دسامبر ۱۹۸۹، هنگامی که ارتش ایالات متحده به پاناما حمله کرد، فقط تانکها و هلیکوپترها در حال پیشروی نبودند؛ بلکه روایتی از پیش طرحریزیشده نیز همزمان در میدان حرکت میکرد؛ روایتی در قاب تلویزیونها و صفحههای اول روزنامههای امریکا که توضیح میداد چرا این حمله اجتنابناپذیر بوده است. مانوئل نوریهگا، رهبر پاناما و متحد سابق آمریکا، یکباره بهعنوان دیکتاتور قاچاقچی مواد مخدر و دشمن تمدن به افکار عمومی معرفی شد و حذف او پیشاپیش در مقام یک ضرورت اخلاقی و سیاسی مشروعیت یافت.
اگرچه این جنگ کمتر از یک روز به طول انجامید، اما موج گستردهای از غارت و آتشسوزی را در شهر پاناما به دنبال داشت و حدود دههزار پانامایی را بیخانمان کرد. آتش نیروهای آمریکا بسیاری از اهداف غیرنظامی را هدف قرار داد که موجب ویرانی محلهها و کشته شدن شهروندان غیرنظامی شد. محلهی فقیرنشین «ال چوریو» در شهر پاناما چنان ویران و با خاک یکسان شد که رانندگان آمبولانس از آن با عنوان «هیروشیمای کوچک» یاد میکردند. بیشتر قربانیان غیرنظامی در گورهای دستهجمعیِ بینشان دفن شدند که هنوز بعد از گذشت چند دهه در حال کشف شدن هستند. در آنزمان پنتاگون گزارش داد که ۵۱۶ نفر در این حمله کشته شدند که ۷۵ درصد آنان غیرنظامی بودند. تحقیقاتی که بعدها توسط رمزی کلارک، دادستان وقت آمریکا، انجام شد تعداد کشتهشدگان را تا ۷۰۰۰ نفر برآورد میکند. به گفتهی روزنامهنگاران پانامایی، آمار دقیق شاید هرگز مشخص نشود، زیرا دستکم دو مورد از گورهای دستهجمعیِ ادعاشده در پایگاههای ارتش آمریکا قرار دارند که حتی مقامهای پانامایی نیز اجازه دسترسی به آنها را ندارند.
حملهی بدون نقشه
ریچارد اچ. شولتز استاد فقید مطالعات امنیت بینالملل در دانشگاه تافتس در فصلی از کتابچه «پیامدهای جنگ: حمایت ایالات متحده ازبازسازی و ملتسازی در پاناما پس از عملیات هدف مشروع» به این میپردازد که چطور آمریکا برای فردای پس از براندازی نوریهگا نه برنامههای درستی طرح کرده بود و نه پیشبینیهای درستی از تحولات احتمالی داشت. شولتز این کتابچهی تحلیلی را برای وزارت دفاع آمریکا در سال ۱۹۹۳ نوشته بود.
شولتز تهاجم آمریکا به پاناما را نمونهای آشکار از پیامدهای مداخلهی بیبرنامه و فاقد چشمانداز روشن و نادیده گرفتن برنامهریزی برای دوران پس از جنگ میداند. آنها دولتی جدید را در پاناما برقرار کردند که توان اندکی برای حکمرانی داشت، خزانهی کشور خالی بود و زیرساختهای اجتماعی هم در اثر تحریمهای اقتصادی، که آمریکا پیشتر برای فشار به دولت نوریهگا وضع کرده بود، رو به زوال بودند.
بحرانهایی که پس از این تهاجم رخ دادند در طرح آمریکا برای اداره و بازسازی پاناما پس از سقوط نوریهگا پیشبینی نشده بودند. کارگروه ویژهای که دولت آمریکا برای ادارهی پاناما ایجاد کرده بود، و وظیفهی هماهنگی و اجرای امور جاری کشور مانند خدمات عمومی، کمکرسانی و بازسازی را به عهده داشت، برای هیچ یک از این چالشها آماده نبود و حتی برای رسیدگی به امور نیروهای امنیتی هم کارایی نداشت. این کارگروه ساختار سازمانی منسجمی نیز نداشت و حتی با کمبود نیروی انسانی مواجه بود.
شولتز در ارزیابی خود مینویسد که غارت گستردهای که پس از حملهی آمریکا رخ داد، تاثیری به مراتب مخربتر از تحریمهای اقتصادی برای اقتصاد شکنندهی پاناما به همراه داشت. غارتگران فروشگاههای بزرگ، داروخانهها، بوتیکها، فستفودها و هر مکانی را که بهراحتی میشد وارد آن شد خالی کردند. نیروهای محلی پلیس پاناما در اثر بمباران آمریکا از بین رفته بودند و نیروهای آمریکایی هم در برابر این غارتها تماشاگر ماندند. طبق برآورد اتاق بازرگانی پاناماسیتی، یک میلیارد دلار خسارت تنها در پایتخت به بار آمد. اگر سایر مراکز شهری نیز در نظر گرفته شوند، میزان خسارتها تا دو میلیارد دلار برآورد شده است.
شولتز معتقد است این غارتها به آسانی قابل پیشگیری بود. کارگروه ویژهی عملیات غیرنظامی غافلگیر شده بود، چون انتظار داشتند دستکم کارکنان و مدیران مخالف نوریهگا خیلی زود به محل کار خود بازگردند و مسئولیت حفاظت از اموال دولتی را بر عهده بگیرند، اما بسیاری از کارکنان وزارتخانهها و ادارات دولتی از نزدیکان و حامیان نوریهگا بودند و دفاتر آنها نیز در اقدامی تلافیجویانه، درست مانند فروشگاهها، غارت شد.
شولتز از ژنرال مکسول ترومن، که فرماندهی حمله را بهعهده داشت، نقل میکند که در ارزیابیهای پس از وقوع این غارتها تازه متوجه شدند عمق فساد در دستگاه دولتی پاناما را درک نکرده بودند. در آن سو، دولت جدید هم بهشدت ناتوان بود. ایالات متحده رهبران اصلی دولت جدید را بر سر کار آورد، اما آنها دستگاه دولتی غیرنظامیای را به ارث بردند که فاسد و ناکارآمد بود. طرحریزان فرض کرده بودند که دولت دموکراتیک جدید بهسرعت مستقر و فعال خواهد شد، اما واقعیت دقیقاً برعکس بود.
آیا این وضعیت واقعاً غیرقابل پیشبینی بود؟ شولتز پاسخ میدهد به هیچوجه! زیرا فساد گسترده در دوران حکومت مانوئل نوریهگا موضوعی پنهان نبود. او شبکهای از روابط مبتنی بر حامیپروری و رانت ایجاد کرده بود که تا اعماق نهادهای دولتی، بانکها و جامعهی تجاری نفوذ داشت. پس روشن بود که چنین سطحی از فساد روند بازسازی را پیچیده خواهد کرد و باید از پیش چالشهای پیشرو را شناسایی کرد.
بحران خزانهی تقریباً خالی و زیرساختهای فرسوده هم امر پنهانی نبود، اما دولت جدید را غافلگیر و فلج کرد. شولتز میگوید ابعاد این مشکل نیز نمیبایست غافلگیرکننده باشد. در دوران حکومت نوریهگا و در اثر تحریمهای اقتصادی آمریکا، بدهی خارجی پاناما به بیش از شش میلیارد دلار رسیده بود که یکی از بالاترین رقمهای بدهی در جهان به شمار میرفت. علاوه بر این، زیرساختهای کشور، از جادهها، مدارس، بیمارستانها و درمانگاهها گرفته تا خدمات اجتماعی و سایر نهادهای عمومی، در وضعیت وخیم فرسودگی قرار داشت.
شولتز نتیجه میگیرد در چنین وضعیتی طبیعی بود که هر پروژهی بازسازی پس از جنگ بدون ارتباط مؤثر، شناخت اجتماعی و انعطاف نهادی با محدودیتهای جدی روبهرو شود. او تاکید میکند بخشهای زیادی از بوروکراسی سیاست خارجی و امنیت ملی آمریکا اغلب بدون در نظر گرفتن این زمینهها دست به اقدام میزند که نتایج فاجعهباری به همراه میآورد.
روایتسازی برای مشروعیتبخشی
مایکل پارِنتی، مورخ و استاد فقید علوم سیاسی در دانشگاه ورمونت، در پژوهش خود به این میپردازد که چطور رسانههایی که قرار بود ناظر قدرت باشند، با بازتولید منطق قدرت به توجیه این جنگ کمک کردند. او همچنین نشان میدهد که حملهی آمریکا به پاناما نه آزادی و امنیت، بلکه ویرانی و بیثباتی بیشتری برای مردم این کشور به همراه آورد.
برای فهم اینکه چگونه دولت ایالات متحده این جنگ را نه یک انتخاب سیاسی، بلکه ضرورتی اجتنابناپذیر جلوه داد، باید به عقب رفت، به سال ۱۹۷۸. سالی که ایالات متحده و پاناما پیمانی امضا کردند که بر اساس آن قرار بود حاکمیت بر کانال پاناما تا سال ۱۹۹۹ به این کشور واگذار شود. هرچند به دلیل پیشرفتهای فنی در صنعت کشتیرانی، کانال پاناما اهمیت راهبردی پیشین خود را از دست داده بود، اما ایالات متحده همچنان نگران سرنوشت چهارده پایگاه نظامی خود در این کشور و نیز مقر فرماندهی جنوبی آمریکا بود؛ مقری که نقش محوری در هدایت عملیات نظامی و اطلاعاتی واشنگتن در آمریکای لاتین و حوزهی کارائیب ایفا میکرد.
در عین حال، واشنگتن با سوءظن به سیاستهای ژنرال عمر توریخوس مینگریست؛ رهبر نظامی پاناما که برخلاف بسیاری از همتایان نظامیاش در آمریکای لاتین، روابط دوستانهای با کوبای کمونیستی برقرار کرده بود و گرایشهایی پوپولیستی-اصلاحطلبانه داشت. در سال ۱۹۸۱، هواپیمای توریخوس در حادثهای مرموز سقوط کرد و سرهنگ مانوئل نوریهگا، رئیس سازمان اطلاعات نظامی پاناما، قدرت را در دست گرفت. پارنتی در اینجا به یکی از بحثبرانگیزترین روایتها اشاره میکند و مینویسد که برخی گمانهزنیها، نوریهگا یا سازمان سیا را در حادثهای که به مرگ توریخوس انجامید دخیل میدانند.
به گفتهی پارِنتی، نوریهگا سالها از همکاران دستگاه اطلاعاتی آمریکا بود و حتی در دورهای که جورج بوش پدر ریاست سازمان سیا را بر عهده داشت، سالانه حدود ۲۰۰ هزار دلار از این سازمان دستمزد میگرفت. او به الیور نورث کمک کرد تا شرکتهای صوری برای تأمین مالی شورشیان کنترا در نیکاراگوئه ایجاد شود و یک فرودگاه در کاستاریکا برای پشتیبانی لجستیکی و ارسال کمک به آنها راهاندازی گردد. [این شبکهی پنهان مالی و عملیاتی بخشی از همان سازوکاری بود که بعدها در ماجرای ایران–کنترا افشا شد.]
با این حال، هنگامی که نوریهگا به رأس قدرت رسید، حاضر نشد کاملاً در مدار سیاستهای واشنگتن حرکت کند. او بر حق پاناما برای کنترل کانال و تعیین تکلیف قراردادهای اجارهی پایگاههای نظامی آمریکا پافشاری میکرد. افزون بر این، حفظ روابط دوستانه با کوبا و خودداری از همراهی با سیاستهای آمریکا علیه دولت حاکم در نیکاراگوئه، روابط میان نوریهگا و واشنگتن را به سوی تقابل و خصومت سوق داد.
در مطبوعات ایالات متحده، مانوئل نوریهگا، که زمانی دوست و متحد آمریکا به شمار میرفت، بهسرعت از یک «رهبر نظامی» به «دیکتاتوری قدرتمند» بدل شد. یک کارزار رسانهای گسترده رهبر پاناما را بهعنوان یک قاچاقچی مواد مخدر شیطانسازی کرد. در دسامبر ۱۹۸۷، وزارتدادگستری ایالات متحده، مانوئل نوریهگا، را به قاچاق مواد مخدر متهم کرد و همزمان تحریمهای اقتصادی سنگینی علیه این کشور دو میلیوننفری اعمال شد. پارنتی میگوید این تحریمهای اقتصادی پیامدهای فوری و گستردهای داشت، از جمله افزایش چشمگیر بیکاری و در پی آن، قطع بخش بزرگی از یارانهها و مزایای اجتماعی. با وجود این فشارها و همچنین افزایش استقرار نیروهای نظامی آمریکا در منطقهی کانال پاناما، نوریهگا از کنارهگیری از قدرت خودداری کرد.
اواسط دسامبر ۱۹۸۹، در مهمترین برنامههای خبری تلویزیونهای ایالات متحده گزارش شد «نوریهگا علیه ما اعلام جنگ کرده است». نوریهگا هیچوقت چنین حرفی نزده بود، او تنها در مصاحبهای با رویترز گفته بود ایالات متحده «در پاناما وضعیت جنگی ایجاد کرده است».در واقع سخن نوریهگا، که در همان زمان در حال ارائهی پیشنهادهای صلح به رهبران مخالفان بود، تحریف شده بود.
آمار، انکار و واقعیت پنهان
۲۰ دسامبر ۱۹۸۹، جورج بوش دستور حمله به پاناما را صادر کرد. اخبار تلویزیونی، عملیات موسوم به «هدف مشروع» را به شکلی پوشش داد که بیشتر به فیلمهای تبلیغاتی ارتش آمریکا شباهت داشت: فرود هلیکوپترها، شیرجهی هواپیماها برای بمباران، حرکت نیروهای ارتش در خیابانهای پاناماسیتی، سوختن مقرهای دشمن در آتش و پاناماییهایی که از آمریکاییها بهعنوان «مهاجمان آزادیبخش» (Invaders as liberators) استقبال میکردند. پارنتی در برابر این تصویر مینویسد هیچ خبرنگار تلویزیونی در آن بازهی زمانی نپرسید چرا افرادی که در این گزارشها با آنها مصاحبه میشد، تقریباً همیشه خوشپوش و روشنپوست بودند و به انگلیسیِ بینقص صحبت میکردند؛ در حالیکه در کشور پاناما، اکثر جمعیت را طبقات فقیر، تیرهپوست و اسپانیاییزبان تشکیل میدادند.
به باور او، در این روایت رسانهای، جایی برای ثبت موارد متعدد مقاومت مسلحانهی مردم پاناما باقی نماند. گزارشهای خبری بمباران هوایی و ویرانی کامل محلههای مسکونیِ کارگری مانند ال چوریو را عملیات دقیق (surgical strike) جلوه میدادند که برای درهم شکستن مقاومت در «پایگاههای حامی نوریهگا» انجام میشد و به شهروندان عادی آسیبی نمیرساند. با وجود اذعان به اینکه این مناطق متراکم و کارگری از نوریهگا حمایت میکردند، رسانهها همچنان اصرار داشتند که او در کشور خود از حمایت مردمی برخوردار نیست. پارنتی به مستند تحقیقی «فریب پاناما» اشاره میکند: از معدود روایتهایی که تبعات این جنگ را به نمایش گذاشت و هرگز در هیچ رسانهی بزرگی نیز پخش نشد.
پنتاگون مدعی شد تنها ۲۳ سرباز آمریکایی کشته شدهاند. نه دولت آمریکا و نه رسانههای این کشور هیچ توجهی به هزاران سرباز و غیرنظامی پانامایی آسیبدیده و بیخانمانشده نشان ندادند. پس از مدتی سکوت حسابشده، کاخ سفید اعلام کرد شمار کشتهشدگان پانامایی ۵۱۶ نفر بوده است و مدعی شد که بیشتر آنان نظامی بودهاند. تنها چند ماه بعد بود که گزارشهای پراکندهای درباره گورهایدستهجمعی پاناماییهایی منتشر شد که بولدوزرهای ارتش آمریکا شتابزده دفنشان کرده بودند. پارنتی مینویسد برخی از خبرنگاران شبکههای تلویزیونی حتی نمیتوانستند خود را وادارند که این حمله را «تهاجم» (invasion) بنامند و در عوض از اصطلاحاتی مانند «اقدام نظامی»، «مداخله»، «عملیات» و «هیئت اعزامی»، «ماجرا» و حتی «ورود» استفاده میکردند. افکار عمومی حالا آمادهی اشد مجازات برای نوریهگا به عنوان یک قلدر خشن قاچاقچی بود. پنتاگون گزارش داده بود که نیروهای ارتش پس از ورود به اقامتگاه رهبر پاناما تصاویر پورنوگرافی، عکسی از هیتلر و وسایل جادووجنبل و پنجاه کیلو کوکایین کشف کرده است. پارنتی مینویسد بعدها مشخص شد منظور از تصاویر پورنوگرافی نسخهی اسپانیایی مجلهی پلیبوی بود، تصویر هیتلر مربوط به کتاب مصور تاریخ جنگ جهانی بود، ابزار جادو فلوت کندهکاری بود و «کوکائین» چیزی نبود جز ذخیرهی آرد ذرت. اما این توضیحاتِ بعدی پوشش خبری بسیار اندکی یافت.
پارنتی میگوید بهرغم ادعای ایالات متحده که هدف از عملیات مشروع به محاکمه کشاندن دیکتاتور قاچاقچی مواد مخدر است، پس از بازداشت نوریهگا و انتقالش به زندانی در میامی، نیروهای آمریکا به اِشغال پاناما ادامه دادند. آنها مدعی بودند «رهبران دموکراتیک جدید»ی را در پاناما بر سر کار آوردهاند که منظورشان گیلرمو اِندارا در مقام رئیسجمهور، گیلرمو فورد به عنوان معاون رئیسجمهور و روخلیو کروز در مقام دادستان کل بود. اما سلسله گزارشهای تحقیقی روزنامهی اوکلند تریبون در ژانویهی ۱۹۹۰ ثابت میکرد هر سه نفر این الیگارشهای ثروتمند و سفیدپوست، ارتباطات نزدیکی با شرکتها، بانکها و افرادی داشتهاند که بهشدت درگیر عملیات قاچاق مواد مخدر یا پولشویی بودهاند.
پیامدهای یک تهاجم شتابزده
پارنتی مینویسد، بوش دستور حمله به پاناما را با این ادعا صادر کرد که جان شهروندان آمریکایی در خطر است، اما هیچیک از ۳۵هزار تبعهی آمریکایی که در پاناما زندگی میکردند در معرض تهدید نبودند. همچنین بوش مدعی شد که این تهاجم دموکراسی را برای پاناما به ارمغان خواهد آورد، اما دولت اندارا افراد بیشتری را زندانی کرد در مقایسه با آنچه حکومت نوریهگا در تمام دوران خود انجام داده بود.
همزمان با به دست گرفتن کنترل کامل پاناما از سوی دولت جدیدی که دستنشاندهی آمریکا بود اوضاع اقتصادی کشور رو به وخامت گذاشت. نرخ بیکاری که پیشتر به دلیل تحریمهای اقتصادی بالا بود با اجرای اخراجهای گسترده در بخش دولتی به ۳۵درصد رسید. حقوق بازنشستگی و بسیاری از مزایای شغلی از میان رفت. روزنامهها و ایستگاههای رادیویی و تلویزیونی به دستور مقامات آمریکایی تعطیل شدند. سردبیران و خبرنگارانی که از تهاجم انتقاد میکردند و همچنین رهبران تمامی احزاب سیاسی چپگرا بازداشت شدند. حدود ۱۵۰ تن از فعالان و رهبران محلی کارگری از سمتهای انتخابی خود در اتحادیهها برکنار شدند. کارکنان بخش دولتی که از تهاجم حمایت نمیکردند از مشاغل خود پاکسازی شدند. نرخ جرم و جنایت و فقر و تنگدستی گسترش چشمگیری پیدا کرد. فساد از هر زمان دیگری فراگیرتر شد. در دوران دولت اندارا، پولشویی و قاچاق مواد مخدر بیش از دوران حکومت نوریهگا رواج یافت.
یک گزارش که در سال ۲۰۱۶ (۲۷ سال پس از جنگ) منتشر شد تخمین میزند که حدود ۲۳۸ باند در پاناما فعالیت میکنند که بیش از ۵۰۰۰عضو دارند. آمریکا پس از حمله به پاناما ارتش این کشور، موسوم به «نیروهای دفاعی پاناما» را منحل کرد چرا که نگران نفوذ نیروهای چپ و همچنین حامیان نوریهگا در آن بود. در اثر انحلال ارتش، مصرف و قاچاق مواد مخدر در پاناما از کنترل خارج شد و باندهای تبهکار که به قاچاق مواد مخدر و جرایم سازمانیافته بینالمللی وابستهاند، بهطور چشمگیری گسترش یافتند. فعالیت این باندها سطح جرم و جنایت را در سراسر کشور بهشدت افزایش داده است؛ بهطوری که تنها در سال ۲۰۰۹ حدود ۲۰۰ نفر در نتیجه خشونتهای مرتبط با باندها کشته شدند. حالا به سختی میتوان یک حزب سیاسی را در پاناما یافت که از سوی جرایم سازمانیافتهی بینالمللی تأمین مالی نشده باشد.