در فیلم دکتر استرانجلاو یا: چگونه یاد گرفتم نگران نباشم و بمب را دوست بدارم، ساختهی استنلی کوبریک، دکتر استرنجلاو مشاور رئیس جمهور آمریکا با لهجهی آلمانی غلیظش برای او توضیح میدهد که چطور باید برای دفع تهدید هستهای شوروی ابزاری به نام «ماشین روز قیامت» درست کنند که وقتی بهکار بیفتد دیگر چیزی جلودارش نیست و مجموعهای از انفجارهای هستهای را ترتیب میدهد که بشر را به کل از زمین محو میکند.
هدف از ساختن ماشین روز قیامت بازداشتن شوروی از دستزدن به حمله است. دکتر استرنجلاو توضیح میدهد که «هنر بازدارندگی این است که در ذهن دشمن ترس بیندازی تا حمله نکند. ماشین روز قیامت هم خودکار عمل میکند و تصمیمگیریش برگشتناپذیر است و نمیگذارد آدمها عملکردش را متوقف کنند؛ به همین دلیل هم فهم کارکردش ساده و کاملاً هم باورکردنی و قابل اعتمادست، و هم ترسناک.»
کوبریک برای ساختن این فیلم باید راجع به تسلیحات هستهای با متخصصی مشورت میکرد و در این راه بود که به تامس شلینگ رسید؛ اقتصاددانی از دانشگاه هاروارد که مشغولیتش سیاست خارجی بود و سالها بود داشت به منطق بازدارندگیای فکر میکرد که در ماشین روز قیامت فیلم کوبریک متجلی شد.
مسألهی شلینگ این بود که چطور میشود شوروی را چنان تهدید کرد که بازدارندگی این تهدید متقاعد کننده باشد. پاسخی که به آن رسید به اجمال این بود که با بازدارندگیای ترسناک و باورپذیر است که نشان دهد اگر دشمن دست از پا خطا کند، ما در برابرش چند و چون نخواهیم کرد و بیبرو برگرد پاسخی ویرانگر به او میدهیم؛ حتی اگر چنین پاسخی مستلزم ویرانی خودمان باشد: یعنی دست خود را میبندیم و خود را به جریان برگشتناپذیر مقابله میسپریم.
شلینگ فرد بسیار تأثیرگذاری بود: هم در آمریکا و هم در ابعاد بینالمللی، و با کتابهای پرنفوذی که نوشت، از جمله راهبرد منازعه و تسلیحات و تأثیرات، مفهوم سیاست دستهای بسته را برای چند دهه به مرکز مباحثات نظری پیرامون سیاست خارجی برد. او همچنین در سال ۲۰۰۵ جایزهی نوبل اقتصاد را برد.
اما دن ریتر، استاد علوم سیاسی دانشگاه اموری، در کتاب جدیدش، با بررسی شواهد تجربی متعدد به این نتیجه رسیده که زمامداران در عمل استفاده از سیاست دستهای باز را ترجیح میدهند: آنها نمیخواهند خود را در گوشهای گیر بیاندازند که چارهای جز عمل به لاف و گزافها و تهدیدهای کلامیشان برای جنگ تمامعیار نداشته باشند.
مسألهی باورپذیر بودن تعهدات و تهدیدها
طی دهههای ۱۹۴۰ و ۱۹۵۰ اقتصاددانان به استفاده از ابزار ریاضی نظریهی بازی روی آوردند تا از این طریق رفتارهای عقلانی بازیگران ذینفع را تحلیل کنند. این ابزار از دهههای ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰ به تحلیل سیاست خارجی و روابط بینالملل نیز راه یافت و تامس شلینگ شاید بیش از هر کس دیگری در بهکار گیری نظریه بازی در حوزهی روابط بینالملل نقش داشت.
آغازگاه شلینگ مفهوم اقتصادی معامله بود: جایی که دو عامل در بازار بر سر قیمت کالا یا خدمتی که یکی میخواهد به دیگری بفروشد چانه میزنند.
یکی از وجوه اساسی در چانهزنی مشخصاً با مسألهی تعهدات باورپذیر مرتبط است. بازیگران اقتصادی گرایش دارند دروغ بگویند و سر همدیگر را کلاه بگذارند تا مجبور نباشند به تعهداتی که موقع مذاکره دادهاند پایبند بمانند و در عین حال بتوانند بیشترین سود را از معاملهشان ببرند.
دروغ گفتن و لافزدن بخش مهمی از چانهزنی است و قدرت چانهزنی هم وابسته به تأثیرگذاری بر باورهای طرف مقابل است. باید طرف را متقاعد کنی که داری به بهترین قیمت از او میخری و به او بباورانی که به قیمتی بیشتر از آنچه تو میپردازی نمیتواند بفروشد. البته فروشنده هم لزوماً اعتماد نمیکند و فکر میکند که دروغ میگویی و لاف میزنی و اگر او پافشاری کند، حاضری پول بیشتری هم بدهی.
شلینگ مسألهی چانهزنی اقتصادی را با سیاست خارجی آمریکا مرتبط کرد. او به نقد سیاست «تلافی سهمگین» پرداخت که جان فاستر دالس وزیر خارجهی وقت آمریکا در سال ۱۹۵۴ اعلام کرده بود: بنا بر این طرح، آمریکا اعلام میکرد که کوچکترین تعرض اتحاد شوروی به هر یک از متحدانش را با جنگ هستهای تمام عیار پاسخ خواهد داد.
شلینگ میگفت این تهدید باورپذیر نیست: اگر شوروی تعرض کوچکی به یکی از متحدان آمریکا بکند، و آمریکا وارد جنگ هستهای تمام عیار شود، آن وقت خودش را هم در معرض تهدید جنگ تمام عیار هستهای شوروی قرار داده است. به این ترتیب آمریکا در برابر تعدی جزئی شوروی به یکی از متحدانش دست به خودکشی میزند. شوروی چنین تهدیدی را باور نمیکند پس این لافی است که بازدارنده نیست؛ موقعش که برسد، آمریکا راهی برای شانه خالی کردن از زیر باز چنین تعهدی خواهد یافت و موجودیت خود را به خطر نخواهد انداخت، شوروی هم این را میداند.
پس آمریکا چه جور تهدید باید میکرد؟ از نظر شلینگ پنج نوع از ابزارهایی که آمریکا در سیاست خارجیش بهکار گرفت در این زمینه کارساز بودند و دلیلش هم آن بود که این ابزارها در عمل متضمن سیاست دستهای بسته (Tied Hands) بودند، به این معنا که آمریکا تهدید میکرد که اگر کشور متخاصم فلان کار را بکند دیگر دست آمریکا بسته است و چارهای ندارد جز این که واکنشی سهمگین از خود نشان دهد، حتی اگر چنین واکنشی برای خود آمریکا هم تبعات سنگینی داشته باشد. از نظر شلینگ سیاست دستهای بسته تهدید متقابل را باورپذیر میکند چون به طرف مقابل القا میکند که «من دستهایم بسته است و انتخاب دیگری ندارم.»
حرف شلینگ و تحلیلگران همعقیده با او این بود که سیاست دستهای بسته همان سیاست برندهی آمریکا طی جنگ سرد بوده است. شلینگ و نویسندگانی چون او مجموعهای از ابزارهای تهدید در سیاست خارجی را که دولتها برای باورپذیر شدن تعهداتشان به آنها متوسل میشدند و از نظر این نویسندگان در زمرهی سیاست دستهای بسته قرار میگرفتند برشمردند.
این ابزارها عبارت بودند از: ۱) ماجراجویی و کشاندن تنشها تا لبهی پرتگاه؛ ۲) امضای پیمانهای ائتلاف و اتحاد؛ ۳) استقرار نیروهای طعمه در کشورهای متحد که احتمال حمله ی دشمن به آنها میرفت؛ ۴) وانمود کردن به این که رهبران دیوانه تصمیم میگیرند؛ و ۵) سپردن اختیار به کامپیوترهای خودسر تا طرف مقابل را بترسانند و آتشش برای جنگ را بخوابانند. دن ریتر این ابزارهای تهدید را وارسی میکند و نشان میدهد که بر خلاف تصور کارساز نبودهاند.
تهدیدهایی که کشورها فکر میکنند باورپذیرند اما در عمل کارساز نیستند
کشورها چگونه میتوانند دشمن را متقاعد کنند که از خط قرمزهایشان عبور نکند و تهدیدهایشان را جدی بگیرد؟ بهطور سنتی پنج ابزار تهدید در چنتهی سیاستخارجی کشورها بوده است. تصور میشده که کشورها با استفاده از این ابزارها میتوانند نشان دهند که تهدیدشان باورپذیر است، و اگر طرف متخاصم خط قرمزشان را زیر پا بگذارد دیگر دستشان بسته است و چارهای ندارند جز این که تنشها را به سمتی سوق دهند که خطر یک جنگ ترسناک و تمامعیار را در پی دارد.
سیاستهای مخاطرهآمیز:
اولین ابزار کشورها برای تهدید و نشان دادن این که دستشان بسته است، سیاست ماجراجویی و کشاندن تنشها به لبهی پرتگاه (brinkmanship) است تا بلکه حریف کوتاه بیاید و از میدان به در شود. مثلا فرض کنید دو نفر در قایقی نشستهاند و یکی شروع به تکان دادن قایق کند و تهدید کند که اگر طرف دیگر فلان کار را نکند، یا دست از فلان کار برندارد، قایق را شدیدتر تکان خواهد داد تا جایی که احتمال واژگون شدن و غرق شدن در آب باشد. مشابه چنین کاری در بحران موشکی کوبا در سال ۱۹۶۲ میان آمریکا و شوروی اتفاق افتاد، وقتی که هر دو طرف به طرز مخاطرهآمیزی سطح تنشها را مدام افزایش میدادند تا جایی که به نظر میرسید یک اشتباه کوچک کافی است تا یک جنگ تمامعیار هستهای شروع شود. در این جور ماجراجوییها هر طرف عملا ریسک شروع یک جنگ ناخواسته را برای حریف افزایش میدهد به امید این که حریف بالاخره جا میزند و از مرحلهای دیگر حاضر نیست فراتر برود.
اما وقتی ریتر موارد متعدد ماجراجوییهای بینالمللی را بررسی کرد متوجه شد که کشورها همیشه حسابشده ماجراجویی میکنند و حواسشان هست که ریسک شروع یک جنگ ناخواسته را پایین نگه دارند. ریتر به عنوان مثال به بحران ۱۹۶۱ برلین، بحران موشکی کوبا، جنگ یومکیپور میان اسرائیل و ائتلاف کشورهای عربی، و جنگهای میان هند و پاکستان اشاره میکند. با وجود این که در همهی این موارد نگرانی آغاز یک جنگ هستهای وجود داشت، اما تنشها و ماجراجوییها به طرزی حسابشده کنترل شد تا چنین اتفاقی نیافتد.
پیمانهای دفاعی:
ابزار نوع دوم شامل انعقاد پیمانهای حمایت و اتحاد و قولهای شفاهی برای استفاده از زور در برابر اقدامات دشمن است. با امضای معاهدهای رسمی یا صدور بیانیهای که اعلام میکند از متحد خود در برابر دشمن دفاع میکنیم، آبروی خود را گرو میگذاریم. حال اگر مجموعه و شبکهای از این تعهدات در کار باشد، پایبندیمان هم ناخواسته بیشتر میشود و دشمن به این فکر میکند که اگر به یکی از متحدانمان حمله کند، بالاخره برای حفظ اعتبار خود هم شده باشد کنار نمینشینیم و کاری میکنیم؛ حتی اگر برخلاف میلمان باشد.
اما واقعیت این است که کشورها بر خلاف میلشان کاری نمیکنند حتی اگر قول داده باشند. برای همین هم تقریبا همهی کشورهایی که تاکنون پیمان دفاعی امضا کردهاند، ماده و تبصرهای هرچند مبهم در متن پیمان میگذارند که به وقتش اگر لازم شد بتوانند بدون نقض پیمان از تعهدات شانه خالی کنند. به عنوان مثال، پیمان ناتو به کشورهای عضو اجازه میدهد که کاری را که صلاح و لازم میدانند و بر اساس رویههای قانونی داخلیشان هم هست در دفاع از همپیمان انجام دهند و لزوما آنهم نباید در دفاع از کشور همپیمان وارد جنگ شوند. در خلال بحران سوریه، حملات محدودی به خاک ترکیه شد. ترکیه، که عضو ناتو است، به صورت رسمی تلاش کرد تا اعضای این پیمان را ترغیب کند تا درگیر جنگ در سوریه شوند، اما موفق نشد.
استقرار نیروهای طعمه:
ابزار نوع سوم استقرار گروههای کوچکی از نیروهای نظامی در کشورهای متحد است؛ نیروهایی که فینفسه تهدید کننده نیستند، اما حضورشان حکم تله و طعمه را برای دشمن دارد. اگر اتفاقی برایشان بیافتد، زمامداران کشور میتوانند بگویند که دیگر دستهشان بسته است و چارهای ندارند جز این که درگیر معرکه شوند. مثلا در صورت حملهی دشمن، ممکن است این نیروها کشته یا اسیر شوند، و بدین ترتیب افکار عمومی کشور جریحهدار شود و خواهان انتقام باشد و یا زمامداران کشور احساس کنند که برای حفظ آبروی ملی کشور باید مداخله کنند و وارد جنگ شوند. تحلیل شلینگ این بود که حضور واحدهای نظامی کمشمار آمریکایی در برلین غربی در دوران جنگ سرد حکم همین تله و طعمه را دارد. بسیاری از کشورهای اروپای شرقی نیز هماکنون از ترس تعدی روسیه از حضور تعدادی از نیروهای آمریکایی در خاک خود استقبال کردهاند.
اما چنان که ریتر نشان میدهد، حجم این نیروها و پایگاههای نظامی در حدی نیست که توازن محلی قوا را تغییر دهد و در صورت بروز یک جنگ بتواند جلوی پیشروی و موفقیت سریع کشور متخاصم را بگیرد. و اتفاقا موارد متعددی در تاریخ وجود دارد که در خلال تنشهای منطقهای و بینالمللی این نیروهای به ظاهر طعمه هم آسیب دیدهاند اما با این حال آمریکا از درگیر شدن یک جنگ انتقامی پرهیز کرده است.
رهبران بیکله:
ابزار نوع چهارم، بیعقل نشاندادن خود، یا «نظریهی رهبر دیوانه» است. رویکرد چانهزنی اساساً بر این فرض استوار است که هر دو بازیگری که مذاکره و چانهزنی میکنند هم خودشان منطقی هستند و هم طرف مقابل را عاقل و منطقی فرض میکنند: این همان چیزی است که باعث میشود تهدیدهای منجر به انتحار باورپذیر نباشند. اما اگر رهبری دیوانهبازی درآورد و دشمن را بهغیرمنطقی بودن خود متقاعد کند، چه؟ در این صورت ممکن است تهدیدهای انتحاری او باورپذیر شوند. شلینگ اینجا بیشتر چنین امکانی را به صورت فرضی مطرح میکرد ولی در سالهای بعد رهبرانی نظیر نیکسون و پوتین تلاش کردند تا چنین تصویری از خود به جهان القا کنند.
ریتر در اینجا نیز نشان میدهد که رهبران کشورها میتوانند ادای دیوانهبازی را درآورند، اما همه میدانند که همین زمامداران به ظاهر دیوانه هم اگر کار به جاهای باریک برسد از منطق تبعیت خواهند کرد.
ماشینهای بیمهار:
ابزار نوع پنجم خودکارکردن اجرای تهدیدها است. خیلی از کشورها تهدید به مقابله به مثل میکنند، اما این تهدیدها در عمل قابل اعتماد نیستند چون رهبران در مقام آدمهای عادی اغلب اوقات از دستزدن به کاری که موجب وارد شدن خسارت عظیم به کشور و مردم خودشان شود، یا به کشتار گسترده غیرنظامیان دشمن بینجامد، پرهیز میکنند. اما اگر تصمیم اجرای تهدید مقابله بهمثل را از دست آدمها بگیریم و به دستگاهها و مثلاً کامپیوترهای خودسر بسپریم چه؟ شلینگ فکر میکرد که شاید چنین کاری بتواند تعهد به انجام مقابله بهمثلی شدید را معتبرتر کند.
این همان فکری است که کوبریک پس از مشورت با شلینگ آن را در فیلم دکتر استرنجلاو هجو کرده است. چنان که ریتر در کتابش مینویسد، هیچ کشوری در تاریخ نبوده که اختیار تصمیمهای سرنوشتساز مرگ و زندگی را به دست یک عامل غیرانسانی سپرده باشد.
کشورها دست خودشان را نمیبندند
تجربههای متعدد سیاست خارجی اما نشان میدهند که «تهدیدهای دستبسته» نه کارسازند و نه باورپذیر. دن ریتر با پژوهشی تجربی و با بررسی وضعیتهای بحرانی مخاصمه بین کشورها پس از جنگ جهانی دوم (۱۹۴۵ به بعد) دریافته است که سیاستمداران در عمل علاقهای به عمل به تهدیدهای دستبسته ندارند. برعکس ترجیح میدهند دستشان برای اتخاذ تصمیمهای لازم در هر لحظهای باز باشد و بهدست خود آزادی عملشان را از میان نمیبرند.
ریتر در کتابش نشان میدهد که ابزارهای مختلف بستن دست که برشمردیم، در عمل هرگز اجرا نمیشوند، یعنی دولتها فقط ممکن است ظاهراً وانمود کنند و دست خود را ببندند و اختیار خود را سلب کنند، نه واقعاً.
بررسیهای تاریخی ریتر نشان داده است که دولتها گاهی دشمن را تهدید میکنند، گاهی سربازانشان را بسیج میکنند و گاه نیروهای کوچکی را در نزدیکی دشمن مستقر میکنند، اما این کارها را معمولاً بهنحوی انجام دادهاند که مطمئن باشند ناخواسته خطر جنگ را تشدید نمیکند.
همچنین دولتها انجام تعهداتشان را خودکار نمیکنند و اجرایش را به کامپیوترهایی مصون از دخالت آدمی نمیسپرند، و همچنین برای نمایش تهدیدآمیز دیوانهبودن رهبرشان، رهبری واقعاً دیوانه را به قدرت نمیرسانند: اگر هم این کارها را بکنند بهگونهای انجام میدهند که واقعاً دست خود را نبندد.
دولتها پیمانهای اتحاد منعقد میکنند، اما نه بهنحوی که دستشان را ببندد، و همیشه بندهای مبهمی در این پیمانها میگنجانند که به امضاکنندگان اجازه میدهد بدون نقض معاهده، زیر بار جنگهایی که ممکن است متحدشان درگیرش شوند، نروند. خلاصه اینکه بستن دستها در ظاهر، واقعاً بهمعنی دستبستهشدن دولتها نیست.
ریتر البته در همان ابتدا به خواننده یادآور میشود که کتابش در پی گفتن دو چیز نیست. اول اینکه نمیخواهد بگوید همهی ابزارهای بستن دست نمیتوانند کار کنند. برعکس، دستکم برخی از ابزارهای بستن دست اگر خوب اجرا شوند، نقض تعهد را غیرممکن یا پرهزینه میکنند و دولتها از چنین ابزارهایی استفاده میکنند. با این حال باز هم بعید است که برخی از راهبردهای بستن دست کارآمد باشند؛ و این دقیقاً به دلیل این است که باورپذیر نمیشوند. مثلاً بعید است که دولتها تظاهرات رهبر یک دولت متخاصم که خود را جسور و بیکله جلوه میدهد باور کنند، و به همین ترتیب بعید است باور کنند که مرگ گروه کوچکی از نیروها ممکن است به انتقامهای ویرانگر بینجامد.
به همین ترتیب اگرچه ریتر در کتابش با اتکا بهتجربههای تاریخی نشان میدهد که دولتها و رهبرانشان اغلب از سیاست دستهای بسته دوری میکنند، اما نمیگوید که دولتها و رهبران مطلقاً از سیاست دستهای بسته استفاده نکردهاند و نمیکنند. حرف ریتر در کتابش این است که دولتها و رهبرانشان فقط در شرایطی تصمیم به توسل به سیاست دستهای بسته میگیرند که بتوانند آن را بهنحوی سنجیده بهپیش ببرند و دست خود را بیش از آنچه که ضروری میدانند، نمیبندند و امکان انعطافپذیری را بهطور مطلق از خود سلب نمیکنند تا در صورت لزوم بتوانند از جنگی که درست نمیدانند دوری کنند. وقتی کشورها هم انگیزه داشته باشند تا از جنگ پرهیز کنند و هم ابزارهای کافی برای پرهیز از جنگ داشته باشند، لاجرم تصمیمهای منعطفی میگیرند و دست خودشان را هم باز میگذارند تا ناخواسته درگیر جنگ نشوند.
ریتر همچنین نمیگوید که بازیگران سیاست دولتی لزوماً در حوزههایی غیر از تعهدات مربوط به جنگ با دولتهای خارجی، یعنی حوزههایی مانند تدوین قانون اساسی یا تدوین قوانین کیفری و برخورد با مخالفان داخلی هم انعطافپذیری را ترجیح میدهند. فرق سیاست داخلی با سیاست خارجی در تفاوتی است که دولتها میان پیامدهای برخورد با مخالفان و خطر جنگهای خارجی میبینند.