یک
ده سالی میگذرد از آخرین باری که برای سروکلهزدن با مُمیزها به وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی در میدان بهارستان رفتم. پیش از آن، بارها به آن ساختمان رفته بودم و برای کتابهای گوناگونم، تألیف و ترجمه، با ممیزها مذاکره کرده بودم، توضیح داده بودم چرا فلان جمله توهین به مقدساتشان نیست و بهمان جمله آن بار جنسی را ندارد که برداشت کرده بودند. این آخرین بار اما با باقی دفعات فرق میکرد؛ این بار حتی نتوانستم وارد محوطه شوم. همانجا در آستانهی در با اعصابی خراشیده و بدنی منقبض از خشم ایستادم و هر چه کردم نتوانستم خودم را قانع کنم که یک بار دیگر بر سر آنچه حق بدیهی خود میدانستم با سانسورچی وارد مذاکره شوم.
برای بسیاری از ما نویسندگان و روزنامهنگاران مهاجر، دلیل اصلی ترک وطن محدودیت آزادی بیان بود؛ حکومت دایره را چنان تنگ کرده بود که تنفس عملاً ناممکن شد و هر چه مینوشتی به خطوط قرمزشان اصابت میکرد.
درعینحال، ما نیز چهبسا تصوری مُعوج از غرب داشتیم؛ فیلمها را میدیدیم و کتابها را میخواندیم و از راه دور به نظر میآمد آزادی بیان این سوی دنیا نزدیک به مطلق است، اگر مطلق نباشد. برای همین، بسیاری از ما درجات گوناگونی از سرخوردگی را پس از مهاجرت تجربه کردیم. وقتی دیدیم به زعم ما، این طرفِ آب، افراد این نعمت بادآورده را قدر نمیدانند، بر سر توهین به گروهها و نژادها یا توهین به مقدسات پیروان این دین و آن فرقه به جان هم میافتند و گویی داوطلبانه در پی محدودکردن آزادی بیان خود هستند. برای امثال ما که زخمخوردهی این محدودیتها هستیم و شکل افراطی آن را در ایران و دیگر نظامهای بستهی جهان تجربه کردهایم، این بحثها گاه شگفتانگیز و آزارنده به نظر میرسند.
ماجرا اما به همین سادگی نیست.
دو
آزادی بیان را عموماً دستاوردی غربی میدانند؛ محصول فرایند تثبیت و تعمیق دموکراسی طی قرون و مبارزه برای احترام به آزادیهای فردی. واقعیت اما آن است که دغدغهی اندیشیدن به آزادی بیان و تحقق یا تحدید آن به سرآغاز کار فلسفی در یونان باستان باز میگردد. پریکلس، سیاستمدار یونانی، در سخنرانی مشهورش در پایان جنگ پلوپونز، آتن را میستاید به این دلیل که در آن گمنامی فرد سبب گمشدن صدایش نمیشد، و همگان در برابر قانون به یک میزان در ابراز عقیده آزاد بودند. البته که او بردهها و زنها را در این «همگان» به حساب نیاورد. این خود بیانگر مسئلهداربودن این ایده از همان بدو صورتبندی است.
در جهان اسلام نیز در دوران خلافت عباسی در بغداد متفکری همچون الرواندی ظهور کرد که در «کتاب زمرد» وحیبودن قرآن را زیر سؤال برد و پیامبر مسلمانان را «شعبدهباز» خواند؛ اظهاراتی که در چشم بسیاری او را لایق حکم ارتداد کرد. در پی آن، بحثی دامنهدار و جدی در جامعهی فکری آن زمان در مورد حدوحدود آزادی بیان به راه افتاد که به دربار خلیفه نیز کشیده شد؛ نمونههایی از این دست در تاریخ بسیارند. آزادی بیان در جوامع گوناگون همیشه در تکاپو و تغییر بوده و بحث بر سر آن در دورههای گوناگون شکلهای مختلف به خود گرفته است.
در دوران مدرنِ غرب میتوان به نقطهی عطف مهمی در اواخر قرن هجدهم اشاره کرد. به فاصلهی دو سال، دو کشور مهم غربی حق آزادی بیان را ضمیمهی قانون اساسی خود کردند و حفظ مصونیت افرادی را که بابت بیان عقیدهی خویش تحت فشار یا تهدید هستند وظیفهی دولت دانستند. نخست، متمم اول قانون اساسی آمریکا در سال ۱۷۹۱، که در آن کنگره از هرگونه تحمیل نظم دینی یا سیاسی به جامعه یا توسل به زور برای محدودکردن آزادی بیان افراد به هر شکل منع شده است. دوم، اعلامیهی حقوق شهروندی است که پس از انقلاب کبیر فرانسه در سال ۱۷۸۹ منتشر و در آن ناتوانی دولت در حراست از حق آزادی بیان افراد نشانهی فساد آن اعلام شد. این دو مادهی قانونی که به فاصلهی کوتاهی از یکدیگر تصویب شدند بحث بر سر آزادی بیان در غرب را برای همیشه دگرگون کردند.
نقطهی عطف بعدی اما ظهور اینترنت بود. به فاصلهی چند سال، مسئلهی بیان توهینآمیز و محدودیتهای نشر عقیده ناگهان چهرهی تازهای یافت. در دنیای پیش از اینترنت، اگر در کلاس درسی کسی به کسی توهین میکرد، حرف همانجا میماند و در نهایت به گوش چند نفر بیرون از کلاس میرسید. امروز اما ویدئویی از این جدل به فاصلهی چند ثانیه پس از وقوع منتشر میشود و به فاصلهی چند دقیقه هزاران نفر در سراسر دنیا آن را میبینند، و در نتیجه حرفی که در آمریکا بر زبان کسی میآید چند دقیقه بعد در آفریقا شخص دیگری را میرنجاند. در قدیم اگر در نامهای کسی حرف اهانتآمیزی به دیگری میزد، فقط به دریافتکنندهی نامه توهین میشد. امروز اسکرینشات ایمیل همان شخص را چند میلیون نفر در عرض یک ساعت میبینند و همان یک تصویر ممکن است منشاء دعوایی پرتنش بر سر مرزهای آزادی بیان و توهین شود که به ردههای بالای سیاست در جامعه نیز سرایت کند.
هر مسئلهای که افراد در قدیم بین خود حلوفصل میکردند امروز بهراحتی میتواند به بحرانی جهانی تبدیل شود. در چنین شرایطی، طبیعی است که نبرد بر سر آزادی بیان رنگ تازهای به خود بگیرد و شدت یابد، زخمهای قدیمی سر باز میکنند و اندیشیدن به مرزهای بیان و معضل نفرتپراکنی ضرورت تازهای مییابد.
سه
برای منِ نویسندهی ایرانی که سانسور دلیل اصلی مهاجرتم بود و بنابراین از جهاتی مهمترین مسئلهی زندگیام است، ابتدا مواجهه با این سیل عظیم مسائل و معضلات گیجکننده بود. در ایران مشکل محرز بود: یک طرف افرادی هستند که حرف برای گفتن دارند و داستانهایی برای نوشتن، و یک طرف حکومتی که دشمن قسمخوردهی بیان آزاد است و از هر ابزاری برای سرکوب و ساکتکردن مخالفانش استفاده میکند. قرار بود در غرب این معضل وجود نداشته باشد. ملاحظهی اینهمه حرفوحدیث بر سر آزادی بیان در کشوری چون آمریکا، که از زمان مککارتی در دههی ۱۹۵۰ به بعد هیچ وقت سانسور واقعی را تجربه نکرده، اسباب سرخوردگی بود.
اما درعینحال، از برخی استدلالهای مخالفان آزادی بیان حداکثری نیز نمیشود چشم پوشید. بیان صرفاً ردیفکردن مشتی کلمه نیست، نوعی کنش است که میتواند سبب آزار شدید شود یا حتی زندگی فرد را ویران کند و پرهیز از آزار دیگری از بدیهیات زندگی در جامعهی لیبرال است. از سوی دیگر اما حراست از حقوق فردی، بهخصوص حق بیان عقیده، از دیگر اصول بنیادین لیبرال دموکراسیست، و اینجاست که نوعی تعارض لاینحل میان این دو اصل پیش میآید: گاه ابراز عقیدهای توسط یک فرد میتوان صدمهای شدید به فردی دیگر وارد کند. در چنین شرایطی تکلیف چیست؟ کدام حق را برتر باید دانست؟ آیا حراست از آزادی بیان در هر شرایطی ضروری است حتی اگر خسارات جبرانناپذیر وارد کند، یا باید حریم افراد را محترم شمرد و بیانی را که مخل این حریم است محدود کرد؟ این محدودیت چگونه باید اعمال شود؟ حدود این حریم را چه کسی تعیین میکند؟
این پرسشها و بسیاری دیگر نظیر آنها محل بحثوجدل بسیار است، و چنان که خصلت پرسشهایی از این دست است، هیچ کدام جواب روشنی ندارند. اما این به معنای دورزدن چنین سؤالهایی یا نادیدهگرفتنشان نیست. نفس تفکر به این موضوعات و طرح این پرسشها شرط لازم غنای فرهنگی و سلامت فکری هر جامعهای است.
چهار
در این مجموعه، پانزده متن گرد هم آمدهاند که هر یک به بُعد یا ابعادی از موضوع آزادی بیان میپردازد. سعی شده است نگاههای گوناگون در این مقالات لحاظ شوند. بعضی متون ماهیتی فلسفی دارند و بعضی حقوقی، بعضی روایات شخصی هستند و بعضی تحقیق آکادمیک، عدهای با آزادی بیان مطلق همدلاند و عدهای دیگر نگراناند در دنیایی که چنین عدم توازن قدرت وجود دارد، آزادی بیان ابزاری در دست توانمندان برای حمله به فرودستان شود.
مقالهی نخست با این پرسش بنیادین آغاز میشود که آزادی بیان اصلا به چه دردی میخورد؟ ریشیکِش جاشی استدلال بدیعی ارائه میکند که آزادی بیان فایدهی معرفتی دارد و جامعه را از خطر یکدستی دیدگاهها نجات میدهد.
در مقالهی دوم به سراغ یکی از قدیمیترین مناقشهها در حوزهی آزادی بیان میرویم: با عقاید دینداران چگونه باید مواجه شویم؟ تیموتی گارتن اش در کتابش، آزادی بیان: ده اصل برای جهانی بههمپیوسته (۲۰۱۶)، دفاعیهای پرشور از حق آزادی بیان ارائه میکند و به نقد رویکردهایی میپردازد که میخواهند پای قانون و مجازات مدنی را به این عرصه باز کنند. به زعماش، از آنجا که زبان عملاً تنها نقطهی تمایز ما از دیگر حیوانات محسوب میشود، واجب است هر کس که به تمدن بشری علاقهمند است با تمام قوا در حفظ این حق بکوشد. اما وقتی به مسئلهی مذهب میرسد، کار دشوار میشود. شأن انسانی باورمندان محترم است، اما چگونه میشود باورهایشان را نقد کرد بدون آنکه منجر به نفرتپراکنی شود؟
در همین راستا، آلن لوینوویتز در مقالهی سوم تصورات رایج دربارهی رواداری دینی را زیرسوال میبرد. او استدلال میکند که میتوان ناروادار بود و در عین حال برخورد محترمانه و مهربانانه هم با مؤمنین داشت. از نظر لوینوویتز احترام گذاشتن به دیگری در مقام کسی که او را سزاوار داشتنِ عقاید معقول میدانیم، گاه اتفاقا مستلزم نارواداری با اوست.
در مقالهی چهارم، جی.ام. کوتسی، نویسنده و برندهی نوبل ادبیات، با بررسی تجربهی آفریقای جنوبی نشان میدهد که مفهوم «توهین» تا چه اندازه سیال و وابسته به زمینهی تاریخی و سیاسی است؛ واژهای که در دورهای بار تحقیرآمیز داشته، ممکن است در دورهای دیگر عادی و پذیرفتنی شود. کوتسی با طرح بحث پورنوگرافی دشواریهای ترسیم مرزهای قطعی در موضوعات حساس و خارج از عرف جامعه را برجسته میکند.
در مقالهی پنجم، سوزان اچ. ویلیامز به دنبال رابطهی آزادی و حقیقت میرود. او با رویکردی فمینیستی نشان میدهد که در سنت لیبرال غربی، آزادی بیان بهطور سنتی با کشف «حقیقتی عینی و بیطرف» پیوند خورده است، اما از نگاه فمینیسم این مدل دکارتی از حقیقت، واقعبینانه نیست و نابرابریهای تاریخی را بازتولید میکند. فمینیستها معتقدند دانش و حقیقت همیشه محصول بسترهای اجتماعی و روابط قدرتاند و هیچ ادعای حقیقتی خنثی و جهانشمول نیست. ویلیامز میگوید باید الگویی تازه برای حقیقت ساخت که بر رابطه، زمینه و مسئولیت اخلاقی تأکید کند، نه صرفاً بیطرفی ظاهری. این الگو به آزادی بیان معنای متفاوتی میدهد: آزادی بیان نه فقط حق فرد برای سخن گفتن، بلکه تضمین کارکرد نهادها و فضاهایی است که امکان شکلگیری «واقعیت مشترک» را فراهم میکنند.
اما آیا میتوان رویکرد ویلیامز به حقیقت را در اتخاذ موضع به نسبت گفتارهای تندرو و نژادپرستانه هم بسط داد؟ در مقالهی ششم، نیک کووِن استدلال میکند که حتی برای گروههای سیاسی افراطگرا نیز نباید محدودیتهای قانونی تازهای بر آزادی بیان وضع کرد. او با مرور دیدگاه جان استوارت میل، بر این نکته تأکید میکند که آزادی بیان برای پاسخگو نگهداشتن دولتها و حفظ حق انتخاب افراد ضروری است و باید فقط در مواردی چون تهدید مستقیم به خشونت، آزار، کلاهبرداری یا افترا محدود شود.
در مقابل کوون، گوان تیتلی، نویسندهی کتاب آیا آزادی بیان نژادپرستانه است؟ (۲۰۲۰)، موضعی متفاوت را در مقالهی هفتم اتخاذ میکند. تیتلی با نشان دادن مرز ظریف میان آزادی بیان و نفرتپراکنی میگوید گفتار نژادپرستانه از جنس خشونت است نه صرفاً بیان، و به این ترتیب نباید از مصونیت آزادی بیان برخوردار باشد.
اما تا کجا میتوان به نام مبارزه با گفتار نژادپرستانه، آزادی بیان را محدود کرد؟ آیا محدودیت آزادی تحت عنوان مبارزه با نژادپرستی بیان خودبخود به شکلهایی از سانسور منتهی نمیشود؟ سوزان نوسل، رییس پیشین انجمن قلم آمریکا، معتقد است گرچه افزایش حساسیت به زبان نشانهی رشد توجه به شان انسانی است، اما میتواند به خودسانسوری، محدودیت جریان ایدههای تازه، و کاهش کیفیت گفتوگوی عمومی منجر شود. او در مقالهی هشتم تأکید میکند که در جوامع متنوع امروز، آگاهی زبانی ضروری است اما باید به جای ترس، بر دقت و پیشبینی سوءبرداشتها تکیه کرد.
شبکههای اجتماعی لایههای جدیدی از پیچیدگی را به بحث آزادی بیان میافزایند. آنها اگرچه موانع سنتی انتشار را از میان برداشتهاند، اما الگوریتمها و کارزارهای هماهنگ آزار آنلاین شکل تازهای از سانسور و تحریف ایجاد کردهاند. در مقالهی نهم، زینب توفکچی استدلال میکند که در عصر شبکههای اجتماعی، پخش گستردهی اخبار جعلی و هدفگیری و آزار کاربران میتواند امکان گفتوگوی دموکراتیک را تضعیف کند. او با مثالهایی از انتخابات آمریکا و بحران میانمار نشان میدهد که آزادی بیان، اگر صرفاً به «هدف» بدل شود و نه وسیلهای برای آگاهی و پاسخگویی، میتواند خود به ابزاری برای سرکوب تبدیل گردد. توفکچی نتیجه میگیرد که تضمین گفتوگویی سالم در جامعهی متنوع نیازمند بازطراحی سیاسی و فنی پلتفرمها و ایجاد سازوکارهایی برای تمایز حقیقت از دروغ است؛ کاری که به زعم او باید بیدرنگ آغاز شود.
اما مقابله با نفرتپراکنی در فضای آنلاین آسان نیست. دنیل کِیتس سیترون و جاناتان پِنی در مقالهی دهم به دشواریهای حقوقی مقابله با توهین و گفتار خشونتآمیز در اینترنت میپردازند. وقتی دو ارزش بنیادین دفاع از حریم خصوصی و دفاع از آزادی بیان در تعارض با هم هستند چه باید کرد؟ به باور سیترون و پنی مقابله با آزار آنلاین و حمایت از حریم خصوصی کاربران نه تنها مانعی برای آزادی بیان نیست، بلکه آن را بهویژه برای گروههایی که بیش از همه در معرض خشونت آنلاین هستند، یعنی زنان و اقلیتها، تقویت میکند.
پیچیدگی ماجرا زمانی دوچندان میشود که نقش و اختیارات پلتفرمهای بزرگ فناوری در تعیین مرزهای گفتوگو مطرح میشود. در مقالهی یازدهم، امیلی بازلون، روزنامهنگار نیویورکتایمز، شرح میدهد که چگونه اخراج ترامپ از توئیتر پس از شورش ۶ ژانویه نگاه بسیاری از حامیان آزادی بیان را دگرگون کرد. او در کنار خطرات گفتار بیمهار و تنشزا، پرسش بزرگ دیگری را مطرح میکند: آیا مدیران شرکتهای فناوری باید قدرت آن را داشته باشند که شخصیتی سیاسی در مقام ریاستجمهوری را از تریبون محروم کنند؟
محدودیت آزادی بیان به حوزهی رسانههای اجتماعی محدود نمیشود و در بستر بحرانهای جهانی شکل دیگری به خود میگیرد. مایکل کارانیکولاس در مقالهی دوازدهم نشان میدهد که چگونه بحرانها، مانند همهگیری کووید-۱۹، میتوانند به محدودیتهای گسترده بر آزادی بیان بینجامند. از دید کارانیکولاس، دولتها با هدف مقابله با اطلاعات نادرست و حفظ سلامت عمومی، قوانین تازه یا تفسیرهای سختگیرانهای از قوانین موجود وضع کردند که بعضی از آنها حتی پس از پایان بحران باقی ماند.
در کنار این محدودیتهای برآمده از بحرانهای فراگیر، تحولات فرهنگی هم میتوانند مرزهای آزادی بیان را دگرگون کنند. به عنوان نمونه، کاترین لافتن پدیدهی «فرهنگ طرد» را نه صرفاً تهدیدی برای آزادی بیان، بلکه بخشی از فرایند تحول اجتماعی میداند که توازن قدرت را به نفع گروههای پیشتر حاشیهنشین تغییر میدهد. او در مقالهی سیزدهم با استفاده از مفهوم «افسانه» در مطالعات دین، توضیح میدهد که ادعاها و برچسبهای فرهنگ طرد مثل یک داستان یا روایت جمعی عمل میکند که مردم آن را باور و تکرار میکنند. این فرایند شاید نتیجهی مستقیم و ملموس زیادی نداشته باشد (مثلاً باعث از دست رفتن شغل یا فروپاشی کامل موقعیت کسی نشود)، اما از نظر ذهنی و نمادین بسیار تأثیرگذار است و میتواند فضای بحثهای سیاسی و اجتماعی را تحتتأثیر و کنترل خودش بگیرد.
کشمکش بر سر مرزهای آزادی بیان به محیط دانشگاهی هم کشیده شده و در آنجا ابعاد تازهای به خود گرفته. در مقالهی چهاردهم، برگرفته از کتاب گفتار نفرتآمیز نوشتهی کیتلین کارلسون، به دشواری برقراری تعادل میان آزادی بیان و مقابله با گفتار نفرتآمیز در دانشگاههای آمریکا میپردازد. کارلسون با مرور رخدادهایی چون سخنرانیهای جنجالی و اعتراضات خشونتبار، مرز مبهم «گفتار» و «عمل آزارنده» را برجسته میکند و نقش ایجاد فضاهای امن برای صحبت، هشدار محتوای آزارنده و مقابله با ریزپرخاشگریها را ثبات آزادی بیان در جمعهای دانشجویی بررسی میکند.
آزادی بیان، همانطور که اشاره شد، میتواند به دستآویزی برای توجیه گفتارهای افراطی و نژادپرستانه بدل شود. اما آیا سنت فکری چپ قادر است پاسخ درخوری به پارادوکس پیچیده دفاع از آزادی بیان در حین مبارزه با نژادپرستی ارائه دهد؟ مقالهی پانزدهم، ترکیبی از نوشتههای کوری رابین و ساموئل فاربر، به بازاندیشی نسبت جریانهای چپ با آزادی بیان اختصاص دارد. رابین با مرور گذشتهی چپ، از نقد مارکس و مارکوزه بر «آزادیهای بورژوایی» تا پیامدهای سرکوبگرانهی آن در بلوک شرق، نشان میدهد که چپ پس از فروپاشی شوروی، دیگر بهسختی حاضر است علیه آزادی بیان موضع بگیرد. او اما بر محدودیتهای چارچوب لیبرال هم تاکید میکند و یادآور میشود که امروزه شرکتهای خصوصی قادرند گفتار کارمندان خود را حتی خارج از محیط کار کنترل کنند. فاربر نیز با نقد دیدگاه تیموتی گارتن اَش، استدلال میکند که مفاهیمی چون تساهل و همدلی برای پشتیبانی نهادی از آزادی بیان کافی نیستند و این حق باید بر بستر واقعی روابط قدرت در جامعه تعریف شود. در عین حال فاربر آزادی بیان را حقی فینفسه ارزشمند میداند؛ هم بهعنوان ابزاری برای سازماندهی و مبارزه، و هم بهعنوان بخشی جداییناپذیر از چشمانداز یک جامعهی آزاد.
در نهایت، این مجموعه نه مدعی ارائهی پاسخهای قطعی و بستن پروندههای مناقشهبرانگیز، بلکه کوششی برای گشودن میدان اندیشیدن به پرسشهای پرچالش آزادی بیان است؛ پرسشهایی که پاسخشان ناگزیر در گذر از مرزهای فکری متعارف و آزمودن راههای تازه شکل میگیرد. آزادی بیان، همچون خودِ گفتوگو، زنده میماند اگر پیوسته در معرض پرسش، نقد و بازآفرینی قرار گیرد.