چگونه یک گروه کوچک و نسبتاً ناشناخته از اپوزیسیون تبعیدی عراقی توانست سیاست خارجی آمریکا علیه صدام حسین را شکل دهد؟ اصلا چطور شد که آمریکا تصمیم گرفت برای تغییر رژیم و براندازی صدام به عراق حمله کند؟ روایتهای معمول رسانهای و دانشگاهی تحلیل سادهای ارائه میکنند که طبق آن، امیال امپریالیستی دولت جورج بوش و تیم نئوکانهایی که سیاست خارجی را تعیین میکردند، باعث شدند تا اپوزیسیون تبعیدی از حمله به عراق حمایت کنند. اما این روایتهای سادهانگارانه نمیتوانند توضیح بدهند که چرا عراق از میان کشورهای دیگر انتخاب شد تا هدف نظامیگری آمریکا باشد؟
وسام الشیبی، مورخ و جامعهشناس سیاسی و استاد شعبهی ابوظبی دانشگاه نیویورک، در پژوهش مفصلی که چند ماه پیش منتشر شد، نشان میدهد که چطور «کنگرهی ملی عراق»، یک گروه کوچک از اپوزیسیون تبعیدی عراق با حضور افرادی نظیر احمد چَلَبی و کنعان مَکیه، در قانع کردن و هدایت سیاستگذاران آمریکایی برای حمله به این کشور نقشی حیاتی داشته است. جالب اینکه گروههای دیگری از اپوزیسیون عراق، نظیر احزاب مخالف کرد و شیعه، که به مراتب سابقهدارتر و تشکلیافتهتر بودند، نتوانستند بر سیاست آمریکا تاثیر بگذارند. در عوض «کنگرهی ملی عراق» که نوپا و کمشمار و بیسابقه بود، موفق شد گوش و توجه سیاستمداران آمریکا را همراه خود کند. الشیبی در پژوهش خود توضیح میدهد که چطور «کنگرهی ملی عراق» به چنین موفقیتی دست یافت.
الشیبی برای این پژوهش به بررسی کامل اسناد آرشیو «کنگرهی ملی عراق» پرداخته و هشتاد مصاحبه هم با معماران سیاست خارجی آمریکا دربارهی عراق انجام داده است؛ از جمله مصاحبه با دستیاران و معاونان وزارت دفاع، مشاوران شخصی رئیسجمهورها و معاونان رئیسجمهور از دورهی ریگان تا جورج دبلیو. بوش.
مهاجران و تاثیرگذاری بر سیاستخارجی کشور میزبان
دعوا و منازعه بین رژیمهای سیاسی و مخالفانشان میتواند به دعوا و منازعه میان آن رژیمها و کشورهایی تبدیل شود که این مخالفان برای فرار از سرکوب سیاسی در آن پناه گرفتهاند. چنان که الشیبی میگوید، مهاجرانی که به خاطر منازعه سرزمین مادریشان را ترک کردهاند، خود میتوانند منشأ ایجاد منازعهای تازه میان کشور میزبان و سرزمین مادری شوند. در میان این مهاجران، شورشیان، نخبگان سیاسی ضد رژیم و سایر ناراضیان سیاسی حضور دارند که تحت شرایط مساعد، به شکل سازماندهی شده و علیه رژیم حاکم در سرزمین مادریشان فعالیت میکنند. آنها بخصوص میتوانند در سیاست خارجی کشور میزبان تاثیرگذار باشند.
در اغلب کشورها، عموم مردم نه دانش کافی دربارهی امور بینالمللی دارند و نه با سازوکارهای دخالت در فرآیند سیاستگذاری خارجی در کشورشان آشنا هستند. به همین دلیل، مردم نفوذِ اندکی بر تصمیمگیران خارجی دارند. زمامداران کشور و نمایندگان منتخب مردم هم معمولاً دانش تخصصی دربارهی مسائل خاص سیاست خارجی ندارند. آنها معمولا وابسته به کارشناسان هستند تا منافع را تعیین و دستورکار سیاست خارجی کشور را شکل دهند. الشیبی از مفهوم «حفرهی معرفتی» (epistemic hole) برای توضیح این شکاف استفاده میکند. «حفرهی معرفتی» در سیاست خارجی از ناآشنایی مردم و زمامداران با مسائل بینالمللی و لاجرم وابستگیشان به یک گروه محدود از کارشناسان ناشی میشود.
وجود «حفرهی معرفتی» در کشورهایی نظیر آمریکا فرصت را برای اعمال نفوذ آن دسته از گروههای اپوزیسیون تبعیدی و مهاجران (دیاسپورا) فراهم میکند که از رژیم حاکم بر سرزمین مادریشان ناراضی هستند. بهویژه وقتی که کارشناسان و متولیان امور بینالمللی دربارهی یک منطقه یا کشور خاص بیتجربه هستند، اپوزیسیون در تبعید میتواند تاثیر بیشتری بر سیاست خارجی بگذارد. به عنوان مثال، در جریان بهار عربی، به محض اینکه تنشهای سیاسی در لیبی آغاز شد، دولتهای بریتانیا و آمریکا یکباره سراغ فعالان مهاجر لیبیایی رفتند و آنها را به عنوان مشاور، منبع اطلاعات و همچنین به عنوان میانجی تماس و گفتگو با مردم و چهرههای داخل لیبی جذب کردند.
موفقیت گروههای اپوزیسیون تبعیدی و مهاجران برای ایجاد تغییر مطلوب در سرزمین مادریشان بسته به این است که چقدر توانایی این را دارند که به اتاق تصمیمگیری دربارهی سیاست خارجی در کشور میزبان دعوت شوند. وقتی میان گروههای متعدد اپوزیسیون نیز اختلاف نظر وجود دارد، بر سر دسترسی به سیاستگذاران و مشارکت در تصمیمگیری رقابت شکل میگیرد.
وسام الشیبی از سه عامل کلیدی نام میبرد که میتوانند میزان نفوذ و تاثیرگذاری یک گروه اپوزیسیون را در سیاست خارجی تعیین کنند:
نخست، دسترسی و ارتباط با محفلهای نخبگان سیاسی: وقتی یک گروه اپوزیسیون با شبکهها و محافل افراد بانفوذ کشورِ میزبان همپوشانی دارند (overlapping elite networks)، چهرههای اپوزیسیون میتوانند موانع ساختاری دسترسی به نظام سیاستگذاری خارجی را دور بزنند و به حلقه کوچک تصمیمگیران دسترسی پیدا کنند. گروههایی از اپوزیسیون که چنین رابطهای با نخبگان سیاست خارجی ندارند، نقشی در تصمیمها نخواهند داشت.
دوم، همسویی سبک و سیاق فکری: چهرههای اپوزیسیون باید نشان دهند که نهتنها ایدههای خوبی دارند، بلکه شیوهی فکر کردن، تصمیمگرفتن و چارهجوییشان شبیه تصمیمگیرندگان سیاسی کشور میزبان است (epistemic fluency). آنها نه تنها باید به مسائل سرزمین مادریشان اشراف داشته باشند، بلکه باید قادر باشند شناخت و ایدههای خود را به زبان تخصصی حوزهی سیاستگذاریِ کشور میزبان و دستگاه فکری و اجرایی بازیگران آن تبیین کنند. اپوزیسیون باید بتواند از مجرای تحلیلی که از سرزمین مادری ارائه میدهد، اهدافی مشترک با سیاستگذاران کشور میزبان تعریف کند.
سوم، تطابق فرهنگی: چهرههای اپوزیسیون باید به گونهای حرف بزنند و رفتار کنند که با فرهنگ کشور میزبان مطابقت داشته باشد (cultural fit) و تصویری از خود ارائه بدهند که با تعریفی که زمامداران کشور میزبان از وجاهت، شرافت و اعتبار دارند، همخوان باشد. اپوزیسیون تبعیدی باید بتواند به نخبگان کشور میزبان القا کند که مثل خودشان هستند و ارزشها و علایق فرهنگی مشترکی با آنها دارند.
چنان که الشیبی توضیح میدهد همین سه عامل کلیدی «کنگرهی ملی عراق» در آمریکا را از دیگر گروههای اپوزیسیون عراقی متمایز کرد و به آن اجازه داد تا بر سیاست خارجی این کشور تاثیر بگذارد.
تولد کنگرهی ملی عراق
دستگاه سیاست خارجی آمریکا هیچ تصمیم و تعهدی به تغییر رژیم عراق نداشت. این چهرههای «کنگرهی ملی عراق» بودند که ذهنیت سیاستگذاران خارجی آمریکا را به تغییر رژیم سوق دادند.
دولت ریگان در طول جنگ ایران–عراق (۱۹۸۸ – ۱۹۸۰) از رژیم عراق حمایت کرد و گروههای اپوزیسیون عراقی را دشمن منافع ژئوپلیتیکی آمریکا قلمداد کرد. حتی وقتی که ثابت شد که صدام حسین در جریان نسلکشی انفال و کشتن بیش از ۲۰۰هزار کُرد از اسلاحهای آمریکایی استفاده کرده، باز هم آمریکا اعتنایی به اپوزیسیون عراقی نکرد. وزیر خارجهی وقت، جورج شولتز، ادعای نسلکشی کُردها را «پروپاگاندای ایرانی» خواند و ملاقات رسمی با همهی گروههای اپوزیسیون عراقی را تا اوایل دههی ۱۹۹۰ ممنوع کرد.
حملهی صدام حسین به کویت و جنگ اول خلیج فارس فرصتی کلیدی برای یک گروه کوچک از فعالان سیاسی مستقل مخالف صدام فراهم کرد که در دههی ۱۹۸۰ تقریباً هیچ توجهی به آنها نمیشد. دو صدای مهم این بخش از اپوزیسیون، کنعان مکیه و احمد چلبی بودند. آنها سالها پیش از بهقدرت رسیدن رژیم بعث در ۱۹۶۸عراق را ترک کرده و جزئی از حلقهای کوچک از روشنفکران عراقی مستقر در لندن، بوستون و واشنگتن دی.سی. بودند؛ افرادی که از خانوادههای اشرافی و پرنفوذ بغداد مرتبط با پادشاهی هاشمی بریتانیا میآمدند و در دانشگاههای پرآوازهای همچون سوربن، آکسفورد، کمبریج، ام.آی.تی، شیکاگو و هاروارد تحصیل کرده بودند. اعضای «کنگرهی ملی عراق» دههها بود که پایشان را در خاک عراق نگذاشته بودند و از دور تحولات اجتماعی درون کشور را دنبال میکردند.
هم مکیه و هم چلبی از دههی ۱۹۸۰ استدلال میکردند که ایالات متحده وظیفهی اخلاقی دارد تا از غیرنظامیان عراقی محافظت کند و صدام حسین را از قدرت براندازد. در سال ۱۹۸۹، مکیه با نامی مستعار کتابی با عنوان «جمهوری وحشت» منتشر کرد. او در این کتاب، عراق بعث را تنها قابل مقایسه با آلمان نازی و اتحاد شوروی دوران استالین خواند. به کتاب مکیه در ابتدا هیچ توجهی نشد، اما در جریان جنگ اول خلیج فارس این کتاب یکباره مورد توجه قرار گرفت، تا جایی که به لیست پرفروشترین کتابهای روزنامهی نیویورکتایمز راه یافت و پای مکیه به رسانههای اصلی باز شد.
اما داستان احمد چلبی متفاوت بود. او سالها از عراق دور بود، اما سازمان سیا از او به عنوان واسطه برای تماس با گروههای اپوزیسیونِ کرد و اسلامگرا استفاده میکرد و همین موجب شده بود تا روابط خوبی در شبکهی دستگاه اطلاعاتی آمریکا برقرار کند.
چلبی چه در میان جامعهی مهاجران و چه در داخل عراق، فردی ناشناخته و بدون پشتوانه بود. دلیل انتخاب چلبی برای مشاوره در زمینه تصمیمگیری راجع به عراق، تطابق فرهنگیاش با آمریکاییها بود. بهقول کنت پولاک، کارشناس سابق سیا و کارمند شورای امنیت ملی، «چلبی انگلیسی را فوقالعاده عالی صحبت میکرد. دکترایش را از دانشگاه شیکاگو گرفته بود… حلقهی نزدیکانش متشکل از روشنفکران عراقی غربگرا و طبقهی بالای جامعه بود… ما آنها را دیدیم و فکر کردیم این دقیقاً همان چیزی است که برای عراق میخواهیم.» رابرت بائر، مامور سابق سیا، هم در تایید میگوید: «ما اصلاً نمیدانستیم این تبعیدیان عراقی چه کسانی هستند یا نمایندهی چه چیزیاند… اما چون شبیه ما بودند و مثل ما صحبت میکردند، آنها را دعوت کردیم.» چلبی با حمایت مالی و سازمانی سیا در اواخر سال ۱۹۹۱ «کنگرهی ملی عراق» را به راه انداخت.
در طول دههی ۱۹۹۰ میلادی، «کنگرهی ملی عراق» (و سازمان دیگری که همین اعضا با نام «بنیاد عراق» در آمریکا تاسیس کرده بودند) تمام تلاششان را کردند تا سیاستمداران آمریکایی را به تغییر رژیم ترغیب کنند. به قول کنعان مکیه «در تمام دههی ۱۹۹۰ هیچ کس به خواستهی ما محل نمیگذاشت. کنفرانس برگزار میکردیم، جلسات دیدار بین عراقیها و آمریکاییها میگذاشتیم… اما آمریکا هیچکدام را جدی نمیگرفت.»
اعضای کنگره تصمیم گرفتند تا شیوهی کاریشان را تغییر دهند و خود را با فرهنگ سیاسی آمریکا تطابق دهند. گوران طالبانی، یکی از چهرههای نزدیک به چلبی میگوید: «تصمیم گرفتیم در سیاست آمریکا بیشتر از خود آمریکاییها مهارت پیدا کنیم. باید در فرهنگ آمریکا بیشتر از خودشان مسلط میبودیم. باید تاریخ آمریکا را بهتر از خودشان میدانستیم. بنابراین مطالعهای فشرده را آغاز کردیم، مثل یک دورهی دکتری. مطالعه کردیم که نظام سیاسی آمریکا چگونه کار میکند؟ نقش کنگره چیست؟ نقش سنا چیست؟ نقش اندیشکدهها و مطبوعات چیست؟ سیاستگذاری چگونه انجام میشود؟ فرآیند آن چیست تا بتوانیم از درون بر آن تأثیر بگذاریم؟»
تصمیم دیگری که اعضای کنگره گرفتند این بود که به سراغ گروهی از نخبههای قدرتمند سیاست خارجی آمریکا بروند و با صبر و حوصله با آنها روابط قوی برقرار کنند تا به موقع بتوانند آنها را بهپیشبرد تغییر رژیم عراق متعهد کنند. تمام اعضای «کنگرهی ملی عراق» در مصاحبههای خود با الشیبی گفتند که به طور جمعی به این نتیجه رسیده بودند که کنگره باید با نخبههای سیاست خارجی آمریکا لابیگری و اعمال نفوذ کند. این رویکرد شامل نخبگانی میشد که گرچه هنوز در دولت حضور نداشتند، اما احتمال به قدرت رسیدنشان بالا بود. برای همین بود که اعضای کنگره تصمیم گرفتند به سراغ نئوکانها بروند. این همان عامل همپوشانی با شبکههای نخبگان بود که الشیبی از آن یاد میکند.
در دههی ۱۹۹۰ میلادی، نئوکانها اصلا در فکر تغییر رژیم عراق نبودند. اگر سرنگونی صدام حسین اولویت اصلی سیاست خارجی نئوکانها بود، باید در نوشتهها و مواضع آنها بارها مطرح میشد. اما در ویکلی استاندارد، شاخصترین نشریهی وقت نئوکانها، در همهی آن سالها هیچ مطلبی دربارهی عراق منتشر نشد.
در اواخر ۱۹۹۷ و اوایل ۱۹۹۸، اعضای «کنگرهی ملی عراق» توانستند مرتباً با نئوکانها دیدار کنند. چنان که مهدی البسّام، یکی دیگر از اعضای کنگره، میگوید از قضا کنگره تقریباً با «تمام افراد کابینهی جنگ آینده» در دولت جورج دبلیو. بوش ملاقات کرد.
چهرههای «کنگرهی ملی عراق» توانستند تصویری از خود ارائه کنند که باب میل آمریکاییها بود. مثلا احمد چلبی مدام تکرار میکرد که شیعیان عراق پایگاه روشنفکری و هنری جامعه هستند. چلبی حتی مدعی بود که شیعیان عراقی مشابه یهودیان هستند و به استفادهی نامحدود از عقل و خرد انسانی معتقد بودند؛ برخلاف اسلام سنی که به عقیدهی چلبی طبیعتی سرکوبگر و متعصب داشت.
وسام الشیبی نشان میدهد که نخبگان سیاست خارجی آمریکا برای فهم هویت اپوزیسیون عراقی، به الگوهای تاریخی خود متوسل میشدند، الگوهایی که در ایدهآلهای فرهنگی، تجربیات نسلی و حافظهی اجتماعی آمریکا نقش بسته بود. آنها «کنگرهی ملی عراق» یک اپوزیسیون مدرن و لیبرال شبیهِ ناراضیان سیاسی اروپای شرقی تحت کمونیسم قلمداد میکردند. در حالی که به نظر آنها چهرههای اپوزیسیونهای اسلامگرا و کرد عراقی، مثل تروریستها و چریکها، سنتی و واپسگرا محسوب میشدند.
لابیهای گستردهی «کنگرهی ملی عراق» بالاخره در سال ۱۹۹۸ نتیجه داد. لایحهی با نام «آزادسازی عراق» تقریباً بدون هیچ مخالفتی در مجلس نمایندگان و سنای آمریکا تصویب شد و بیل کلینتون، رییسجمهوری وقت، هم آن را امضا کرد. با وجود این که این لایحه هیچ برنامهی فوری عملیاتی نداشت، راه را برای حملهی آمریکا به عراق در سال ۲۰۰۳ و نیز تعهد رهبران دولت دوم بوش به تغییر رژیم صدام هموار کرد.
وقتی دولت بوش آغاز بهکار کرد، فصل برداشت برای «کنگرهی ملی عراق» فرارسید. آنها سالها روابط خوبی را با چهرههای پرنفوذ سیاستخارجی که حالا در دولت بوش مقام و منصب داشتند، برقرار کرده بودند. چلبی موفق شد با دور زدن تحلیلگران سیا و وزارت خارجه، یک کانال ارتباطی مستقیم و محرمانه با وزارت دفاع و همچنین دفتر رییسجمهور و معاون رییسجمهور برقرار کند. «کنگرهی ملی عراق» از طریق این کانال، اسناد و اطلاعاتی را که صحت و سقمشان بررسینشده بود، مستقیما به تصمیمگیران میرساند. آنها پیامهایی از داخل عراق را نشان میدادند و گاه برخی از پناهندگان تازهی عراقی را برای شهادت دادن دعوت میکردند تا ثابت کنند که مردم عراق همگی منتظر آمریکا هستند تا آنها را از شر صدام رها کند. چنان که البسّام، یکی از اعضای کنگره میگوید: «هدف ما ایجاد یک بحران منطقهای بود که آمریکا را وادار کند وارد عمل شود و صدام و رژیمش را از میان بردارد.» واقعهی یازده سپتامبر این بهانه را برایشان فراهم کرد.
وسام الشیبی در پژوهش خود نشان میدهد که هیچ یک از توضیحاتی که تاکنون دربارهی علت حملهی آمریکا به عراق و براندازی رژیم صدام ارائه شده، قانعکننده نیستند. خلقوخوی امپریالیستی آمریکا به خودی خود برای توضیح این حمله کافی نیست. تندروی نئوکانهای آمریکایی و تمایل به اثبات قدرت پابرجای آمریکا هم توضیح قانعکنندهای نیست. نئوکانها تا قبل از این که در معرض تماس با اپوزیسیون تبعیدی عراق قرار بگیرند، اصلا به این کشور فکر هم نمیکردند. پس چرا از بین کشورهایی که آمریکا با آنها مشکل دارد، قرعه به نام عراق افتاد؟
این «کنگرهی ملی عراق» بود که توانست با موفقیت وارد حلقهها و شبکههای نخبگان سیاستخارجی آمریکا شود، به آنها القا کند که اطلاعات و تحلیل درستی از اوضاع عراق دارد، و در عین حال خود را در دل آنها بنشاند و بدینترتیب کمکم ایدهی تغییر رژیم عراق را در ذهن تصمیمگیران آمریکایی بکارد. بقیهی گروههای اپوزیسیون عراقی، با وجود داشتن سابقه، تشکیلات، منابع مالی و انسانی نتوانستند به اتاقهای سیاستگذاری در آمریکا راه پیدا کنند.
الشیبی نتیجه میگیرد که گاه برخی از تصمیمهای کلان، مانند آنهایی که به دستور کار سیاست خارجی یا جنگ مربوط میشوند، میتوانند ناشی از کنشهای خُرد سیاسی گروههای کوچک یا حتی بازیگران فردی داشته باشند که در پی قدرت و بهرسمیتشناختهشدن هستند. تصمیم حمله به عراق یکی از این نمونههاست که پشتش یک گروه کوچک اپوزیسیون تبعیدی بود.