گفتهاند که دولت جرج دبلیو بوش تصور میکرد که اشغال ژاپن میتواند الگویی برای ملتسازی در عراق پس از اشغال میدانست. این نشان میدهد که آمریکاییها چقدر تجربهی اصلاحات هدایتشدهی ژاپنِ تحت اشغال را موفق میدانستند.
ایالات متحده اشغال ژاپن را پیروزی بزرگی میداند که طی آن دشمنی قدیمی یعنی ژاپن نظامیگرا را تبدیل به ملتی دموکراتیک و صلحطلب کرد. در مقابل کسانی که در سیاست داخلی ژاپن شعار «فرار از حکومت پس از جنگ» را سر میدادند (همانند نخستوزیر سابق ،شینزو آبه فقید) به این اشاره داشتند که سیاستهای آمریکایی پس از جنگ فرهنگ و سنت بینظیر ژاپن را از هم گسیخت و نگذاشت این کشور شکل طبیعی خود را حفظ کند. در هر حال از هر منظری که بنگریم میتوان گفت تغییراتی که طی شش سال و هشت ماه اشغال ژاپن رخ داد شالودهی ژاپن جدید را ریخته است.
اما آیا اصلاحات ژاپن واقعاً «موفق» بود؟ در گزارشی که میخوانید میبینید که قضاوت در این زمینه چندان هم سرراست نیست؛ با اینکه نویسندگانی که انتخاب شدهاند همگی کمابیش در جناحی هستند که این اصلاحات را موفق میدانند، اما روایت همانها نیز پیچیدگی این موضوع را آشکار میکند. در زیر، ابتدا به مقالهی آیاکو کاسونوکی، استاد مرکز بینالمللی مطالعات ژاپن میپردازیم و سپس به تحلیل مشترک رابرت ای. وارد، استاد فقید علوم سیاسی دانشگاه استنفورد، و ساکاموتو یوشیکازو، استاد فقید حقوق در دانشگاه توکیو، که مجموعهی مفصلی را دربارهی ژاپن تحت اشغال منتشر کردهاند.
«اشغال آمریکایی»
دوران پس از جنگ جهانی دوم دوران اشغال کشورهای محور، مشخصاً آلمان و ژاپن، و نیز کشورهایی بود که توسط متفقین از تسلط کشورهای محور آزاد شده بودند. اشغال آلمان و ژاپن از دید کشورهای فاتح مبنای تداوم صلح و ثبات بهشمار میآمد. اما روشهای اجرای اشغال در این کشورها از دو جهت بسیار متفاوت بود.
آلمان اشغالشده به چهار منطقه تقسیم شد که دولتهای نظامی تحت فرمان ایالات متحده، بریتانیا، فرانسه و اتحاد شوروی ادارهشان میکردند. در ژاپن بهجز اُکیناوا، جزایر اُگاساوارا، و نواحی کوچک تحت تصرف اتحاد شوروی (کارافوتو و کوریل)، باقی کشور در اداره «سرفرماندهی عالی قوای متفقین» قرار گرفت. قوای آمریکایی اکثریت نیروهایی را تشکیل میدادند که در جزایر اصلی ژاپن مستقر بودند و دولت آمریکا هم در میان طرفهای متعدد دخیل، دولتی بود که در تعیین سیاست در ژاپن حرف اصلی را میزد.
عالیترین نهاد تصمیمگیر در زمینهی اشغال ژاپن که «کمیسیون شرق دور» نام گرفت توسط ایالات متحده، بریتانیا، شوروی، جمهوری چین، و در مجموع یازده دولت درگیر در جنگ تشکیل شد و در پاییز ۱۹۴۹ دولتهای دخیل در این کمیسیون به سیزده دولت افزایش یافتند. همچنین نهاد دیگری نیز از سوی این دولتها برای مشورت دادن به سرفرماندهی عالی قوای متفقین تأسیس شد. با همهی اینها باز هم این ایالات متحده بود که در عمل ادارهی ژاپن را برعهده داشت و میتوانست به اهداف سیاستگذاری خود در ژاپن برسد و هر وقت میخواست از فراسر همهی این نهادها قدرتش را اعمال میکرد.
تفاوت دیگر میان ژاپن و آلمان این بود که نیروهای متفقین ابتدا آلمان را اشغال کردند و همین عملیات اشغال زمینی بود که به فروپاشی حکومت نازی آلمان انجامید. در ژاپن، پس از بمباران اتمی هیروشیما و ناگاساکی، ابتدا تسلیم ژاپن، پیامد انتشار اعلامیهی پتسدام به متفقین تسلیم شد، و سپس عملیات زمینی آمریکا در خاک ژاپن آغاز شد. کاسونوکی میگوید اگر ژاپن تسلیمنامه را دیرتر امضا میکرد، احتمالاً شوروی شمال ژاپن را اشغال میکرد و این کشور طی دوران اشغال دو تکه میشد.
با تشدید جنگ سرد و تثبیت خط فاصل میان منطقهی تحت تصرف شوروی و سه کشور دیگر، آلمان به دو بخش تقسیم شد. علاوه بر این بهرغم توافق اولیه، هماهنگ ماندن چهار دولت اشغالگر آلمان شدنی نبود و هر یک سیاستهای جداگانهی مورد نظرشان را پیش میبردند. در ژاپن، تا حدی به این دلیل که سرفرماندهی عالی شالودهی نهادهای حکومتی ژاپنی را حفظ کرد، برای آمریکا ممکن شد که سیاستهای اشغال را بهطور یکپارچه از طریق حکومت ژاپن به اجرا در آورد. به همین ترتیب ژاپن نیز تحت حکومت آمریکا کشوری یکپارچه ماند.
نکتهی مهم دیگر این بود که همهی قدرت در دست فردی واحد یعنی ژنرال مکآرتور بود که همزمان هم مسئول سرفرماندهی نیروهای متفقین بود و هم فرماندهی کل نیروهای آمریکایی در اقیانوس آرام. این وضع نقطهی مقابل وضعیت اشغال آلمان بود که تقسیم کار در آن میان حکومت نظامی و دستگاه اداری که دستکم بیش از شش ماه هیچ مرکزیتی نداشت، به ابهام گذشت. کاسونوکی معتقد است که شخصیت مصمم مکآرتور نیز در جلوگیری از وقوع آشوب در ژاپن اشغالی مؤثر.
روند اصلاح طی اشغال
اعلامیهی پتسدام در واقع تقریر شرایط تسلیم ژاپن از سوی متفقین به ژاپن بود و امپراطور ژاپن نیز این شرایط را بیقید و شرط پذیرفت. بند هفتم اعلامیهی پتسدام به صراحت میگفت: «تا وقتی نظم مورد نظر مستقر شود و تا وقتی که دلایل متقاعدکنندهای بهدست آید که قوای جنگافروز ژاپن نابود شدهاند، مناطقی از قلمرو ژاپن که توسط متفقین مشخص میشوند باید در اشغال بمانند تا اهدافی که مقرر کردهایم متحقق شوند.» بندهای دیگر این این اعلامیه نیز راهکارهایی برای تحقق این اهداف بهدست دادند.
خطوط اصلی اصلاحاتی که اعلامیه مشخص میکرد از این قرار بود: خلع سلاح نیروهای مسلح ژاپن، محاکمهی جنایتکاران جنگی ارتش این کشور، برقراری آزادی بیان و عقیده و دین در کشور و احترام به حقوق بنیادین بشر، انحلال صنایع نظامی ژاپن، انحلال نظام اقتصادی فاسد و انحصاری تحت کنترل خانوادههای بزرگ، و در عین حال کمک به ژاپن برای ادغامشدن در تجارت جهانی. از دید آمریکاییها این اصلاحات با تغییر نظام بهقول آنها فئودال و غیرمدرن ژاپن به نظامی لیبرال دموکرات ممکن میشد که در عین حال تواناییهای جنگاوریش را هم از دست داده باشد. این کار ٰ در قدم اول با انحلال ارتش و دستگیری جنایتکاران جنگی و سپس تصفیهی دستگاه اداری پیش رفت.
برخی از اصلاحات، مانند پذیرش حق رأی زنان (دسامبر ۱۹۴۵) و تصویب قانون اتحادیههای کارگری (دسامبر ۱۹۴۵) که با استانداردهای بینالمللی همخوانی داشت، از سوی دولت ژاپن کمابیش داوطلبانه صورت گرفت. در مورد حق رأی، فمینیستهای ژاپنی، از جمله چهرههای برجستهای مانند فوسائه ایچیکاوا، از دههٔ ۱۹۲۰ برای به دست آوردن حق رأی مبارزه میکردند. آنان در اوت ۱۹۴۵ «کمیتهی زنان برای سیاستهای پس از جنگ» را تشکیل دادند و حتی پیش از آنکه نیروهای آمریکایی وارد ژاپن شوند، دادخواستهایی را برای اعطای حق رأی به مقامات محلی ارائه کرده بودند.
برخی دیگر از اصلاحات باب میل مقامات ژاپنی نبود و تنها تحت فشار آمریکا بود که وادار به پذیرش شدند. از جمله این اصلاحات میتوان به تصویب قانون ضد انحصار (آوریل ۱۹۴۷) تصویب قانون ممنوعیت تمرکز بیش از حد قدرت اقتصادی ( دسامبر ۱۹۴۷)، تضمین آزادی مذهب و لغو مذهب شینتو به عنوان مذهب رسمی دولتی اشاره کرد. یکی دیگر از اصلاحاتی که تحت فشار آمریکا انجام شد انحلال نظام زایباتسو بود. زایباتسوها مجموعهها یا هلدینگهای عظیم اقتصادیِ یکپارچهی متعلق به خانوادههای بزرگ بودند که از دوران میجی تا پایان جنگ جهانی دوم، بر اقتصاد ژاپن سلطهی انحصاری داشتند و نماد جامعهی فئودالی ژاپن به شمار میرفتند.
دولتمردان ژاپنی با انحلال زایباتسوها مخالفت میکردند، زیرا آنها را موتور اصلی بقای اقتصادی کشور میدانستند و بیم داشتند که نابودی این مجموعهها به فروپاشی کامل اقتصاد ویرانشدهی ژاپن بینجامد. هنگامی که آمریکا دستور انحلال زایباتسوها را صادر کرد، مقامات ژاپنی با استفاده از تعللهای بوروکراتیک، چانهزنی و ارائهی طرحهای جایگزین در برابر این سیاست مقاومت کردند. رهبران محافظهکار ژاپن همچنین سیاست ضدانحصاری آمریکا را تحمیل ایدئولوژیک الگوی سرمایهداری آمریکایی میدانستند و معتقد بودند این الگو با ساختار اجتماعی و اقتصادی ژاپن سازگار نیست. آنان استدلال میکردند که رقابت آزاد به سبک غربی موجب بیثباتی اقتصادی و اجتماعی خواهد شد.
برخی اصلاحات هم در ترکیبی از پذیرش داوطلبانه و رفتن زیر بار خواست سرفرماندهی عالی انجام شد: مانند اصلاحات قانون اساسی که حکومت ژاپن خود آغازش کرد ولی زیر فشار نیروهای اشغالگر به حدی آن را پیش برد که از ابتدا در نظر نداشت.
عقبگرد؟
کاسونوکی میگوید شش سال و هشت ماه اشغال ژاپن را میتوان به دو دوره تقسیم کرد: در دوره یا نیمهی اول که سال ۱۹۴۷ را میتوان نقطهی عطف آن دانست، پیگیری نظامیزدایی و اصلاحات دموکراتیک بهقوت مورد تأکید دولت آمریکا بود و عمدهترین اصلاحات سیاسی ژاپن پس از جنگ در همین دوره رخ داد. نیمهی دوم دوران اشغال برعکس، دورهای بود که اولویت به تثبیت و بازسازی اقتصادی ژاپن داده شد که در نهایت منجر به انعقاد پیمان صلح با آمریکا و اعاده استقلال این کشور شد.
عدول سیاست اشغال از تأکید بر نظامیزدایی و دموکراسیسازی را اغلب با تعبیری انتقادی «عقبگرد» نامیدهاند، تعبیری که میخواهد بگوید اصلاحات دموکراتیک ژاپن ناتمام ماند. دیدگاه قائل به عقبگرد (reverse course) در عین حال میگوید که این روند ژاپن را چنان که انتظار میرفت به بلوک غرب ملحق نکرد بلکه این کشور را تبدیل به شریک فرودست آمریکا در جنگ سرد کرد.
کاسونوکی اما، همانند وارد و یوشیکازو، از جمله صاحبنظرانی است که این دیدگاه را قبول ندارد و فکر نمیکند که برنامهی برقراری دموکراسی ناتمام مانده است؛ بلکه فکر میکند برنامه مطابق همان چیزی که در اعلامیهی پتسدام آمده بود پیش رفت و ایالات متحده پس از اینکه اصلیترین تحولات سیاسی لازم در ۱۹۴۷ به انجام رسید، به اصلاح اقتصادی ژاپن روی آورد.
کاسونوکی در عین حال میپذیرد که چرخش سیاستگذاری آمریکا در ژاپن، با آغاز جنگ سرد در اروپا و آسیا همراه بود. به همین ترتیب گرچه آمریکا نیروهای نظامی خود را در ژاپن به یک چهارم دوران اولیهی اشغال تقلیل داد و به ۱۰۰هزار نفر رساند، اما همین تعداد نیرو هم بار سنگینی به مالیاتدهندگان آمریکایی تحمیل میکرد و آمریکا علاقه داشت ژاپن هرچه زودتر به استقلال دست یابد تا کمتر در این کشور هزینه کند.
یکی از نگرانیهای عمده آمریکا در بازسازی ژاپن این بود که مبادا این کشور نیز به جمع اقمار شوروی بپیوندد. به این ترتیب در چارچوب نگاه جنگ سردی، لازم بود از سوقیافتن ژاپن به جمع اقمار شوروی جلوگیری شود چون موقعیت جغرافیای سیاسی ژاپن بهگونهای بود که اگر به حامیان شوروی میپیوست تهدیدی جدی برای آمریکا بهشمار میرفت.
از همین رو بود که در سال ۱۹۴۸ ایالات متحده برنامهای نه مادهای برای تثبیت اقتصادی ژاپن تنظیم کرد و سال بعد ژوزف مورل داج یکی از مدیران بانکی ارشد در آمریکا را برای مشاوره دادن به دولت یوشیدا شیگرو اعزام کرد. مجموعهی سیاستهای پیشنهادی داج که به «خط داج» معروف شد بر انواعی از ریاضتهای اقتصادی و سیاستهای ضد تورمی مشتمل بود.
در سال ۱۹۴۹ در راستای سیاستهای معطوف به استقلال اقتصادی ژاپن مجموعهای از کمکهای مالی با تمرکز بر توسعهی صنایع سنگین و علاوه بر آن صنایع غذایی و دارویی به ژاپن داده شد. کمکهای مختلف آمریکا طی دههی ۱۹۵۰ نیز برای حمایت از اقتصاد این کشور حیاتی بودند.
سیاستهای دولت یوشیدا به هدایت داج، آثار کوتاه مدت وخیمی بر مردم ژاپن داشتند اما انگیزهی اجرای چنین سیاستهای نامحبوبی تلاش برای تثبیت بلندمدت اقتصادی و مقاومت در برابر کمونیسم بود. کاسونوکی میگوید در نیمهی دوم اشغال بود که معلوم شد ژاپن تحت این سیاستها میتواند در بلندمدت اهداف آمریکا را برآورده کند و عضوی از جبهه غرب باشد.
سال ۱۹۵۱ مذاکرات صلح بین ژاپن و متفقین آغاز شد. برقراری صلح به این معنی بود که حکومت ژاپن استقلال مییافت و از جمله دیگر در زمان نارضایتیهای اقتصادی نیز نمیتوانست روی قدرت سرفرماندهی عالی حساب کند. در ابتدا نخبگان ژاپنی محافظهکار و کسانی که در دوران اشغال از حکومت پاکسازی شده بودند انتظار داشتند که با پایان اشغال هر چه زودتر افراطکاریهای دوران اشغال تصحیح شود و کار به مدار سابق برگردد. با این حال تغییر اساسیای در مسیر حرکت سیاسی ژاپن برخلاف آنچه آمریکاییها ترسیم کردند، رخ نداد.
در برخی حوزهها، بویژه صنعت و اقتصاد اما در پیگیری برنامههای اولیه اغماض شد. به عنوان مثال، برنامههای مربوط به انحلال زایباتسوهای قدیمی کنار گذاشته شد و برخی از سیاستهای پیشین ضدانحصار نیز تا حدی لغو شدند. مقامات ژاپنی با همکاری خانوادههای مالک زایباتسوها طرحی مصالحهآمیز تهیه کردند که بر اساس آن شرکتهای هلدینگ متعلق به خانوادهها بهطور داوطلبانه منحل میشدند، اما شرکتهای تولیدی و عملیاتی زیرمجموعه تقریباً بدون تغییر به فعالیت خود ادامه میدادند. هدف این بود که در ظاهر خواستهی آمریکاییها اجرا شود، اما در باطن شبکهی صنعتی موجود در ژاپن حفظ گردد. با آغاز جنگ سرد، دولتمردان و رهبران ژاپن آمریکاییها را قانع کردند که اگر اقتصاد ژاپن بیش از حد تضعیف شود، این کشور به بستری مناسب برای گسترش کمونیسم تبدیل خواهد شد. این راهبرد مؤثر واقع شد و در نتیجهی این مقاومت نهادی، زایباتسوها هرگز بهطور کامل از میان نرفتند.
ژنرال مکآرتور در ابتدا قصد داشت ۳۲۵ شرکت ژاپنی را تجزیه کند، اما در نهایت تنها ۱۱ شرکت منحل شدند و بسیاری از زایباتسوهای قدیمی، نظیر میتسوبیشی و نیسان توانستند در اقتصاد ژاپن پس از جنگ نقش عمده ایفا کنند. اگرچه کنترل مستقیم خانوادههای مالک بر این زایباتسوها از بین رفت، اما شبکههای شرکتی آنها در دههی ۱۹۵۰ در قالبی تازه دوباره سازماندهی شدند؛ شبکههایی که بعدها نقش مهمی در شکلگیری معجزهی اقتصادی ژاپن پس از جنگ ایفا کردند.
ارزیابی اصلاحات
رابرت وارد و ساکاموتو یوشیکازو میگویند ناظرانی که ژاپن دههی ۱۹۳۰ را با این کشور در دههی ۱۹۸۰ مقایسه میکنند نمیتوانند منکر شوند که این جامعه تغییراتی انقلابی را در سیاست، اقتصاد، ذائقه و سبک زندگی از سر گذرانده است. به همین ترتیب ناظران آگاه متفقند که مهمترین دورهی تحولات همان دوران اشغال در فاصله سالهای ۱۹۴۵ تا ۱۹۵۲ بوده است یعنی زمانی که قوای آمریکایی عملاً اداره این کشور را در دست داشتند.
مستقل از اینکه راوی آمریکایی یا ژاپنی باشد روایتها از این دوره البته بسیار متفاوت است. برخی معتقدند دموکراسیسازی آمریکا در ژاپن چنان برنامه موفقی بود که ژاپنیها باید خود را همواره مدیون آمریکا بدانند. در مقابل برخی دیگر معتقدند که اشغالگران آمریکایی نه تنها به وعدههای خود در خصوص برقراری دموکراسی در ژاپن و نظامیزدایی این کشور بهدرستی عمل نکرد بلکه اشغال ژاپن عرصهای برای بروز بدترین خصلتهای نظامیگرایانه و ضد مردمی آمریکا بود؛ اشغالی که از پس بمباران وسیع توکیو و بمباران اتمی هیروشیما و ناگاساکی آمد. از این دیدگاه همچنین آمریکا به زدودن امپراطوری ژاپن از آسیا و «آزاد کردن شرق آسیا» اقدام نکرد بلکه کوشید جای این امپراطوری را در این نواحی بگیرد.
وارد و یوشیکازو البته میگویند که در میان این دو قطب، طیفی از نظرات دیگر هم قرار میگیرد که اغلب با وجود تفاوتها و ملاحظات مختلفشان، در نهایت داوری مثبتی راجع به نتایج اشغال دارند. البته داوریهای منفی نیز، خصوصاً از سوی ژاپنیها، کم نبوده است و معمولاً به مکتب ملیگرای تاریخنگاری ژاپن تعلق دارند؛ و در آمریکا هم از سوی کسانی که نظر منفی راجع به راهبردهای آمریکا در جنگ سرد داشتند.
علاوه بر این باید توجه داشت که گرچه دوران اشغال پس از جنگ جهانی دوم را با سادهسازی اغلب دوران مدرنسازی، یا دوران گذر از ژاپن فئودال نامیدهاند، ولی همه نهادهای مدرن ژاپن در دوره حدوداً هفتساله اشغال تأسیس نشدند، بلکه شکلگیری بخش مهمی از آنها به دورهی میجی (از سال ۱۸۶۸ تا ۱۹۰۵) برمیگردد. البته رابرت وارد معتقد است که هر ناظری بر تمایز ژاپن دموکراتیک پس از جنگ با ژاپن اقتدارگرای پیش از جنگ صحه میگذارد؛ و این گذار در جهانی که کشورهای دموکراتیک گونههای نادری هستند، اتفاق مهمی بوده است.
اشغال در مقام تمرین تغییرات سیاسی برنامهریزیشده
اما چه چیزی باعث شد چنین تغییراتی در فاصلهی اوت ۱۹۴۵ تا آوریل ۱۹۵۲ رقم بخورد؟ پاسخ رابرت وارد روشن است: شکست و اشغال و پیامدهایش. حال پرسش این است که این تغییرات بر چه اساسی صورت گرفتند؟ پاسخی معمول این است که این اصلاحات مبتنی بودند بر اسناد تدوین و تنظیمشده در نهادهای مربوط در ایالات متحده، مانند «کمیته هماهنگی دولتی-جنگی نیروی دریایی»، که بعضاً از سال ۱۹۴۲ برخی اسناد مربوط به تغییرات سیاسی در ژاپن را تنظیم کرده بود.
رابرت وارد اما نشان میدهد که این اسناد اغلب بهطور مستقیم در اختیار ژنرال مکآرتور قرار میگرفتند و از طریق او نیز صرفاً در اختیار حلقهای از نزدیکانش قرار میگرفتند؛ و به این ترتیب میخواهد بگوید که این اسناد در دسترس و مورد استفادهی سیاستگذاران در ژاپن نبودند.
وارد میگوید ژنرال مکآرتور و نزدیکانش، بهرغم در دست داشتن این اسناد، اغلب ترجیح میدادند افکار و رویکردهای خودشان در سیاستگذاریها مد نظر قرار بگیرد و اعتبار تحولات هم به اسم خودشان نوشته شود. به این ترتیب نقش اصلی را مکآرتور و مشاورانش و شمار زیادی از عوامل دیگر در سرفرماندهی عالی بازی میکردند. البته این افراد خود باید تحت ضوابط کلّیای کار میکردند که برخی از همان اسناد از پیش تنظیمشده راجع به حکومت بعد از جنگ در ژاپن تعیین کرده بودند.
به این ترتیب عمدهی سهم خارجی در تغییر ساختار حکومتی ژاپن پس از جنگ حاصل فکر و فعالیت فرماندهی عالی نیروهای اشغالگر و اطرافیانش بود. رابرت وارد اما میگوید که از نظر آمریکاییها، چه محافظهکارانی مانند مکآرتور و نظامیان اطرافش و چه کسانی که در هیئت حاکمه وقت آمریکا بودند و برنامههای «نیو دیل» را پیش میبردند، پیروزی به معنی استقرار نهادهای سیاسی آمریکایی در ژاپن بود.
رابرت وارد میگوید در حالی که اسناد مربوط به اصلاحات سیاسی در ژاپن را متخصصان تاریخ و فرهنگ این کشور در آمریکا طراحی کرده بودند، اجرای واقعی این تحولات به نظامیان و دیگر افرادی سپرده شد که مستقیماً در جریان اشغال ژاپن بودند و در این کشور پس از اشغال حضور داشتند و آشنایی و شناختشان از ژاپن، پس از اشغال و از خلال مواجهههای گزینشی با ژاپنیهایی بهدست آمد که به دلیل کارشان با آنها سروکار یافتند. به این ترتیب گروه اول برنامهریزان فرهنگ و تاریخ ژاپن را میشناختند، اما از صحنه واقعی و خصوصاً شرایط پس از جنگ این کشور به دور بودند، و کسانی که در صحنه بودند و با شرایط واقعی سروکار داشتند، از پیش چیز زیادی راجع به ژاپن نمیدانستند.
از این گذشته، خود ترکیب سرفرماندهی عالی تحت امر ژنرال مکآرتور نیز یکدست نبود و خصوصاً افراد غیرنظامیای که در بخشهای برنامهریزی و طراحی سیاستها و قوانین جاری کار میکردند، مثلاً برای طراحی قانون کار و از این قبیل، ارتباط چندانی با بدنهی نظامی نداشتند و مکآرتور نیز تمایل چندانی برای تعامل با ایشان نداشت و به این ترتیب هم از نوعی استقلال نسبی برخوردار بودند و هم گرفتار مشکلات و رقابتهای درونی خودشان بودند.
در عین حال تصادف تاریخی یا حضور افرادی با گرایشهای بارز حمایت از حقوق زنان و حقوق مدنی در گروه سرفرماندهی نقشی تعیینکننده در گنجاندن بندهای مشخص و تأثیرگذار در قوانین مربوط به زنان و قوانین مدنی ژاپن داشت.
از سوی دیگر ژاپنیها هم تأثیر جدی بر روند تغییرات سیاسی دنبالشده از سوی سرفرماندهی عالی داشتند. اما تأثیرات ژاپنیهای مختلف یکسان نبود: مشخصاً عوامل حکومت سابق و نظامیان تصفیه یا دادگاهی شده سعی در جلوگیری از اصلاحات آمریکایی داشتند و کسانی که در زمرهی مخالفان سیاسی حکومت سابق یا از جمله فعالان مدنی تجددطلب بودند حتی توانستند تا حدی نظر سرفرماندهی را جلب کنند و در برنامهریزیها و تدوین قانون اساسی نیز سهمی بیابند. رابرت وارد میگوید برخی از تحلیلگران معتقدند که اصلاً وجود این همکاران ژاپنی بود که رسیدن به طرحهای قابل تحقق را در برنامهریزیهای سرفرماندهی عالی ممکن کرد.
گرچه متصدیان ژاپنی دوره اشغال و بهطور مشخص دولت این کشور در پی این بودند که اصلاحات مورد نظر هرچه سریعتر به انجام رسد تا کشور بار دیگر حاکمیت مستقلش را بهدست آورد، اما انگیزههای قوی دیگری نیز در صحنه سیاست ژاپن اشغالشده وجود داشت از جمله نارضایتی گسترده مردم از پیوستن ژاپن به جنگ و پیامدهای وخیم آن که بهنوبهی خود خواست قوی اصلاحات سیاسی را در میان ژاپنیها دامن میزد.
اعضای هیئت حاکمه دوران اشغال اگرچه با بدنهی سیاسی مستقر پیش از جنگ مرتبط بودند، اما اغلب بهدلیل نوع وابستگیهای حزبیشان در پی تقویت قدرت احزاب در برابر ارتش، و تقویت دستگاه اداری مدنی بودند. با این حال پیداست که سوای برخی ابتکارات در زمان اشغال، برنامهریزیهای طرف آمریکایی برای اصلاح ساختار سیاسی ژاپن فاقد عناصر لازم برای اصلاحی مطابق نظر فعالان پیشرو این جامعه بود و همین امر باعث شد زمانی که روند کوتاه مدت نیمهی اول اشغال در اصلاح سیاسی به پایان برسد عناصر مترقیتر جامعه ژاپن احساس کنند که «عقبگرد»ی در اصلاحات رخ داده است.
با وجود کاهش انگیزهی سرفرماندهی عالی و دولت آمریکا برای ادامهی اصلاحات سیاسی در ژاپن، مداخلات آمریکا قطع نشد و چنانکه ژنرال مکآرتور در سال ۱۹۴۸ ابراز امیدواری کرده بود دو کشور بهسرعت بهسوی بستن معاهده صلح و پایان اشغال نرفتند. بلکه دولت آمریکا به سرفرماندهی فشار آورد که با شدت تمام بازسازی اقتصادی ژاپن را پیش بگیرد.
این اصلاحات و بازسازی اقتصادی اما با سیاست دیگری نیز همراه بود که به «تصفیهی سرخ» (در سالهای ۱۹۴۹ و ۱۹۵۰) مشهور شد و طی آن سرفرماندهی عالی به پاکسازی نیروهای دانشگاهی و مخالفان رژیم پیشین که آنها را چپی میشمرد، از مراکز تصمیمگیری و البته سمتهای برنامهریزی و مشاوره مرتبط با خود سرفرماندهی پرداخت.
این تصفیه که البته بر اثر نگرانیهای واشنگتن از نفوذ اتحاد شوروی صورت میگرفت بخشی از همان چیزی بود که «عقبگرد» خوانده شد. تصفیهی سرخ همچنین زمانی بیشتر معنا مییابد که توجه کنیم حکومت پیش از جنگ ژاپن بیش از دو دهه بود که کمونیستها و لیبرالها و دگراندیشان دینی را زیر سرکوب شدید برده بود و در واقع چپیها و لیبرالها عناصری بودند که بیشترین هواداری را از برقراری نهادهای دموکراتیک داشتند.