لوکاس هوبر، دیوید-الیاس کونسْتله و کوین روتر:

چرا حقیقت لابه‌لای بحث‌های سیاسی گم می‌شود؟

لوکاس هوبر، دیوید-الیاس کونسْتله و کوین روتر:

چرا حقیقت لابه‌لای بحث‌های سیاسی گم می‌شود؟

لوکاس هوبر استاد علوم شناختی در دانشگاه بِرن در سوئیس است. دیوید-الیاس کونسْتله، استاد علوم کامپیوتر در دانشگاه توبینگن آلمان است. کوین روتر، استاد فلسفه در دانشگاه گوتنبرگ سوئد است. این گزارش مختصری است از منابع زیر:

Huber, Lukas S., David-Elias Künstle, and Kevin Reuter. “Tracing Truth through Conceptual Scaling.” Cognition 266 (2026)

Huber, Lukas S., David-Elias Künstle, and Kevin Reuter. “Why It’s So Hard to Agree on What Counts As True?” Psyche, 27 April 2026

بسیاری از بحث‌های شخصی و سیاسی امروز حل‌نشدنی به‌نظر می‌رسند؛  احساس می‌کنیم بحث بدون این‌که به نتیجه برسد فرسایشی شده و به مشاجره و سرخوردگی ختم می‌شود. بسیاری مواقع به دلیل کمبود اطلاعات یا کمبود شواهد قانع‌کننده نیست که بحث بی‌نتیجه می‌ماند، مشکل اینجاست که دو طرف بحث برداشت‌های متفاوتی از مفهوم حقیقت دارند. مثلا فرض کنید شما با فردی بحث می‌کنید که فکر می‌کند عمر سیاره‌ی زمین تنها ده‌هزار سال است ؛ انبوهی از شواهد تجربی خلاف این ادعا را نشان می‌دهند، اما هر چه هم این شواهد را نشان دهید در موضع او تغییری حاصل نمی‌شود. چرا؟ چون برداشت او از این که چه چیزی «حقیقت» باید فرض شود با شما فرق می‌کند.

گاه احساس می‌کنیم در زمانه‌ی غریبی زندگی می‌کنیم که حقیقت بیش‌از‌پیش گریزان و دست‌نیافتنی تلقی می‌شود. بسیاری رواج این باورها را نشانه‌ای از عصر پساحقیقت می‌دانند، عصری که در آن حقیقت به امری مبهم و متغیر بدیل شده است. اما برداشت‌های عمومی از این که حقیقت چیست هرگز ثابت نبوده‌اند. این برداشت‌ها در طول زمان به‌طور چشمگیری دگرگون شده‌اند و امروز نیز خود را با زمینه‌های فرهنگی و فکریِ در حال تغییرِ عصر ما سازگار کرده‌اند.

لوکاس هوبر، استاد علوم شناختی در دانشگاه بِرن در سوئیس، دیویدالیاس کونسْتله، پژوهشگر علوم کامپیوتر و هوش مصنوعی در دانشگاه توبینگن آلمان، و کوین روتر، استاد فلسفه‌ی زبان در دانشگاه گوتنبرگ سوئد، در پژوهش مشترکی به این می‌پردازند که افراد مفهوم حقیقت را چگونه درک می‌کنند. پژوهش آن‌ها نه‌تنها نشان می‌دهد که برداشت‌های عامیانه و متنوعی از حقیقت وجود دارد، بلکه الگوهای قابل‌شناسایی‌ای را نیز آشکار می‌کند که تحت تأثیر نحوه‌ی به‌کارگیری مفاهیم مرتبط با حقیقت شکل گرفته‌اند.

تعریف‌های مختلف از حقیقت

تصور کنید دو دوست، النا و لئو، در راه رفتن به یک مهمانی هستند. لئو از النا می‌پرسد که آیا سوفی هم به مهمانی آمده است. النا پاسخ می‌دهد: «بله، او در مهمانی است»، چون سوفی قبلاً به او گفته بود که آنجا خواهد بود. اما وقتی آن‌ها می‌رسند، سوفی در مهمانی نیست؛ او برنامه‌اش را تغییر داده بود.

حالا از خودتان بپرسید: آیا پاسخ النا درست بود یا غلط؟

هوبر و دو همکارش این سؤال را از ۲۰۰ نفر پرسیدند و پاسخ یکسانی دریافت نکردند. بسیاری از مردم پاسخ النا را درست می‌دانند، چون او چیزی را بیان کرده که واقعاً باور داشته حقیقت دارد؛ در حالی که بسیاری دیگر آن را نادرست می‌دانند، چون آنچه او گفت با واقعیت بیرونی مطابقت نداشت. این اختلاف‌نظر ارتباط چندانی با آنچه واقعاً در داستان رخ داده ندارد. همه بر سر واقعیت‌های داستان توافق دارند. در عوض، این اختلاف نشان می‌دهد که مردم درباره‌ی خودِ مفهوم حقیقت (Truth) بسیار متفاوت فکر می‌کنند؛  این دقیقاً چیزی است که هوبر و دو همکارش در پژوهش‌ خود بررسی کرده‌اند، به این امید که بتوانند به درک بهتر اختلاف‌نظرها و بحث‌ها کمک کنند.

صدها سال است که حتی میان فیلسوفان و متفکران هم توافقی در تعریف حقیقت وجود نداشته است. متفکرانی از توماس آکویناس گرفته تا لودویگ ویتگنشتاین و آلفرد تارسکی و همچنین فیلسوفان معاصری مانند هیلاری پاتنم و ماریا باقرامیان، مدت‌هاست درباره‌ی ماهیت حقیقت اختلاف‌نظر داشته‌اند.

یکی از دیدگاه‌های رایج، حقیقت را به واقعیت (Fact) و امور واقعی پیوند می‌دهد. براساس این دیدگاه که نظریهی مطابقت(correspondence theory) نام دارد و فیسلوفانی چون توماس آکویناس و آلفرد تارسکی از آن دفاع کرده‌اند، یک گزاره زمانی درست است که با واقعیت آن‌گونه که واقعاً هست مطابقت داشته باشد. گفتنِ «سوفی در مهمانی است» تنها زمانی درست است که سوفی واقعاً در مهمانی باشد. بسیاری از دانشمندان و روزنامه‌نگاران به طور ضمنی چنین برداشتی از حقیقت دارند.

با این حال، فیلسوفان دیگر اشاره کرده‌اند که حقیقت می‌تواند به شیوه‌های متفاوتی نیز فهمیده شود. بر اساس نظریهی انسجام(coherence theory)، یک ادعا زمانی درست است که درون شبکه‌ای گسترده‌تر از باورها جای بگیرد و با آن‌ها سازگار باشد. اگر النا دلایل خوبی برای انتظار حضور سوفی در مهمانی داشته باشد و بتواند حرف خود را توجیه کند، در چارچوب نظریه‌ی انسجام، گفته‌ی او «درست»  محسوب می‌شود، حتی اگر واقعیت مطابق انتظار پیش نرود.

از منظر اجتماعی و بین‌فردی نیز حقیقت اغلب با صداقت و اصالت (authenticity) گره خورده است . براین‌اساس، اینکه گفته‌ی کسی را «درست» (true) بنامیم، یعنی او صادق و بی‌ریا بوده است. ما جملاتی مانند «دروغ نگو و حقیقت را بگو»، «او نیت‌های صادقانه‌ای دارد» یا «او به قولش وفادار است» را به کار می‌بریم. در این معنا، حقیقت به معنای سخن گفتن آشکار و بدون فریب است.

این برداشت‌های متفاوت از حقیقت، هم بر گفت‌وگوهای روزمره و هم بر مباحث فلسفی تأثیر می‌گذارند. شاید همین تفاوت‌ها توضیح دهند که چرا برخی بحث‌ها بیهوده به نظر می‌رسند، چرا مناظره‌های سیاسی بی‌ هیچ نتیجه‌ای مدام تکرار می‌شوند، و چرا بعضی اختلاف‌نظرها هرگز به نقطه‌ی مشترکی نمی‌رسند.

جایگاه حقیقت در نقشه‌های مفهومی 

هوبر و دو همکارش تلاش کردند دریابند مفهوم حقیقت در ذهن مردم واقعاً چه شکلی دارد. پژوهش آن‌ها تفاوتی مهم با پژوهش‌های قبلی داشت: به جای اینکه از مردم بخواهند سناریوها را قضاوت کنند یا تعریف ارائه دهند، کاری که بسیاری از پژوهش‌های پیشین انجام داده‌اند، آن‌ها بررسی کردند که مردم حقیقت را تا چه اندازه شبیه مفاهیم دیگری می‌دانند که بازتاب‌دهنده‌ی سه برداشت‌ پیش‌گفته از حقیقت هستند: تطابق، انسجام و اصالت.

لحظه‌ای مکث کنید و از خود بپرسید: کدام‌یک به حقیقت نزدیک‌تر به نظر می‌رسد: «واقعیت» (fact) یا «صداقت» (honesty)؟ در اینجا پاسخ درست یا غلطی وجود ندارد؛ آنچه اهمیت دارد شهود شماست. با جمع‌آوری شمار زیادی از این قضاوت‌ها، این سه پژوهشگر توانستند برای هر شرکت‌کننده نقشه‌ای مفهومی ترسیم کنند که در آن رابطه‌ی حقیقت و مفاهیم نزدیک به آن فاصله‌های مختلفی داشت. فاصله‌ی میان مفاهیم در این نقشه‌ها نشان می‌دهد که یک فرد به طور شهودی آن‌ها را تا چه اندازه شبیه هم می‌بیند. اگر شما «واقعیت» را به حقیقت نزدیک‌تر از «صداقت» بدانید، نقشه‌ی مفهومی‌تان این را با قرار دادن واقعیت در نزدیکی حقیقت نشان خواهد داد.

بعد از بررسی این نقشه‌ها الگویی روشن پدیدار شد. برای کمی بیش از نیمی از شرکت‌کنندگان، حقیقت بیش از همه به واقعیت و امور واقعی نزدیک بود؛ یعنی همان دیدگاه مطابقت که در جهان علم و روزنامه‌نگاری رایج است. اما گروه بزرگی از شرکت‌کنندگان (حدود یک‌سوم) حقیقت را به صداقت و شفافیت نزدیک‌تر می‌دانستند؛ موضوعی که نشان می‌دهد نقشی که اصالت و صداقت در زندگی و تفکر روزمره دارند بسیار پررنگ‌تر از آن چیزی است که فیلسوفان یا پژوهشگران معمولاً تصور می‌کرده‌اند. تنها اقلیتی کوچک، حقیقت را بیش از همه با عقلانیت و توجیه منطقی مرتبط می‌دانستند؛ یعنی همان دیدگاه مبتنی بر انسجام. به بیان دیگر، وقتی مردم درباره‌ی حقیقت صحبت می‌کنند، همه منظور یکسانی ندارند، و تفاوت‌هایی که در داستان مهمانی مشاهده کردیم بازتاب الگوهای متفاوت زیربنایی در ساختار مفهوم حقیقت است.

اما این نقشه‌ها فقط نشان ندادند که هر فرد به کدام نظریه گرایش دارد. بلکه نقشه‌ها آشکار کردند که افراد تا چه اندازه برداشت خود از این که چه چیزی حقیقت است را بسته به شرایط مختلف جایی میان این سه نظریه قرار می‌دهند. در برخی نقشه‌ها، حقیقت بسیار نزدیک به یک نظریه‌ی خاص قرار داشت؛ نشانه‌ای از اینکه آن افراد ترجیح روشنی برای تنها یک شیوه‌ی خاص فهم حقیقت دارند. این افراد برداشتی نسبتاً تک‌انگارانه از حقیقت دارند و تنها یک تفسیر از این که چه چیزی «درست» است دارند. در بسیاری از نقشه‌های دیگر اما، حقیقت میان چند نظریه قرار می‌گرفت، که نشان می‌داد بیش از یک برداشت برای آن‌ افراد اهمیت دارد. چنین افرادی گرایش‌های کثرت‌گرایانه دارند و در زمینه‌ها و شرایط مختلف معیارهای متفاوتی را برای سنجش حقیقت به کار می‌برند. رایج‌ترین ترکیب، پیوند میان مطابقت و اصالت بود: برای این افراد، حقیقت باید هم با واقعیت سازگار باشد و هم صادقانه بیان شود.

یافته‌های هوبر و دو همکارش نشان می‌دهد که مردم در فهم خود از حقیقت تفاوت‌های زیادی دارند. این تفاوت‌ها فقط مربوط به این نیست که کدام نظریه بیشتر با درک آن‌ها هماهنگ است، بلکه به این هم مربوط می‌شود که این نظریه‌ها تا چه اندازه در شکل دادن به فهمشان از حقیقت نقش دارند.

برای اینکه بفهمیم آیا این تفاوت‌ها در درک حقیقت پیامدهایی هم دارند یا نه، بگذارید به همان مثال مهمانی برگردیم در آغاز این متن برگردیم. نقشه‌های مفهومی افراد به ما امکان می‌دهد پیش‌بینی کنیم که ماه‌ها بعد، وقتی دوباره آن مثال را برایشان مطرح می‌کنیم، چگونه گفته‌ی النا را ارزیابی خواهند کرد. شرکت‌کنندگانی که حقیقت را بیشتر به واقعیت و امور واقعی نزدیک می‌دانستند، احتمال بیشتری داشت که گفته النا را نادرست بدانند؛ در حالی که کسانی که حقیقت را به صداقت یا توجیه نزدیک‌تر می‌دیدند، بیشتر احتمال داشت گفته‌ی او را درست تلقی کنند.

در مجموع، این یافته‌ها راه تازه‌ای برای درک این مسئله به ما می‌دهند که چرا بسیاری از گفتگوهای شخصی و بحث‌های سیاسی به طرز عجیبی حل‌نشدنی به نظر می‌رسند. مردم اغلب بر اساس برداشت خود از اینکه حقیقت چه می‌طلبد بحث می‌کنند، و هر طرف می‌کوشد نوع خاصی از شواهد را ارائه دهد.

برای نمونه، تصور کنید بحثی در بگیرد درباره‌ی این که آیا وقتی یک سیاستمدار گفته بود کاری را انجام خواهد داد، اما بعداً انجامش نداد، حقیقت را گفته بود یا نه. کسی که دیدگاهش بر نظریه‌ی مطابقت تکیه دارد، احتمالاً خواهد گفت آن سیاستمدار دروغ گفته، چون آن اقدامات عملاً انجام نشده‌اند. در مقابل، کسی که حقیقت را به اصالت و صداقت پیوند می‌دهد، ممکن است تأکید کند که آن گفته در زمان بیان صادقانه بوده، حتی اگر بعداً شرایط تغییر کرده باشد؛ بنابراین سیاستمدار حقیقت را گفته است. به همین ترتیب، فردی که به دیدگاه انسجام گرایش دارد، ممکن است استدلال کند که سیاستمدار راستگو بوده، چون اقداماتی که وعده داده بود با ارزش‌ها و نگرش‌های سیاسی گسترده‌تر او هماهنگ بوده‌اند، حتی اگر هرگز عملی نشده باشند.

همه‌ی این شیوه‌های استدلال، در چارچوب خودشان معنادارند. اما اگر دو نفر یا دو گروه برداشت مشترکی از حقیقت نداشته باشند، تلاش‌هایشان برای متقاعد کردن یکدیگر احتمالاً ثمربخش نخواهد بود و حتی ممکن است به درگیری و سرخوردگی منجر شود، به‌گونه‌ای که هر طرف احساس کند طرف مقابل اصلا مسأله را نمی‌فهمد. مثال دیگری را در نظر بگیرید. فرض کنید کسی درباره‌ی تغییرات اقلیمی اظهارنظری می‌کند. بحث به شکلی قابل پیش‌بینی پیش می‌رود: یک طرف لینک داده‌ها و آمارها را منتشر می‌کند (مطابقت)، طرف دیگر اهمیت کمتری به داده‌ها می‌دهد و در پاسخ، دیگری را به سوءنیت متهم می‌کند (اصالت)، یا استدلال می‌کند که آن گفته نادرست است چون با سایر باورهایی که از پیش درست می‌داند سازگار نیست (انسجام). در چنین اختلاف‌هایی، ارائه‌ی بیشتر همان شواهدی که شما را قانع می‌کند، ممکن است به جای بهتر کردن اوضاع، اختلاف را تشدید کند.

اگر خودتان را در چنین موقعیتی یافتید، شاید مفید باشد کمی مکث کنید و گوش دهید که طرف مقابل واقعاً منتظر شنیدن چه نوع پاسخی است. آیا او از شما می‌خواهد واقعیت‌ها را ارائه کنید، حسن نیت خود را نشان دهید، یا توضیح دهید که دیدگاهتان چگونه در چارچوبی گسترده‌تر معنا پیدا می‌کند؟ وقتی این موضوع را تشخیص دهید، هدایت گفت‌وگو اغلب آسان‌تر می‌شود. این به معنای موافقت با برداشت آن‌ها از حقیقت نیست، بلکه به شما کمک می‌کند روشن‌تر ببینید اختلاف دقیقاً بر سر چه چیزی در جریان است. به طور خلاصه، وقتی اختلاف‌ها به بن‌بست می‌رسند، شاید مفید باشد نه‌فقط بپرسیم چه چیزی را حقیقت می‌دانیم، بلکه منظورمان از خودِ حقیقت چیست.

لوکاس هوبر استاد علوم شناختی در دانشگاه بِرن در سوئیس است. دیوید-الیاس کونسْتله، استاد علوم کامپیوتر در دانشگاه توبینگن آلمان است. کوین روتر، استاد فلسفه در دانشگاه گوتنبرگ سوئد است. این گزارش مختصری است از منابع زیر:

Huber, Lukas S., David-Elias Künstle, and Kevin Reuter. “Tracing Truth through Conceptual Scaling.” Cognition 266 (2026)

Huber, Lukas S., David-Elias Künstle, and Kevin Reuter. “Why It’s So Hard to Agree on What Counts As True?” Psyche, 27 April 2026

برداشت‌های متفاوت از حقیقت، هم بر گفت‌وگوهای روزمره و هم بر مباحث فلسفی تأثیر می‌گذارند. شاید همین تفاوت‌ها توضیح دهند که چرا برخی بحث‌ها بیهوده به نظر می‌رسند، چرا مناظره‌های سیاسی بی‌ هیچ نتیجه‌ای مدام تکرار می‌شوند، و چرا بعضی اختلاف‌نظرها هرگز به نقطه‌ی مشترکی نمی‌رسند
وقتی اختلاف‌ها به بن‌بست می‌رسند، شاید مفید باشد نه‌فقط بپرسیم چه چیزی را حقیقت می‌دانیم، بلکه منظورمان از خودِ حقیقت چیست