از زمان آغاز جنگ مشترک آمریکا و اسرائیل علیه ایران، دونالد ترامپ مجموعهای از بهانههای متغیر و اغلب متناقض را برای توجیه این کارزار نظامی ارائه داده است؛ از مهار برنامه هستهای ایران گرفته تا تغییر نظم سیاسی آن. در غیاب یک استراتژی منسجم، دولت آمریکا بهسرعت به رویکردی آشنا اما عمیقاً مسئلهدار گرایش پیدا کرده است: مطالبهی «تسلیم کامل و بیقید و شرط» (uncondtional surrender). اما آیا هیچوقت آمریکا در تاریخ جنگهایش توانسته به چنین خواستهای برسد؟
رضا اکبری، پژوهشگر تاریخ در دانشگاه آمریکن در واشینگتندیسی، در مقالهی خود نشان میدهد که خواستهی آمریکا برای «تسلیم بیقید و شرط»، مبتنی بر تصوراتی اشتباه از تاریخ جنگهای این کشور و نتایج آنها است. برخلاف تصور رایج، اصرار آمریکا به «تسلیم بیقید و شرط» اغلب نهتنها به پایان قاطع و منظم جنگها منجر نشده، بلکه بیشتر باعث طولانیتر شدن درگیری، تشدید مقاومت، و دستاوردهایی بهمراتب مبهمتر از آنچیزی است که روایتهای رایج از پیروزی ارائه میدهند.
در بخش بزرگی از قرن بیستم و بیستویکم، درخواست برای تسلیم کامل دشمن در فرهنگ سیاسی آمریکا از قدرت نمادین عظیمی برخوردار بوده است. «تسلیم بیقید و شرط» جایگاهی مرکزی در تصور آمریکاییها از جنگ دارد، چرا که وعدهی یک پیروزی کامل و از نظر اخلاقی بیابهام را میدهد. این مفهوم صحنههای آشنایی را تداعی میکند که عمدتاً از خاطرهی جنگ جهانی دوم الهام گرفته شدهاند: افسران آلمانی که در برابر ژنرالهای متفقین اسناد تسلیم را امضا میکنند؛ هیئت ژاپنی که بر عرشه ناو یواساس میزوری شکست را اعلام میکند؛ خیل جمعیتی که در محوطهی تایمز اسکوئر نیویورک از شادی به وجد میآیند؛ رژهها و پرچمهای برافراشته برای استقبال از سربازان پیروز که به خانه بازمیگردند؛ و ملوانانی که در اوج شادی بهطور خودجوش رهگذران را در آغوش گرفته و میبوسند.
در حافظهی ملی آمریکا، این تصاویر یک روایت منظم و یکپارچه را شکل میدهند: «نیروهای خیر» از سر ضرورت وارد جنگ میشوند، دشمن در میدان نبرد بهطور قاطع شکست میخورد، «ارتشهای شر» چارهای جز اعلام تسلیم کامل ندارند، و صلح دوباره برقرار میشود.
نکتهی مهم این است که در این روایت تسلیم دشمن پایان ماجرا نیست. این روایت، در قویترین شکل خود، به تحولی بزرگ منجر میشود که در آن جامعهی شکستخورده نهتنها شکست خود را میپذیرند، بلکه آزاد میشود، در قالب الگوی آمریکایی بازسازی میشود و به یک دموکراسی باثبات و شکوفا تبدیل میگردد.
بر اساس این سناریوی رهاییبخش، گذار بهصورت دقیق و حسابشده پیش میرود، رژیم پیشین بهطور کامل کنار زده میشود، رهبران بیاعتبار آن یا مجازات میشوند یا به حاشیه میروند، و یک نظام سیاسی جدید با سرعت و مشروعیتی چشمگیر شکل میگیرد. در نظام جدید، نهادها بازسازی میشوند، زندگی مدنی احیا میگردد، و مخالفان سیاسی داخلی اختلافات خود را کنار گذاشته و حول یک پروژه مشترک دموکراتیک متحد میشوند. اما همانطور که تاریخ نشان داده، واقعیت بهمراتب پیچیدهتر از این روایت عامهپسند است.
اکبری مینویسد، اگر هنگام تحلیل از دستاوردهای نظامی در میدان نبرد فراتر برویم و به پیامدهای پس از جنگ بپردازیم، نتایج جنگ متفاوت به نظر میرسد. حتی قاطعترین پیروزیهای نظامی نیز بهندرت به شکست مطلق پیکرهی سیاسی یک کشور، نهادهای بوروکراتیک آن، یا بنیانهای ایدئولوژیک زیربناییاش منجر شدهاند.
برعکس، همهی اینها معمولاً به نوعی پس از جنگ دوام میآورند، سازگار میشوند و خود را بهگونهای بازسازی میکنند که تطابقی با قطعیت مطالبهی «تسلیم بیقید و شرط» ندارد. تصمیمگیریهای مبهم، نتایج مورد مناقشه، مصالحههای سیاسی، بنبستها، توافقهای مذاکرهشده، اشغال خارجی، ضدانقلابها، آشوب سیاسی و جنگهای داخلی، همگی پیامدهای یک پیروزی نظامی حداکثری را پیچیدهتر میکنند.
در بهترین حالت، مطالبهی «تسلیم بیقید و شرط»، واقعیت آشفته و پیچیدهی نظم جدید را بیش از حد سادهسازی میکند، و در بدترین حالت، هزینههای انسانی و مادی درگیری را افزایش میدهد.
به درازا کشیدن جنگ در آلمان و محدودیتهای پیروزی
بخش بزرگی از افسانهسازی پیرامون «تسلیم بیقید و شرط» در تفکر راهبردی آمریکا از شکست آلمان نازی و امپراتوری ژاپن در پایان جنگ جهانی دوم (۱۹۳۹–۱۹۴۵) سرچشمه میگیرد. این رویدادها در حافظهی ملی آمریکا جایگاهی مرکزی دارند. روایت غالب، که بارها از خلال بیشمار کتابها، مقالهها، فیلمهای عامهپسند، سریالهای تلویزیونی، نمایشگاههای موزهای، یادمانها، بازیهای ویدئویی و آثار ادبی بازگو شده، چنین است که ایالات متحده و متحدانش با بهکارگیری نیروی نظامی قاطع، آلمان و ژاپن را درهم شکستند و آنها را به تسلیم کامل و بیقید و شرط در مه و اوت ۱۹۴۵ وادار کردند.
با این حال، پژوهشهای متعدد از سوی تاریخنگاران برجسته تصویری بسیار پیچیدهتر و چندلایهتر ارائه میدهند؛ تصویری که نشان میدهد پایان جنگ نهتنها حاصل پیروزیهای میدانی، بلکه نتیجهی مجموعهای از عوامل همپوشان، از جمله دیپلماسی، محاسبات سیاسی داخلی، منافع متعارض متحدان، و دیگر اقتضائات تاریخی بوده است.
دکترین «تسلیم بیقید و شرط» نخستین بار در کنفرانس کازابلانکا در ژانویه ۱۹۴۳ بهعنوان سیاست رسمی متفقین مطرح شد؛ جایی که اعلام شد چیزی کمتر از تسلیم کامل از «قدرتهای محور» پذیرفته نخواهد شد. بیانیهی این کنفرانس با ظاهری اخلاقی چیده شد و تأکید داشت که دولتهای متفق قصد آسیب رساندن به مردم عادی آلمان یا ژاپن را ندارند، در حالی که برای «رهبران گناهکار و وحشی» آنها مجازات در نظر گرفته شده بود. مردم کشورهای شکستخورده در نهایت دوباره به خودگردانی بازخواهند گشت و «حقوق مقدس» خود را بازیابی خواهند کرد. فرانکلین روزولت، رییسجمهور وقت آمریکا، حتی لحنی سختگیرانهتر داشت؛ او تصریح کرد که هدفش «نابودی کامل و بیرحمانه سازوکارهایی» است که از طریق آنها «قدرتهای محور» حاکمیت خود را تثبیت کرده بودند. برای روشنتر کردن روح این سیاست، روزولت از ژنرال یولیسیس اس. گرانت یاد کرد، یکی از فرماندگان نیروهای ارتش ایالتهای شمالی که در زمان جنگ داخلی آمریکا از او با لقب «تسلیم بیقید و شرط» یاد میشد. این لقب نمادی از ارادهی راسخ او در زمان جنگ داخلی آمریکا بود.
بیانیهی کنفرانس کازابلانکا در عمل صرفاً به تحکیم موضع آلمان انجامید. دستگاه تبلیغاتی نازی بهطور کامل فعال شد و از دوگانهی بقا یا نابودی بدون هیچ گزینهی میانی سود برد تا ضرورت جنگ تمامعیار را القا کند. هیتلر و وزیر تبلیغات، یوزف گوبلز، با توسل به این اعلامیه استدلال کردند که قدرتهای متفق نهتنها قصد نابودی رژیم را دارند، بلکه به دنبال نابودی کل ملت، نهادهای دولتی آن، و هر کسی هستند که با رایش سوم مرتبط است. بنا بر این استدلال، هر چیزی جز تلاش برای یک جنگ تمامعیار بیفایده بود، زیرا آلمانیها ممکن بود با اعدامهای گسترده بهدست متفقین پیروز روبهرو شوند. پس تنها راه باقیمانده، جنگیدن تا آخرین نفس بود.
پس از شکست آلمان، سیاست «نازیزدایی» به اجرا درآمد. هزاران مقام و افسر بهدلیل نقششان در جنایات نازی محاکمه، اعدام یا زندانی شدند. با این حال، آنچه در عمل در آلمان پس از جنگ و تحت اشغال متفقین اتفاق افتاد، فاصله زیادی با گسست مطلقی داشت که در سیاست «تسلیم بیقید و شرط» القا میشد.
در بسیاری از حوزهها، سازوکار اداری دوران آلمان نازی حفظ شد و بخشهایی از ساختار نظامی پیشین بهسرعت در همکاری با مقامات متفقین به کار گرفته شد. به بیان دیگر، آنچه رخ داد تسلیم بود، اما بلافاصله با مذاکره، سازگاری و تطبیق با شرایط و مصالحه همراه شد و نه نابودی کامل و بیقید و شرط زیرساختهای اجتماعی، سیاسی و اداری یک ملت شکستخورده.
مقاومت طولانیمدت ژاپن و تداوم ساختارها
نگاهی به جبههی اقیانوس آرام در جنگ نیز داستانی مشابه را نشان میدهد. تردیدی نیست که ژاپن تا تابستان ۱۹۴۵ عملاً شکست خورده بود. نیروی دریایی آن تقریباً نابود شده بود، تحت محاصرهی دریایی قرار داشت، و بمباران آتشزای بیوقفهی آمریکا نزدیک به ۶۰ درصد از مناطق شهری را ویران کرده بود. بیش از ۱۸۷هزار غیرنظامی ژاپنی کشته شدند و ۹میلیون نفر بیخانمان شدند.
با این حال، شکست در معنای نظامی به تسلیم فوری منجر نشد. در بدنهی نخبگان حاکم ژاپن، جناحی قدرتمند همچنان به ادامهی جنگ، دفاع از جزایر اصلی، حفظ نهاد امپراتوری، تضمین امنیت امپراتور، و پاسبانی از شرافت ملی حتی در شرایط احتمالی بسیار نامساعد متعهد بود. به نظر میرسد که همانند آلمان، اصرار متفقین بر «تسلیم بیقید و شرط» همراه با امتناع از روشن کردن سرنوشت امپراتور، این عزم را تقویت میکرد. برعکس، در عمل این خواسته امکان مذاکره و مصالحه را محدودتر کرد و به تقویت کسانی انجامید که استدلال میکردند تسلیم چیزی جز تحقیر و ناامنی به همراه ندارد.
مصالحهی سیاسی تقریباً بلافاصله پس از تسلیم ژاپن آغاز شد. در داخل ایالات متحده، برخی مقامات مدتها امپراتور هیروهیتو را مسئول حمله به پرل هاربر و ویرانی گستردهتر در صحنه اقیانوس آرام میدانستند. با این حال، تنها یک روز پس از تسلیم ژاپن، صداهای تأثیرگذار در واشینگتن، حفظ امپراتور را ضروری تلقی کردند. آنها استدلال میکردند که حفظ نهاد امپراتوری به گذار منظم کمک میکند و خطر مقاومت طولانیمدت یا شورش را کاهش میدهد.
بدین ترتیب، اشغال هفتسالهی ژاپن (۱۹۴۵–۱۹۵۲) ماهیتی ترکیبی به خود گرفت. در حالی که ساختار نظامی ژاپن با دقت برچیده شد، ادارهی کشور تا حد زیادی از طریق حفظ ساختارهای اداری و بوروکراتیک موجود پیش رفت. بسیاری از ساختارها بهجای حذف کامل، با شرایط جدید تطبیق داده شدند. نتیجه، وضعیتی بود که با لفاظیها و ادعاهای تحول کامل ژاپن سازگاری چندانی نداشت.
مورد ژاپن نشان میدهد که حتی قاطعترین پیروزیها تا چه اندازه به تداوم نظم قدیم وابستهاند؛ پیروزی وابسته به استمرار هرچند گزینشیِ نهادهای سیاسی و اجتماعی که بتوانند پس از جنگ، نظم کشور شکستخورده و اشغال شده را حفظ کنند.
اکبری مینویسد، ایالات متحده در طول تاریخ طولانی مداخلات نظامی خود، بارها از زبان «تسلیم بیقید و شرط» استفاده کرده و گاه به پیروزیهای قاطع در میدان نبرد نظامی دست یافته است. با این حال، این پیروزیهای نظامی بهندرت آن قطعیتی را که وعده میدادند به همراه آوردهاند.
در عوض، اغلب با پیامدهای ناشی از فروپاشی یک ساختار سیاسی و اداری کارآمد در کشور شکستخورده همراه بودهاند؛ وضعیتی که به بیثباتی و شکلگیری فضاهای بدون حاکمیت انجامیده است. این الگو با چنان نظمی تکرار شده که اکنون بهوضوح قابل مشاهده است؛ هم در درگیریهای قدیمیتر، هم در نمونههای جدیدتری همچون ویتنام، عراق و افغانستان.
خاستگاه افسانهی «تسلیم بیقید و شرط»
اسطورههای ملی بهصورت کامل و آماده به ارث نمیرسند، بلکه در گذر زمان پالایش مییابند، سادهسازی میشوند و بارها و بارها تکرار میگردند تا جایی که سیاستگذاران و افکار عمومی آنها را بهعنوان حقیقتی بیچونوچرا میپذیرند. هرچند ممکن است به واقعیت تاریخی اشاره داشته باشند، اما بهندرت بازتابدهندهی حقایق تثبیتشده تاریخیاند. در عوض، آنها روایتهایی ساختگی هستند که تحت تأثیر نیازهای زمان حال شکل گرفتهاند و گاه توسط نخبگان سیاسی برای توجیه سیاستها به کار گرفته میشوند.
این همان الگویی بود که روزولت — آگاهانه یا ناآگاهانه — زمانی که به نام ژنرال یولیسیس گرانت ملقب به «تسلیم بیقید و شرط» اشاره کرد، از آن بهره گرفت. با این حال، این بازتصویرسازی از ژنرال گرانت بهعنوان فردی سازشناپذیر، بیش از آنکه بر واقعیت استوار باشد، ساخته و پرداختهی یک روایت سادهشده و اسطورهای بود که در حافظه جمعی شکل گرفته بود.
طبق روایت مشهور، در ۱۶ فوریه ۱۸۶۲، ژنرال سیمون باکنر، یکی از فرماندهان ارتش ایالتهای جنوبی موسوم به «کنفدراسیون»، قلعهی دونلسون را به ژنرال گرانت تسلیم کرد؛ رویدادی که بهعنوان نخستین پیروزی بزرگ ایالتهای شمالی در جنگ داخلی آمریکا جشن گرفته شد. هنگامی که باکنر تلاش کرد دربارهی شرایط پذیرش شکست مذاکره کند، گرانت پاسخ داد: «هیچ شرطی جز تسلیم فوری و بیقید و شرط پذیرفته نخواهد شد.»
در پی این اقدام، رئیسجمهور لینکلن برای قدردانی، گرانت را به درجهی سرلشکری داوطلبان ارتقا داد و او لقب «تسلیم بیقید و شرط» را به دست آورد. این روایت سادهسازی شده، اساس برداشت آمریکا از جنگ است و این تصور را تقویت کرده که درگیریها باید تنها زمانی پایان یابند که دشمن کاملاً و بدون هیچ مصالحهای شکست بخورد.
با این حال، اسناد تاریخی بار دیگر داستانی کاملاً متفاوت درباره رویکرد گرانت و دلایل موفقیتهای او ارائه میدهند.گرانـت واقعاً از باکنر «تسلیم بیقید و شرط» خواست، اما این بدان معنا نیست که دقیقاً همان را دریافت کرد.
شرایط واقعی تسلیم همچنان شامل ترتیبات عملی بود. پس از دو روز مذاکره، سربازان کنفدراسیون اجازه یافتند وسایل شخصی خود را نگه دارند. برای آنها جیره غذایی فراهم شد و افسران ارشد فرماندهی توانستند نیروهای خود را حفظ کنند. اما حتی این رویکرد نیز به یک راهبرد ثابت برای پیروزی تبدیل نشد.
گرانت از سر دوستی شخصاً به باکنر پول پیشنهاد داد. بهخوبی مستند شده است که ژنرال گرانت اغلب با نیروهای معارض مذاکره میکرد و حتی شرایط سخاوتمندانهای برای تسلیم پیشنهاد میداد. در عمل، بیشتر تسلیمهای دوران جنگ داخلی آمریکا با مذاکره همراه بودند.
مهمتر از همه، ژنرال گرانت هرگز برای پایان دادن به جنگ، تسلیم بیقید و شرط کل کنفدراسیون را مطالبه نکرد. با وجود آنکه شواهد تاریخی چندانی برای موفقیت راهبرد «تسلیم بیقید و شرط» در دوران جنگ وجود ندارد، همچنان سیاستمداران آمریکا در گفتار خود به دنبال نمایش به زانودرآوردن دشمن و یک پیروزی تمامعیار هستند.
چرا این افسانهی عامهپسند اینچنین دوام آورده است؟ اکبری در مقالهی خود به چند عامل همپوشان اشاره میکند. رؤسایجمهور و رهبران سیاسی آمریکا مدتهاست تلاش میکنند که دشمن را غیرانسانی جلوه دهند، وعده «پاکسازی جهان از بدکاران» را بدهند، و خود آمریکا را بهعنوان سنگر خیر و آزادی ارائه کنند. این دوگانهسازی خیر در برابر شر، پایانی را میطلبد که از وضوح اخلاقی بیچونوچرا برخوردار باشد؛ پایانی که ظاهراً تنها از طریق نابودی کامل «شر» قابل دستیابی است.
پیروزی کامل همچنین به افکار عمومی آمریکا اطمینان میدهد که فداکاریهای انجامشده موجه بودهاند و همه دشمنان کنونی و آینده دیگر جرات نخواهند داشت تا «نیروهای خیر» را به چالش بکشند. با این حال، چنانکه اکبری در مقالهی خود توضیح میدهد، این ساختار عمدتاً در سطح نمایشی و شعارپردازی باقی میماند.
بهجرات میتوان گفت هرچقدر هم که نابودی نیروهای دشمن در حین نبرد نظامی چشمگیر بهنظر بیاید، هیچ جنگی هرگز بدون مصالحه، امتیازدهی و مذاکره به پایان نرسیده است. جنگها ممکن است با ادعاهای بزرگ و وعدههای پیروزی قاطع آغاز شوند، اما تقریباً همیشه از طریق فرآیندهایی آرامتر و بهمراتب کمدراماتیکتر به پایان میرسند؛ جایی که فاتحان و دشمنان خسته با محدودیتهای قدرت خود مواجه میشوند.
از این منظر، وعدهی «تسلیم بیقید و شرط» بیش از آنکه توصیفی واقعگرایانه از چگونگی پایان جنگها باشد، بهعنوان زبانی سیاسی عمل کرده است؛ زبانی برای ایجاد رضایت عمومی، حفظ روحیه، و توجیه هزینههای عظیم انسانی و مادی.
در نهایت، کدام سرباز یا شهروند حاضر است خون، عرق و اشک خود را برای شعار یک سیاستمدار درباره «مماشات ناگزیر در آینده» بدهد، نه وعده «نابودی کامل دشمن»؟
تاریخ بارها نشان داده که حالت نخست به واقعیت پایان جنگها نزدیکتر است، اما این دومی است که تخیل را برمیانگیزد، ارادهی جنگیدن را حفظ میکند و به فداکاریهای هولناک معنا میبخشد. چنانکه اکبری در پایان نتیجه میگیرد: «تاریخ بارها و بارها حقیقتی تلخ را یادآور شده است: جنگها محدودیتهای جدی دارند، و جستوجوی پیروزی کامل بهندرت — و شاید هرگز — به نتایجی روشن، سریع و قطعی منجر میشود.»