هایشان را باخته‌اند (۱۶ مورد از ۴۴ جنگ)، در حالی که دموکراسی‌ها هیچ‌یک از جنگ‌های خود را نباخته‌اند (صفر مورد از ۱۵ جنگ).

ویکز فقط بر جنگ میان حکومت‌های اقتدارگرا و حکومت‌های دموکراتیک تمرکز نمی‌کند، بلکه پیامد جنگ میان خود حکومت‌های اقتدارگرا را نیز بررسی می‌کند. به این ترتیب، تفاوت چشمگیری که در نتایج جنگ میان دموکراسی‌ها و نادموکراسی‌ها دیده می‌شود، نباید ما را از تفاوت‌های مهم میان انواع حکومت‌های غیردموکراتیک غافل کند.

در دوره‌ی مورد بررسی، دستگاه‌های اقتدارگرایی که غیرنظامیان اداره‌شان می‌کردند، ۲۵ درصد از ۲۰ جنگ خود را باخته‌اند؛ رقمی که به دموکراسی‌ها نزدیک است، چراکه آنها نیز در فاصله‌ی سال‌های ۱۹۲۱ تا ۲۰۰۷، حدود ۲۸ درصد از ۲۹ جنگ خود را باخته‌اند. خونتاها در همین دوره ۳۸ درصد از ۸ جنگ خود را باخته‌اند؛ رقمی که هم از دموکراسی‌ها و هم از دستگاه‌های اقتدارگرا بیشتر است.

در مقابل، رؤسای حکومت‌های شخص‌محور ۵۶ درصد از ۲۵ جنگ خود را باخته‌اند و قلدرها رقم چشمگیر ۷۳ درصد را از خود به جا گذاشته‌اند؛ یعنی ۱۱ مورد از ۱۵ جنگ. در مجموع، حکومت‌های شخص‌محورِ نامقید از این نظر تفاوت فاحشی با دموکراسی‌ها دارند، در حالی که اقتدارگرایی‌های مقید بیشتر به دموکراسی‌ها شبیه‌اند.

اما جدا از آمار، رجوع به خودِ وقایع تاریخی چه چیزی را به ما نشان می‌دهد؟ در میان دستگاه‌های اقتدارگرا، تجربه‌ی اتحاد شوروی دو نکته قابل توجه پیش رو می‌گذارد. استالین، پیش از آنکه تصفیه‌های بزرگ را آغاز کند و همه‌ی رقبایش را از میان بردارد، در جنگ کوتاه سال ۱۹۲۹ در مقابل چین پیروز شد. ویکز معتقد است استالین را پس از انجام تصفیه‌ها باید در دسته‌ی «رئیس‌ها» قرار داد.

همچنین در سال ۱۹۵۶، خروشچف، جانشین استالین، با موفقیت مجارستان را اشغال کرد. از دیگر نمونه‌های پیروزی دستگاه‌های اقتدارگرا می‌توان به جنگ چاکو میان پاراگوئه و بولیوی، جنگ تانزانیا علیه اوگاندا در سال ۱۹۷۹ و مجموعه جنگ‌های ویتنام شمالی با ایالات متحده، کامبوج و چین اشاره کرد؛ جنگ‌هایی که ویتنام شمالی دست‌کم در آنها توانست وضعیت موجود را حفظ کند.

البته ویکز تأکید می‌کند که همه‌ی دستگاه‌ها نیز موفق نبوده‌اند. برای مثال، سوریه در جنگ ۱۹۴۸ اعراب و اسرائیل شکست خورد؛ آن هم در همان دوره‌ی کوتاهی که می‌توانست این حکومت را در دسته‌ی دستگاه‌های اقتدارگرا قرار داد. افغانستانِ تحت حکومت طالبان نیز در سال ۲۰۰۳ از ایالات متحده شکست خورد. چین نیز در دوران دنگ شیائوپینگ، در دو جنگ از ویتنام به نتیجه‌ی قطعی‌ای نرسید.

ویکز استدلال می‌کند که دستگاه‌های اقتدارگرا معمولاً زمانی جنگ را آغاز می‌کنند که احتمال پیروزی خود را بالا بدانند. از این رو، شمار اندک جنگ‌هایی که این حکومت‌ها آغاز کرده‌اند، این تصور را تقویت می‌کند که دستگاه‌های اقتدارگرا در آغاز کردن جنگ محتاط‌ترند.

در میان خونتاها، شمار جنگ‌ها حتی کمتر بوده است: فقط هشت جنگ. این تعداد اندک، از یک سو به این دلیل است که خونتاها انگیزه‌یبسیار زیادی برای پیروزی در جنگ دارند و بنابراین هر جنگی را آغاز نمی‌کنند، و از سوی دیگر به این واقعیت برمی‌گردد که خونتا اساساً شکل نادری از حکومت بوده است. از جمله خونتاهایی که در جنگ‌های خود پیروز شده‌اند می‌توان به اتیوپی در جنگ اوگادن در سال ۱۹۷۷، السالوادور در جنگ فوتبال در سال ۱۹۶۹ و ژاپن در جنگ دوم با چین، که در سال ۱۹۳۷ آغاز شد، اشاره کرد.

در مقابل، ویکز نشان می‌دهد که رؤسا و قلدرها در تصمیم‌گیری برای رفتن به جنگ، گزینش‌گر و محتاط نبوده‌اند. از میان ۲۵ جنگی که رؤسا در آنها جنگیده‌اند، تنها ۹ مورد به پیروزی آنها انجامیده است؛ دو سوم این پیروزی‌ها نیز به استالین و مائو مربوط می‌شود. از جمله رؤسایی که در جنگ شکست خوردند می‌توان به هایله سلاسی در اتیوپی، صدام حسین در عراق و معمر قذافی در لیبی اشاره کرد. قلدرها که در مجموع نتایج حتی بدتری به دست آورده‌اند و شامل رهبرانی چون چیانگ کای‌شک در چین و سپس تایوان، جمال عبدالناصر در مصر و حافظ اسد در سوریه می‌شوند.

پاسخ‌گویی داخلی و رفتار حکومت‌های اقتدارگرا

به این ترتیب، همه‌ی اقتدارگراها در جنگ و صلح یک‌سان عمل نمی‌کنند و رفتارشان را نمی‌توان یک‌سره با الگوی «دیکتاتور دیوانه و جنگ‌طلب» توضیح داد. ویکز تاکید می‌کند تفاوت اصلی میان حکومت‌های اقتدارگرا را باید در میزان محدودیتی جست‌وجو کرد که رهبرانشان با آن روبه‌رو هستند و در اینکه چه کسانی می‌توانند آنها را بازخواست یا برکنار کنند.

اقتدارگرایی‌های مقید که افسران نظامی اداره‌شان می‌کنند، یعنی همان خونتاها، در جنگ‌ها بیش از دستگاه‌های اقتدارگرا شکست خورده‌اند. در عین حال، احتمال مجازات‌شدن رهبران خونتاها پس از شکست نیز بیشتر است؛ زیرا آنها با مخاطبانی روبه‌رو هستند که هم برای بازخواست‌کردنشان مصمم‌اند و هم ابزارهای لازم برای مجازاتشان را در اختیار دارند. با این همه، رهبران خونتاها و مخاطبانشان در میان گزینه‌های موجود، تمایل قابل‌توجهی به استفاده از نیروی نظامی دارند؛ زیرا اغلب از پیامدهای دست روی دست گذاشتن بیشتر می‌ترسند و گزینه‌های جایگزین چندانی برای اقدام نمی‌شناسند.

در حکومت‌های شخص‌محور، برعکس، رهبران با مانع قدرتمندی در داخل روبه‌رو نیستند و از بازخواست‌شدن به دست مرجعی قدرتمند هراسی ندارند. از این رو، در توسل به جنگ احتیاط کمتری به خرج می‌دهند، تصمیم خود برای ورود به جنگ را کمتر مورد بررسی و بازنگری قرار می‌دهند و اغلب گرفتار خوش‌بینی مفرط می‌شوند. به همین دلیل نیز نرخ شکستشان در جنگ بالاست و مستعد آن‌اند که به جبارانی بی‌پروا و خشن تبدیل شوند. اقتدارگرایی‌های شخص‌محور، در نتیجه، بیشتر خطر می‌کنند و بیشتر با دولت‌های دیگر وارد نزاع می‌شوند.

البته شخص‌محور بودن به‌تنهایی تعیین‌کننده‌ی رفتار حکومت نیست. ویکز نشان می‌دهد که چه در اقتدارگرایی‌های شخص‌محور و چه در اقتدارگرایی‌های غیرشخص‌محور، اگر حاکم یا گروه حاکمان از میان فرماندهان نظامی باشند، احتمال اقدام به جنگ و چشم‌پوشی از راه‌های دیپلماتیک افزایش می‌یابد. به بیان دیگر، حضور نظامیان در رأس قدرت، مستقل از شخص‌محور یا غیرشخص‌محور بودن حکومت، تمایل به استفاده از زور را بیشتر می‌کند.

از سوی دیگر، رؤسا و قلدرها در مقایسه با دستگاه‌ها و خونتاها بیشتر احتمال دارد وارد جنگ شوند و بیشتر احتمال دارد جنگ را ببازند؛ اما احتمال اینکه رهبرانشان پس از شکست در قدرت باقی بمانند نیز بیشتر است. خونتاها و قلدرها نیز در مقایسه با همتایان غیرنظامی خود جنگ‌طلب‌ترند؛ تا حدی به این دلیل که نظامیان نگاه مثبت‌تری به استفاده از قوه‌ی قهریه دارند.

با این حال، شباهت ساختاری حکومت‌های اقتدارگرای مقید، که نخبگان قدرتمند اداره‌شان می‌کنند، با دموکراسی‌ها باعث می‌شود رفتار آنها در برخی جنبه‌ها به دموکراسی‌ها نزدیک باشد. ویکز نشان می‌دهد که از نظر میزان اقدام به جنگ و درگیری میان دولت‌ها، «دستگاه‌ها» چندان با دموکراسی‌ها تفاوت ندارند. همچنین برتری دستگاه‌ها و خونتاها در جنگ کمابیش به اندازه‌ی برتری دموکراسی‌هاست و در هر دو نوع حکومت، احتمال برکناری رهبران به دلیل شکست در جنگ نیز تقریباً یکسان است.

بنابراین، از نظر داده‌های تجربی، تفاوت چندانی میان دستگاه‌ها و دموکراسی‌ها دیده نمی‌شود؛ تفاوت چشمگیرتر در میان خود حکومت‌های اقتدارگراست. در میان اقتدارگراهایی که جنگ را آغاز می‌کنند، رؤسا و قلدرها ــ یعنی اقتدارگرایی‌های نامقید و شخص‌محور ــ در مقایسه با دستگاه‌ها و خونتاها، که اقتدارگرایی‌های مقید محسوب می‌شوند، بسیار بیشتر به جنگ روی می‌آورند. این تفاوت‌ها نشان می‌دهد که برای فهم رفتار حکومت‌های اقتدارگرا در جنگ و صلح، صرفِ دیکتاتوری بودن کافی نیست؛ باید دید رهبر تا چه اندازه مقید است، چه کسانی می‌توانند او را بازخواست کنند و چه جایگاهی برای نظامیان در ساختار قدرت وجود دارد.

استثناهایی بر الگوی تقسیم‌بندی ویکز

این گونه‌شناسیِ روشن و منسجم، البته با نقدهایی نیز روبه‌رو شده است. به باور منتقدان ویکز تقسیم‌بندی او و روش کمّی‌ای که برای بررسی حکومت‌های اقتدارگرا به کار گرفته است، ‌بسیاری از حکومت‌ها را دربرنمی‌گیرد و برخی از نمونه‌های تاریخی را از دایره‌ی بررسی خود بیرون می‌گذارد. منتقدان می‌گویند نظریه‌ی ویکز با شماری از موارد شناخته‌شده‌ی تاریخی به‌سادگی سازگار نیست، زیرا بر این فرض استوار است که رهبران دستگاه‌های اقتدارگرا فقط از سوی سایر غیرنظامیان برکنار می‌شوند. برای مثال الکساندر داونز، در نقد خود بر کتاب ویکز، می‌نویسد که این نظریه احتمال وجود حکومت‌هایی را نادیده می‌گیرد که رهبران غیرنظامی دارند، اما در برابر مخاطبان نظامی پاسخ‌گو هستند.

یکی از نمونه‌های چنین حکومت‌های مختلطی، پادشاهی ژاپن است. بر اساس قانون اساسی میجی، نیروی زمینی و نیروی دریایی می‌توانستند با وادار کردن وزیر مربوط به خود در هیئت دولت به استعفا، موجبات سقوط دولت را فراهم کنند. این وزیران، به‌طور سنتی و در مقاطعی حتی به تصریح قانون، از میان افسران شاغل یا بازنشسته‌ی نظامی انتخاب می‌شدند.

در ژاپن، غیرنظامیان کنترل مؤثری بر ارتش نداشتند و نظامیان، به‌رغم دستورات صریح دولت توکیو، بارها علیه چین و اتحاد شوروی دست به اقدامات ستیزه‌جویانه زدند و آتش جنگ را برافروختند ویکز ژاپن دهه‌ی ۱۹۳۰ را ابتدا در دسته‌ی دستگاه‌های اقتدارگرا و سپس در دسته‌ی خونتاها قرار می‌دهد. اما ژاپن تا سال ۱۹۴۱ حکومتی داشت که رهبری آن با غیرنظامیان بود، در حالی که همین غیرنظامیان باید به نظامیان نیز پاسخ می‌دادند. چنین وضعیتی ژاپن را از گونه‌شناسی ویکز بیرون می‌گذارد. بنابراین، استدلال او درباره‌ی صلح‌طلب‌تر بودن دستگاه‌های اقتدارگرا ظاهراً بر یک فرض ناگفته استوار است: اینکه در دستگاه‌ها، غیرنظامیان کنترل محکمی بر نظامیان دارند. اما این فرض درباره‌ی همه‌ی دستگاه‌ها صدق نمی‌کند.

اقتدارگرایی‌هایی که رهبران غیرنظامی دارند، اما این رهبران ناچارند به نظامیان پاسخ‌گو باشند، مانند پادشاهی ژاپن و آلمان در دوران ویلهلم، احتمالاً ستیزه‌جوتر از حکومت‌هایی هستند که رهبرانشان در برابر غیرنظامیان پاسخ‌گو هستند. زیرا نظامیانی که نقش مخاطب و بازخواست‌کننده را دارند، می‌توانند رهبرانی را که در برابر برنامه‌های ستیزه‌جویانه‌شان مقاومت می‌کنند برکنار کنند. از سوی دیگر، ممکن است نظامیان اساساً به مهارشدن از سوی حکومت تن ندهند و بدون رضایت دولت، خودسرانه با دولت‌های دیگر وارد جنگ شوند.

تلخیص و گزارش از شهرزاد نوع‌دوست

از همین مبحث

اقتدارگرایی‌های شخص‌محور در توسل به جنگ احتیاط کمتری به خرج می‌دهند و اغلب گرفتار خوش‌بینی مفرط می‌شوند. به همین دلیل نیز نرخ شکستشان در جنگ بالاست
اقتدارگرایی‌هایی که شخص‌محور نیستند از نظر میزان اقدام به جنگ و درگیری چندان با دموکراسی‌ها تفاوت ندارند و احتمال برکناری رهبران‌شان به دلیل شکست در جنگ نیز تقریباً با دموکراسی‌ها یکسان است