در جهانی که بارها گفته میشود «معنا» از میان رفته یا دیگر وجود ندارد، ژان-لوک نانسی، فیلسوف فرانسوی، ما را متوجه نکتهای اساسی میکند: همین حس فقدان معنا، خود حامل معناست. افسوس خوردن بر نبود معنا، بهخودیخود نشانهایست از اینکه هنوز میدانیم معنا چه میتوانست باشد و همین آگاهی، در لایهای عمیقتر، ما را در جایگاهی انسانی قرار میدهد که معنا را نه چون حقیقتی بیرونی، بلکه چون امری درونماندگار و میانذهنی تجربه میکند.
نانسی پیشنهاد میکند که «معنا» دیگر نه داراییای است که گم شده باشد، و نه هدفی بیرونی که باید بازیافته شود؛ بلکه ما خود، در بودن با یکدیگر، پیکرهی معنا هستیم؛ جریان زندهای که معنا را پدید میآورد، گردش میدهد، و از آن تغذیه میکند. معنا نه در مفاهیم والا و انتزاعی، بلکه در ابتداییترین ارتباطها و انتقالها جاری است، حتی در گفتوگوی خاموش میان من و خودم.
از این منظر، معنا دیگر امری از پیشموجود و ازدسترفته نیست، بلکه امکانی است درونی و در حال شکلگیری: امکانی که دقیقاً در موقعیتهای بحرانی و ویرانگر، همچون جنگ و آوارگی، عریانتر و ملموستر میشود.
از همین رو، بازماندگان فجایع، در دل اندوه و بیسامانی، نه تنها در پی بازیابی معنا، بلکه در پی بازآفرینی آن برمیآیند. آنچه مقالهی حاضر در پی آن است، پیگیری همین بازسازی است: اینکه چگونه آوارگان سوری، پس از فروپاشی جهانِ ذهنی و عینیشان، در مواجهه با رنج، بیخانمانی، و زیستن در دل جامعهای بیگانه، تلاش میکنند از تکهپارههای گذشته، رشتهای نو برای معنابخشی به خویش، هویتشان، و رابطهشان با جهان تنیده، و در نهایت، خود بدل به جریان تازهای از معنا شوند.
جنگ داخلی سوریه پیوندهای بسیاری را گسست و تصورات مردم را راجع به هویت جمعیشان باطل کرد. در جهان ذهنیِ بسیاری از پناهجویان سوری، جنگ تنها به معنای ویرانی خانهها و خیابانها نبود؛ بلکه انفجاری بود در قلب معنا. آنچه از هم پاشید، صرفاً نظم سیاسی یا امنیت جسمی نبود، بلکه تصویری بود که آنان از خود، از جهان، و از جایگاهشان در آن داشتند.
اما آیا بازماندگان و نجاتیافتگان فاجعهی این جنگ، با نگاه به آنچه بر آنها گذشته است به معنا و تصور جدیدی از هویت جمعی خود رسیدهاند؟
لیزا ماتوش از مؤسسهی تحقیقاتی ویلیام جیمز و محققان همکارش برای یافتن پاسخ این پرسش به سراغ گروهی از آوارگان سوری ساکن در پرتغال رفته و به مصاحبه با آنها پرداختهاند تا دریابند آیا این آوارگان از پس آن مصیبت معنای جدیدی برای هویت جمعیشان یافتهاند یا نه.
این پژوهش، بر پایهی مدل «معناسازی یکپارچه»، تلاشی است برای فهمیدن اینکه چگونه افراد جنگدیدهی سوری، در دل خشونت، آوارگی، و اسکان مجدد، توانستهاند—یا نتوانستهاند—تکههای فروپاشیدهی معنا را بازچینند، هویت خود را بازبسازند، و در میانهی بیاعتمادی و فقدان، دوباره به جهانی باورمند گام بگذارند.
مدل «معناسازی یکپارچه» پس از فاجعه
مدل «معناسازی یکپارچه» که توسط روانشناس آمریکایی، کریستال پارک، ارائه شده، چارچوبی برای درک نحوهی واکنش روانی انسان به تجربههای تروماتیک و استرسزاست. این مدل بر این فرض استوار است که هر فرد باورهای بنیادینی دربارهی جهان، خودش، و هدف زندگیاش دارد؛ آنچه پارک آن را «معنای کلی» (global meaning) مینامد. اما هنگامی که رویدادی مانند جنگ، مهاجرت، یا از دستدادن رخ میدهد و با این باورها ناسازگار است (مثلاً دنیایی که باید امن باشد ناگهان خطرناک میشود)، فرد دچار آشفتگی روانی میشود. در پاسخ به این تضاد، افراد تلاش میکنند از طریق فرآیندی به نام معناسازی، معنا یا انسجام تازهای برای آن تجربه بیابند.
این تلاشها میتواند به دو شکل پیش برود: یا فرد معنای رویداد را دوباره تفسیر میکند تا با باورهای پیشین سازگار شود، یا باورها و اهدافش را بازبینی و اصلاح میکند. اگر این فرآیند موفق باشد، به شکلگیری «معناهای تازه» منجر میشود که میتوانند حس کنترل، انسجام، و امید را بازگردانند، و حتی رشد روانی پس از آسیب را ممکن کنند. در این مدل، معناسازی نه صرفاً یک فرآیند فردی، بلکه اجتماعی و جمعی نیز در نظر گرفته میشود؛ چرا که بسیاری از افراد در دل روابط خانوادگی، فرهنگی، و اجتماعی خود معنا میسازند. بنابراین، این مدل ابزاری است برای درک مسیر پیچیدهی بازسازی معنا پس از رویدادهایی که بنیانهای روانی فرد یا جامعه را به لرزه درمیآورند.
معناسازی در بستر جنگ و آوارگی
جنگ بافتار اجتماع و پیوندهای آدمیان را میدرد. بسیاری را به دیار نیستی میفرستد و بازماندگان را با اندوه سنگین و گسسته از خویشان و خشمگین از دیگرانی به اینسو و آنسو میپراکند. آوارگان در وضعیت بعد از مهاجرت میکوشند روایتهایی بپردازند که برای معنیبخشیدن به گذشته یاریشان کند.
به باور ماتوش و همکارانش، انسانها دارای ساختارهای شناختی مرکزیایاند که شامل باورهایی دربارهی خود، جهان، و جایگاهشان در آن، و نیز اهداف و ارزشهایی هستند که به زندگیشان معنا و انسجام میبخشد. زمانی که رخدادی، مثل جنگ یا تبعید، این ساختارها را برهم میزند، افراد با پریشانی شدید روانی مواجه میشوند. این پریشانی، اگر با تلاش برای معنابخشی همراه شود، میتواند راهی برای بازیابی تعادل روانی، بازسازی دیدگاهها، و حتی رشد پس از تروما باشد.
هرچند این تلاشها در سطحی فردی انجام میشود، اما در جوامعی با خاستگاههای جمعگرایانه، مثل جامعهی سوری، فرایند معنابخشی بهشکل جمعی و در بستر روابط اجتماعی رخ میدهد. افراد نهفقط برای حمایت، بلکه برای سنجش تجربهی خود در آینهی دیگری به جمع پناه میبرند. در چنین بافتاری، معنا از دل گفتگو، مقایسه، و روایتهای مشترک بیرون میآید.
این روند معنابخشی و ارزیابی مجددِ جهانبینی درهمشکستهی جامعه، اگر موفق باشد میتواند افراد را از اندوه و پریشانی فراگیر برهاند، به وضعیت روانی مناسبی رهنمون شود و چشمانداز ایجاد پیوندهای بلندمدتتری را برایشان فراهم میکند.
آوارگان سوری در پرتغال
از سال ۲۰۱۱ که جنگ داخلی سوریه آغاز شد، بیش از نیمی از جمعیت ۲۲ میلیون نفری این کشور آواره شدهاند؛ حدود ۶ میلیون و ۷۰۰ هزار نفر در داخل کشور بیجا شدهاند و بیش از ۵ میلیون و ۶۰۰ هزار نفر به خارج از سوریه گریختهاند، و البته بیش از ۵۰۰ هزار تن نیز جان باختند. از میان ۵ میلیون و ۶۰۰ هزار آوارهای که از سوریه گریختند، اکثراً در کشورهای خاورمیانه و آفریقای شمالی پناه گرفتند ولی حدود ۱ میلیون نفر نیز به غرب رفتند.
گریختگان نیز پیش از فرار با انبوهی از وقایع هولناک مواجه شدند؛ از بمباران شهر و خانههایشان تا کشتهشدن عزیزانشان یا مفقودشدن خویشان و آشنایانشان و گرفتارشدن خود و اطرافیانشان به زندان و شکنجهی حکومت بشار اسد. سفر نیز برای بسیاری پایان مشکلات نبود. رفتن، آوارگیکشیدن و فرایند جایگیری مجدد در جامعهای غریبه هر کدام آسیبهای روانی خود را برای آوارگان داشت. در پی این مصیبتها، آوارگان با انبوهی از ناهنجاریهای روانی سر میکنند. برخی مطالعات نشان دادهاند که در جوامع مختلف مهاجر سوری بین ۲۳ تا ۸۳ درصد اغلب همزمان با افسردگی و اضطراب دست به گریبانند.
بازماندگان خشونتهای جمعی وقتی در پی معنابخشی به وقایع گذشته برمیآیند، اغلب مایلند این فرایند را در جمع و با تکیه بر یکدیگر انجام دهند، زیرا در مقام فرد به دنبال جلب حمایت اجتماعیاند و نیز میخواهند از چشمانداز شاهدان دیگر نیز تأثیر وقایع را بر خود و بر جامعهشان ارزیابی کنند. با این پیشزمینهی نظری، ماتوش و همکارانش مصاحبه با جمعی از آوارگان سوری ساکن در پرتغال را آغاز کردند. مصاحبهشوندگان باید واجد این شرایط میبودند: (۱) باید ملّیت سوری میداشتند یا در سوریه زندگی کرده و بر اثر جنگ آواره شده بودند، (۲) باید هجده سال به بالا سن میداشتند، (۳) و در زمان مصاحبه باید حداقل شش ماه در پرتغال اقامت میداشتند، و (۴) باید عربزبان بودند و انگلیسی یا پرتغالی را هم بهخوبی صحبت میکردند.
با این ملاکها، چهل نفر به روند مصاحبهها که در فاصلهی ژانویه تا مه ۲۰۱۹ انجام شد، راه یافتند. از این میان یک مرد کرد در میانهی مصاحبهها دچار پریشانحالی شد و از تحقیق کنار گذاشته شد. از میان ۳۹ نفر باقیمانده، ۲۰ نفر مرد و ۱۹ نفر زن بودند که بین ۱۹ تا ۳۷ سال سن داشتند و در زمان مصاحبه بین ۱۱ تا ۶۷ ماه در پرتغال ساکن بودند. از این میان، سیوچهار نفر مجرد و پنج نفر مزدوج بودند. شش نفر دبیرستان را تمام کرده بودند و بقیه در مقاطع مختلف مشغول تحصیلات دانشگاهی بودند.
پس از انجام مصاحبهها، دادهها در چند گروه دستهبندی شدند: نظام معنایی پیش از جنگ؛ ارزیابی از جنگ؛ بازبینی شناختی معانی فروریخته؛ و تغییرات در کارکردهای روانشناختی افراد. یافتههای پژوهش نشان میدهند که معنابخشی پس از جنگ، مسیری پرپیچوخم دارد که به طور بسیار خلاصه و عمومی میتوان به این شکل مرحلهبندی کرد:
اهداف زندگی پیش از جنگ: پیش از جنگ، بیشتر شرکتکنندگان آیندهای معمول و آرام برای خود تصور میکردند (تحصیل، ازدواج، خانهدار شدن…) بدون آنکه اهداف را عمیقاً انتخاب کرده باشند. این آرمانها بیشتر از خانواده و فرهنگ سرچشمه میگرفت تا از خواست فردی.
ویرانی زندگی پیشین: آغاز جنگ مرز پررنگی میان «قبل» و «بعد» ایجاد کرد. شرکتکنندگان از نابودی ناگهانی نظم، آرامش، و رؤیاهایشان سخن گفتند، و از اینکه دیگر بازگشت به مسیر قبلی زندگی ممکن نبود.
جستوجو برای معنا در آشوب جنگ: در مواجهه با جنگ و گسست جمعی، بسیاری در جمعهای خانوادگی یا دوستانه به گفتوگو و معنابخشی پرداختند. این جستوجو اغلب با پرسشهایی مثل «چرا ما؟» یا «اگر جنگ نبود چی؟» همراه بود و به بازبینی باورهای دینی، اخلاقی، و اجتماعی انجامید.
معناسازی از جنگ: برخی جنگ را فرصتی برای تغییر دانستند، اما با گسترش خشونت، برداشتها پیچیدهتر شد. برخی آن را بازی قدرتهای فاسد دیدند، برخی تجربهای غیرقابل فهم اما ناگزیر، و برخی در آن رگههایی از تکرار تاریخی یافتند.
گسست هویت جمعی: تجربهی جنگ تنشهای پنهان میان گروههای دینی و سیاسی را آشکار کرد. بسیاری احساس کردند که انسجام پیشین جامعه ساختگی بوده و حالا دیگر نمیتوانند احساس تعلق به «ما»ی جمعی سابق داشته باشند.
از دست دادن اعتماد و ایمان به دیگران: با فروریختن ساختارهای اجتماعی، اعتماد بین فردی و باور به رهبران دینی و سیاسی بهشدت آسیب دید. این بیاعتمادی حتی در تبعید و در روابط بین آوارگان ادامه یافت.
یادگیری بیاعتمادی در مهاجرت: در پرتغال، بسیاری با فاصلهگیری زمانی و مکانی از جنگ، دوباره به جامعهی خود با دیدهی انتقادی نگریستند و حس کردند که هنوز برای گفتوگو و آشتی آماده نیستند.
درونیسازی ناتوانی جمعی: با درک اینکه سرنوشت سوریه در دست قدرتهای جهانی است، حس بیقدرتی و شرم از ناتوانی جمعی در میان آوارگان پدید آمد. بسیاری از اینکه سوریه اکنون با واژهی «آوارگی» شناخته میشود رنج میبردند.
حس تعلق دوسویه یا مبهم: برخی دلبستگیهای تازهای به پرتغال پیدا کردند، برخی همچنان به سوریه وفادار بودند، و برخی دیگر احساس کردند که نه اینجا جایشان است، نه آنجا. این حالت بینابینی، اغلب با اضطراب هویتی همراه بود.
فرصتهای نو برای شکوفایی خود: بسیاری از دانشجویان آواره، علیرغم عذاب وجدان بابت ریشهیابی این فرصتها در ویرانی جنگ، از آزادیهای تازه، امنیت، و امکان خودتحققیابی در پرتغال بهرهمند شدند. بهویژه زنان از رهایی از جامعهی کنترلگر سخن گفتند.
بازبینی هدف زندگی: در نهایت، برخی معنایی تازه برای رنج خود یافتند: تلاش برای بازسازی، کمک به دیگران، و مشارکت در تغییر اجتماعی. تحصیل و پیشرفت در مهاجرت، بهنوعی عمل بازشناسی و بازسازی خود بدل شد.
رشد روانی و یادگیری مهارتهای جدید: برخی از شرکتکنندگان، بهویژه دانشجویان، تجربهی جنگ و مهاجرت را فرصتی برای قویتر شدن دانستند. آنان از شجاعت بیشتر، قدردانی از زندگی، و کسب مهارتهای تازه سخن گفتند که به آنها چشماندازی مثبت به آینده داده است.
تبدیل درد به همدلی: درد و رنج حاصل از جنگ، برای بعضی افراد منبعی شد برای تبدیلشدن به انسانی دلسوزتر و مسئولتر. آنها احساس نزدیکی بیشتر به اطرافیان داشتند و انگیزهای برای جلوگیری از تکرار رنج در زندگی دیگران پیدا کردند.
رسیدن به احساس آرامش: در پایان مصاحبهها، برخی با افتخار از مسیر طیشده سخن گفتند. آنها آموخته بودند گذشتهی خود را بپذیرند و درون خود ادغام کنند؛ مسیری که به حس آرامش، رضایت و هویت بازسازیشده انجامیده بود.
این مراحل را میتوان به شکل زیر بسط داد:
نظام معنایی پیش از جنگ
مصاحبهشوندگان در خصوص زندگی پیش از جنگشان در این محورها اینطور صحبت میکردند:
اکثر آنها هویت جمعیشان را به عنوان مسلمان و سوری و عرب تعریف میکردند و غالباً مسلمانی را عنصری فرهنگی (و نه صرفا مذهبی) تلقی میکردند؛ به این ترتیب که میگفتند مسلمانبودنشان به دلیل زادهشدن در خانوادهای مسلمان بوده است و آداب دینی، مانند رفتن به نماز جمعه، را نیز برای معاشرت با آشنایان انجام میدادند.
اغلب این افراد سوریهی پیش از جنگ را همچون کشوری زیبا و مرفه به یاد میآوردند و میگفتند در آن زمان میتوانستند نسبت به سوریبودنشان حس غرور داشته باشند. برخی از مصاحبهشوندگان میگفتند که پیش از جنگ «همهچیز داشتیم.» درعینحال، بین مصاحبهشوندگان این باور نیز رایج بود که سوریه در طول تاریخ آماج قدرتهای خارجی بوده است و نسلاندرنسل مردمانش در معرض خشونت و حمله بودهاند.
مصاحبهشوندگان اغلب میگفتند که پیش از جنگ چندان توقع خاصی از زندگیشان نداشتند. بیشتر آنها به دنبال زندگیای آرام و معمولی بودند که در آن بتوانند تحصیل کنند، ازدواج کنند، خانهدار شوند و بچه بیاورند: «همانطور که مردم همین پرتغال الان زندگی میکنند.» آنها در توصیف زندگی پیش از جنگ خود اغلب میگفتند که زندگیای معمولی و در تطابق با توقعات خانواده و انتظارات فرهنگی داشتند.
بازبینی دوران جنگ
مصاحبهشوندگان وقتی به جنگ فکر میکردند یک موضوع برایشان بارز بود: هر آنچه داشتیم از بین رفت. با آغاز جنگ همهچیز تغییر کرد. جنگ انتظار این مردم را از اینکه بتوانند در آرامش و ایمنی زندگی کنند از میان برد و رشتهی زندگیهایشان را گسست.
مصاحبهشوندگان خط فارق مشخصی بین زندگی پیش از جنگ و پس از آن میکشیدند و اغلب از زندگی پیش از جنگ با حسرت یاد میکردند. آنها از خشونت فزایندهی پس از جنگ که جریان عادی زندگیهایشان را به هم ریخته بود با ناباوری حرف میزدند.
مصاحبهشوندگان میگفتند که برخی به ناگهان و برخی بهتدریج، دریافته بودند که هر آیندهای که به آن اندیشیده بودند، به فنا رفته است و دریافته بودند که دیگر زندگی در سوریه برایشان ممکن نیست؛ خصوصاً مردانی که اگر میماندند باید به سربازی میرفتند.
در این میان مسئلهی فهم معنای جنگ نیز برای مصاحبهشوندگان بهشدت مطرح بود. آنچه در سوریه رخ داد، در ابتدا جنگ نبود؛ چند ماه اعتراض مسالمتآمیز بود در ادامهی بهار عربی که اغلب آن را فرصتی برای تغییر میدیدند. در آن ماهها جامعه هدفی مشترک داشت و مردم امید داشتند که در نتیجهی قیام بیخشونتشان به آنچه میخواهند برسند. جو هیجان و خوشبینی با انقلاب بالا گرفته بود و مردم راجع به جامعهی مدنی، جدایی دین از سیاست و حکمرانی قانون و حقوق بشر با هم صحبت میکردند.
بااینحال، خشونت فوران کرد و همهچیز عوض شد. بسیاری از مصاحبهشوندگان فکر میکردند جنگ به این سبب درگرفت که بهرغم اینکه سوریه سالها در آرامش بود، اما زیر پوست این آرامش میان بخشهای مختلف جامعه ستیزی پنهان در جریان بود.
مصاحبهشوندگان اغلب میگفتند که وقتی جنگ بالا گرفت احساس کردند گروگان و مهرههای ناتوانی در زمین بازی دیگران هستند و، بهاینترتیب، نومیدی برشان غالب شده بود. بعد درست برخلاف تصوری که از فرهنگ مداراگر و غیرمذهبی سوریه داشتند، شاهد بودند که چگونه رهبران دینی در نزاعها نقش تعیینکننده بازی کردند.
برخی از مصاحبهشوندگان به روایتی رسیده بودند که به نوعی جنگ را اجتنابناپذیر مینمود: موقعیت زیستن در کنار دشمن خارجی (اسرائیل) و چرخههای خشونتی که به دلایل ژئوپولیتیک به طور ادواری در منطقه بالا میگرفت، این بار آنها را طعمه کرده بود.
اما با ادامهی جنگ، دیدن هر روزهی خشونت و از آن بدتر عادتکردن به دیدن خشونت باعث شد که جنگ و زندگی در چشم بسیاری از آنها پوچ جلوه کند.
بازبینی معناهای ازدسترفته
مصاحبهشوندگان در بازبینی باورهایشان میگفتند که در زمان جنگ دو چیز را از دست دادهاند: خویشتن جمعی و اعتماد و ایمان به دیگران. وقتی همسایه و همکار و همکلاسی دشمن همدیگر میشدند، آدم فکر میکرد که گویا از اول هم مشکلی در کار بوده است. گویی از اول آن خود جمعی، آن تعلق همگانی به یک ملت و سوریهایبودن توهم بوده است. گویا مردم اصلاً از ابتدا از همدیگر بیزار بودند.
وقتی بافت جامعه از هم دریده شد، بدبینی عمومی فراگیر گشت. برخی از مصاحبهشوندگان میگفتند که در جنگ اعتمادشان به دوستانشان را هم از دست داده بودند.
جایگیری مجدد در غربت
بسیاری از آوارگان در غربت پرتغال نیز همچنان جنگ را نتیجهی ارادهی حکومت اسد و گروههای مذهبی و قدرتهای خارجی میدیدند. اما گروهی از مصاحبهشوندگان نیز ملامت را متوجه خود و فرهنگشان میکردند: «ما جنگ را به راه انداختیم. باید اعتراف کنیم که مسئول این ویرانیها هستیم. گناهش را به گردن دیگران میاندازیم ولی این احمقانه است! اصل این جنگ ما بودیم. ذهنیت ما، دیدگاههای ما، شیوهی زندگیمان بود که موجب جنگ شد…»
بهاینترتیب، در غربت هم تردید و بیاعتمادی میان مهاجران ادامه یافته است. مصاحبهشوندگان از این میگفتند که در غربت هم سوریها نمیتوانند بدون مشاجره راجع به آیندهی سوریه حرف بزنند و این به نوعی به دلیل جنگ و در ادامهی جنگ است.
از سوی دیگر، تداوم وضعیت ویرانی و درگیری در سوریه بسیاری را به این باور رسانده است که کاری از دست سوریها برای خودشان برنمیآید و، درعینحال، دید دنیا هم به آنها منفی است. بهاینترتیب، حس افتخار مردم به جامعه و میراث فرهنگی و تاریخیشان از میان رفته است.
درعینحال، حس تعلق آنها به وطن و میلشان به بازگشت به آن یا ماندن در غربت هم مدام دچار نوسان است و بسیاری از آنها میان میل به ماندن و آرزوی بازگشتن سرگردانند.
بااینحال، گروهی هم مهاجرت و زندگی در غربت را فرصتی برای خودسازی یافتهاند و امکان زندگی در اروپا و تحصیل در آنجا را غنیمت میشمارند. جنگ بهرغم همهی ویرانیها و مصائبش از نظر آنها فرصتهایی هم برایشان داشته است که در شرایط قبل از جنگ برایشان دستیافتنی به نظر نمیآمد.
با وجود یافتن چنین فرصتی و خرسندی از آن، اکثر این آوارگان دچار ناهنجاریهای پس از تروما، افسردگی و اضطراب بودند. اما آمدن به محیط امن و آرام اروپا به آنها فرصتی برای رشد و التیام داده بود. مصاحبهشوندگان تصدیق میکردند که جنگ برایشان وجهی دوگانه داشته است. از یکسو مصائب فراوان به بار آورده و از سوی دیگر فرصتی فراهم کرده که «آدم بهتری بشوند.»
معنابخشی دوباره در زمان و مکانی دیگر
بهاینترتیب، میبینیم که تلقی آوارگان از جنگ در گذر زمان دستخوش تغییری جدی شده است. آنها اکنون، برخلاف گذشته، بهجای ویرانیِ صرف، در پی بازسازی آیندهای برآمدهاند که زمانی گمان میکردند جنگ آن را نابود کرده است. حال اما برخی بر این باورند که جنگ، با همهی ویرانیهایش، برایشان فرصتهایی غیرمنتظره فراهم کرده است.
آنچه این پژوهش از خلال تجربهی آوارگان سوری آشکار میسازد، فراتر از یک نمونهی خاص در دل یک بحران جغرافیاییـسیاسی است. مسیری که مقاله برای معنابخشی دوباره ترسیم میکند، الگوییست که میتواند به بسیاری از تروماهای جمعی در نقاط مختلف جهان تعمیم یابد، چه در سرزمین مادری و چه در کشور میزبان.
بازسازی معنا از طریق مواجههی تدریجی با تجربهی ویرانگر و بازاندیشی در باورها و اهداف ممکن میشود. معناسازی نه صرفاً در گذر زمان، بلکه در بستر امکانهای تازه برای تجربهی امنیت، هدف، و تعلق است که ریشه میگیرد. این بستر را جوامع انسانی، در هر کجا که باشند، میتوانند فراهم آورند.